eitaa logo
ماهڪ☁️🌚
3.3هزار دنبال‌کننده
20.3هزار عکس
6.5هزار ویدیو
139 فایل
ماهڪ؟ معشوقک‌ زیباروی 😌💖 تبلیغاتمون 🤍 https://eitaa.com/T_Mahak حرفامون 🌱 https://eitaa.com/mahakkkkmaannn گروه دخترانه ماهک 🌙 https://eitaa.com/joinchat/1885996099Cdbc403c584 مدیر ☕️ @Mobina_87b | @H0_art
مشاهده در ایتا
دانلود
👩🏻‍🎓🧠_راه‌هایی برای تقویت حافظه برای درس خواندن:؛▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬ 💜¹• دقت و تقویت حافظه با دقت و تمرکز بالا درس بخوانید. درس خواندن همراه با ترس و اضطراب و احساسات منفی یادگیری را کاهش می‌دهد و قاعدتاً حافظه هم ناتوان می‌شود. 💜²•سلامت عمومی در کارکرد حافظه مؤثر است پس مواظب سلامت عمومی خود باشید و همچنین روزانه حداقل ۷ساعت بخوابید. 💜³•مطالب را تا جایی که ممکن است به صورت خلاصه و طبقه‌بندی شده به خاطر بسپارید مطالب کم‌تر، به خاطرسپاری بیشتر! 💜⁴•مرور و تقویت حافظه مرور مهم‌ترین ابزار جهت به حافظه سپردن مطالب است. 💜⁵•سعی کنید مطالب را پس از یادگیری به خاطر بیاورید و آن را بازگو کنید این روش از مطالعه دوباره مطالب مؤثرتر است. 💜⁶•بهتر است زمان مطالعه شما کمتر از ۹۰ دقیقه باشد. و بعد از آن استراحت کوتاهی داشته باشید و دوباره ۹۰ دقیقه مطالعه کنید و همین روند را ادامه دهید. مطالعه طولانی مدت و بدون استراحت، مطالعه مفیدی نخواهد بود و نگه‌داری مطالب هم خوب انجام نمی‌شود. 💜⁷•رمزگذاری و تقویت حافظه برای حفظ کردن مطالب از روش رمزگذاری استفاده کنید. مثلاً برای حفظ تاریخ ادبیات سعی کنید با آثار یک نویسنده جمله بسازید. یا برای حفظ برخی ستون‌های جدول مندلیف رمزهایی وجود دارد که می‌توانید از آن‌ها استفاده کنید
~برای مراقبت از خودت ❤️‍🩹✨ • یه تایمی رو بشین و نفس عمیق بکش💕. • موبایل رو خاموش کن و بزن به دل طبیعت 🎭. • به کسایی که میتونی،بی چشمداشت کمک کن🎸. • خودتو تایید و تصدیق کن و دوست بدار💎. • اگه میخوای از خودت انتقاد کنی منصفانه باشه🧿. • احساسات خودتو نادیده نگیر🪞.
▸🧁🐣 ⊱⋅ ──────────── ⋅⊰ |حقایق عجیب و ترسناک:|☠🍒 هرسال 1500 نفر در جنگل های آمازون توسط قبلیه آدمخوار خورده میشن!🧟‍♀🌸 حرف زدن با سرعت زیاد احتمال مرگ رو 5 برابر بیشتر میکنه!+•+🗣💎 اگه بزرگترین ترس انسان ها رو در یک جدول رتبه بندی کنیم، ترس از مرگ رتبه 12ام رو داره!(رتبه اول ترس از حشراته)~~🦂💞 درخت های آناناس بیشتر از کوسه ها باعث مرگ انسان ها میشن!=|
.⟅🎀🍓⟆.
(。◕‿◕。) ❤️🔥
(。◕‿◕。) ❤️🔥 ‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌈 از زبان مجید همیشه تو فکرم به خودم میگفتم حتما مینا هم منو دوس داره مگه میشه با اون خاطره مشترک بچگیا منو فراموش کرده باشه. حتما اونم تا اسم ازدواج به گوشش میخوره اولین اسمی که به ذهنش میرسه اسم منه. . مخصوصا الان که عقایدم محکم تر شده درست مثل اونا . دوست داشتم یه جوری ازش بپرسم ولی نمیدونستم چجوری همیشه دعا میکردم یه بار یهویی بهم پیام بده به عنوان اولین پیام و این ارتباطمون شروع بشه راستش میترسیدم من شروع کننده باشم اگه به خاله و شوهر خاله میگفت و اونا هم فکرای بدی میکردن چی؟! از کجا میخواستن بفهمن من قصدم ازدواجه یعنی خدایا میشه اون بهم پیام بده و بگه دوستم داره . یه مدتی گذشت و فهمیدم اینجوری نمیشه. مخصوصا با حرفای چند روز پیش خاله به مامانم که مینا خواستگار زیاد داره ولی باباش فعلا میگه فقط کنکور و. . تصمیم گرفتم بهش بگم و دلم رو به دریا بزنم یه شب که مامان خواب بود اروم گوشیش رو برداشتم و شماره مینا رو پیدا کردم و تو گوشیم سیو کردم. ولی جرات ارسال چیزی نداشتم.. تو این یه هفته کارم شده بود خیره شدن به شمارش و مرور حرفهایی که میخوام بزنم توی ذهنم . میخواستم بگم چقدر دوستش دارم مثل بچگیامون میخواستم بگم توی این همه سال حتی یه دقیقه هم به کس دیگه فک نکردم. گوشی رو دستم گرفتم. نمیدونستم چی بگم. اول باید از یه پیام عادی شروع میکردم ولی چی؟! اهل جک و اینا هم که به ظاهر نبود یهو چشمم به تقویم گوشیم خورد نوشته بود میلاد امام هادی. وایییی خدااااا ممنونم . رفتم تو قسمت پیامها تو دلم هی تند تند صلوات میفرستادم نوشتم: ((میلاد باسعادت دهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت مبارکباد)) و تو پرانتز هم نوشتم (مجید مانی) که بفهمه از طرف منه . پیام رو فرستادم و تایید ارسالش هم سریع اومد. قلبم داشت از جا در میومد صدای قلبمو میشنیدم تند تند ایت الکرسی میخوندم و میگفتم خدایا آبروم نره خدایا فکر بدی نکنه ..خودت که میدونی قصدم خیره . . یک ساعتی گذشت و از جواب خبری نشد گفتم حتما ناراحت شده حوصله هیچی نداشتم...نه شام خوردن نه تلوزیون نگاه کردن ..فقط دوست داشتم بخوابم و بیدار شم ببینم یه چیزی فرستاده . صدای زنگ رو بلند بلند گذاشتم و چشمامو بستم... نمیدونم چه قدر گذشته بود که با صدای زنگ پیام پریدم از جام. پیام تبلیغاتی بودم دوباره چشامو بستم و صدای زنگ اومد. سریع پریدم و صفحه رو نگاه کردم اسم خودش بود وایییی خداایااا . تا بازش کنم صد تا فکر تو ذهنم رفت که چیا گفته باز کردم نوشته بود: . (سلام ممنون داداش)
🌈 بعد از عقد تو محضر به مینا گفتم که سوار ماشین من بشه و تا یه جایی بریم: -کجا میریم مجید؟ -بیا کارت نباشه خانمی...سریع میایم -اخه الان همه منتظرن... -خب باشن...به ما چه میخوایم بریم جایی که این همه سال منتظرم یه بار دیگه با هم بریم باهم بریم... -کجا؟! -حدس بزن -خونه مامان جون -آفرین به خانم باهوش خودم -خب مگه کلید اونجا رو داری مجید؟! -اره عزیزم...از مامان گرفتم . جلوتر رفتم و در رو برای مینا باز کردم و خانم خانما سوار ماشین شد. توی راه یه اهنگ گذاشتیم و کلی خندیدیم.. . رسیدیم جلوی در خونه مامان جون دل تو دلم نبود در رو که باز کردم و با مینا که دوباره پا تو اون حیاط گذاشتیم کلی خاطره اومد جلوی ذهنم. . خونه مامان بزرگ با همون حیاط با صفا که 9 سال زندگی من و مینا تو اون حیاط گذشت. . البته الان نه از مامان جون خبری بود که بشینه رو ایوون و بافتنی ببافه و نه از شمعدونیهای قشنگش که دور تا دور حوض رو رنگی کنن . دوتایی دور حوض میدویدیم و میخندیدیم...مثل همون بچگیامون . چرا اونجا گذاشتی خانمی؟! برای تو کندم -چون میخوام همیشع جلوی چشمم باشه روی سقف خونم.. -خونت؟!؟ -آره دیگه مگه قلب تو خونه من نیست؟! -اها از اون لحاظ . پاهامونو گذاشتیم تو آب حوض و شروع کردیم با هم صحبت کردن مثل بچگیا... از این همه سال دوری و فراق... از سختی هایی که کشیدم تا بهش برسم... مینا صحبت میکرد و من همین طوری زل زده بودم تو چشماش و گوش میدادم... خیلی حرف داشتم که بهش بزنم ولی نمیخواستم فرصت گوش دادن به صدای مینا رو از دست بدم اصلا نمیشنیدم چی میگه ولی فقط دوست داشتم حرف بزنه. . تو دلم میگفتم خدایا شکرت...بالاخره این چشم ها مال من شد... . . تو دست مینا تیغ گل رفت و قرمز شد. به یاد بچگیها دستشو بوسیدم تا خوب بشه ولی این بار دیگه محرم محرم محرمم بود و خاله ای نبود که برامون چشم غره بره شروع کردیم دویدن دور حوض و بازی کردن یه مشت اب از حوض برداشتم تو یقه ی مینا ریختم..اونم اب برداشت و داشت پشت سرم میدوید که مینا منو حول داد تو حوض و یهو . از خـــواب پـــریـــدم . قلبم داشت تند تند میزد وای خدایا یعنی همه خواب بود ای کاش تا اخر عمرم میخوابیدم و خواب مینا رو میدیدم گوشیمو نگاه کردم دیدم چند دیقه از اذان صبح گذشته وضو گرفتم و نماز خوندم اخر نماز گفتم: خدایا خودت میدونی چقدر دوستش دارم...نا امیدم نکن خدا
🌈 صبح شد ولی و همش خواب دیشب جلو چشمامه. چه خواب خوبی بود. ای کاش واقعیت داشت گوشیم رو برداشتم و باز به پیامش خیره شدم -سلام...ممنون داداش . نمیدونم خوشحال باشم از اینکه جوابمو داده یا ناراحت باشم به خاطر گفتن داداش.. نمیدونم منظورش از گفتن داداش چیه؟ رفتم تو گوگل و سرچ کردم: . دخترها چه مواقعی میگویند داداش؟ . یکی نوشته بود هر وقت دختری بگه داداش یعنی همه چیز تموم شده... یکی نوشته بود یعنی من یه کسی رو دارم و نزدیکم نیا... یکی نوشته بود یعنی ازت بدم نمیاد و بشین رو نیمکت ذخیره... اما نه... مینا که از جنس این دخترا نیست حتما میخواست محرم و نامحرمی رو حفظ کنه و بهم گفت داداش... مثل تو پایگاه که همدیگه رو برادر و خواهر صدا میزنن.. اره اره... منظورش همینه حتما . . دلم خیلی برای خونه مامان جون تنگ شده. خیلی وقته که نرفتم.. رفتم پیش مامانم و گفتم: -مامان؟! -جانم پسرم؟☺️ -میشه کلید خونه مامان جون رو بدید -کلید اونجا رو میخوای چیکار؟! -دلم تنگ شده میخوام یه سر بزنم -تنها؟! -اره دیگه پس با کی؟! -هیچی...باشه برو...فقط مواظب باش...موقع برگشتن برق رو یادت نره خاموش کنی.. . راه افتادم سمت خونه مامان جون.. سوراخ کلید زنگ زده بود و در یکم با سختی باز شد.. وارد حیاط که شدم یهو هجمی از خاطرات روی سرم خراب شد... اما این خونه خیلی فرق داشت... دیگ از حوض پر آب و شمعدونیها خبری نیست کاشی های حیاط سبزه بسته و دیوارا نمناک و خیسن... دور تا دور حیاط هم عنکبوتها تزئین کردن و پشه ها هم وسط حیاط عروسی مختلط گرفتن ... رو زمین هم اینقدر برگ خشک ریخته که خاک باغچه معلوم نیست... درختها هم از بس بهشون اب نرسیده ریشه هاشون به جای برگهاشون از خاک بیرون اومده و مثل دستهایی که کمک میخواد به سمت آسمون بلند شده... این عاقبت نبود عشقه.. دیگه کسی نیست که این درختها رو عاشقونه دوست داشته باشه و بهشون برسه قلب ما هم همینطوریه اگه کسی نباشه دوستمون داشته باشه همینطوری خشک میشیم . بلند شدم و شروع کردم به جارو زدن و تمیز کردن حیاط... خیلی سخت بود ولی دلم نمیخواست این حیاط پر خاطره رو اینجوری ببینم .. حوض رو هم تمیز کردم و دوباره آب کردمش.. از شدت خستگی کمرم درد گرفته بود... جورابامو کندم و پاهام رو تو آب خنک حوض فرو بردم... اما دیگه کسی نبود که باهاش گل بگم و گل بشنوم.. چشمان رو بستم... انگار هنوز از این حیاط صدای خنده ی مجید و مینا کوچولو میومد که داشتن دور حوض میدویدن و بلند بلند قهقهه میزدن...
🌈 چند بار دیگه به مینا به بهانه های مختلف پیام دادم بازم هربار تا پیام بره و جوابی بیاد قلبم تو دهنم میومد حتی یه بار چند ساعت گذشت و جواب نداد... اینقدر استرس داشتم که همینطوری دعا میخوندم... خدایا یعنی ازم بدش میاد خدایا فکرای بد نکنه چشمام رو بستم و تند تند دعا میخوندم که دیدم پیام فرستاد بازم اول پیامش نوشته بود سلام داداش نمیدونستم چرا مینویسه داداش میخواستم بپرسم ولی جراتشو نداشتم . امروز جواب کنکور میاد ولی من هیچ هیجانی ندارم... اینقدر که سر پیام دادن به مینا استرس دارم برا جواب کنکور ندارم ولی از یه چیز خیلی میترسم... از اینکه مینا هم از امسال دانشگاه میره و کلی همکلاسی پسر و واییییی خدا ولی نه... مینا اینقدر با حیاست که اگه صدتا پسر هم دور و برش باشن چیزی نمیشه ☺️ . بالاخره جواب کنکورم رو گرفتم و دیدم دانشگاه شهر خودمون قبول شدم حس خاصی ندارم و برام بی اهمیته . رفتم خبر رو به مامانم گفتم و اونم گفت: -حالا منم یه خبر برات دارم -چه خبری مامان -مینا هم یکی از دانشگاه های اینجا قبول شده -واقعا ..اینجا؟! چرا شهر خودشون نزد ؟! -نمیدونم..خاله میگفت همه انتخاباش اینجا بود -خب حالا خاله اینا میزارن بیاد -اره...میگه اینقدر اصرار کرد که یا امسال میره همینجا یا دیگه درس نمیخونه که شوهر خالت قبول کرد و میخواد انتقالی بگیره و دوباره برگردن -خب کجا میرن حالا..کی میخوان خونه بگیرن؟! -اجازه گرفتن فعلا تا خونه بخرن برن خونه مامانبزرگ بشینن... -واییی راست میگی مامان چه خوب -حالا چرا تو اینقدر ذوق کردی؟! -من...نه...ذوق چیه؟! -چشات اخه برق میزنه -نهههه...یکم گرد و خاک رفته تو چشام -مگه گرد و خاک بره برق میزنه -عهههه...مامااان...اذیت نکن دیگه -باشه بابا...نترس -راستی مامان کی میان؟! -هفته دیگه فک کنم -خب تا بیان من میرم هم خونه رو گردگیری کنم هم یه رنگی بزنم به در و دیوار چون خیلی داغونه☺️ -باشه پسرم...فقط توی خونه ی خودمون یادم نمیاد از این کارا کرده باشیا -ماماااان -باشه...باشه...برو کارتمو بردار یه سری چیز میز بخر یه سر و سامونی بده. . با گفتن حرفهای مامان دوباره بررسی تحلیل های ذهنم شروع شد. حتما به خاطر منه که دانشگاه اینجا رو انتخاب کرده حتما اونم منو دوست داره . . چند سطل رنگ خریدم و دیوارای خونه رو رنگ زدم...یه سطل هم رنگ ابی خریدم برای توی حوض تا باز مثل قدیما خوشرنگ بشه از حیاطمون هم چند تا گلدون شمعدونی بردم برای دور حوض