#داستان_تدبری
سوره #اسرا
#بخش_اول
جهت تبیین آیه ۷
👇👇👇🌸🌸🌸👇👇👇
مردی بود که از مال دنیا، جز کمی پول چیز دیگری نداشت. روزی مرد تصمیم گرفت که پولش را بردارد و بقیهی عمرش را در سفر بگذراند.
مرد راه افتاد. رفت و رفت تا به دهی رسید. دید که جوانان ده باهم میدوند، جیغ میزنند و سروصدا میکنند. مرد از آنها پرسید: «چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟»
گفتند: «ما یک موش داریم که مجبورش میکنیم برایمان برقصد، تو هم بیا و ببین وقتی به اینطرف و آنطرف میپرد چه خندهدار میشود!»
مرد دلش برای حیوان بیچاره سوخت و گفت: «موش را رها کنید، من آن را از شما میخرم.»
بعد مقداری پول داد و همینکه آنها موش را رها کردند، موش بهسرعت توی یک سوراخ رفت و پنهان شد.
مرد رفت و رفت تا به ده دیگری رسید. جوانهای آن ده میمونی داشتند که مجبورش میکردند، برقصد و کلهمعلق بزند. آنها به کارهای میمون میخندیدند و لحظهای او را راحت نمیگذاشتند. مرد، میمون را هم از آنها خرید و آزادش کرد.
بعد به دِه سوم رسید، پسرهای آن ده خرسی داشتند که مجبورش میکردند، صاف بنشیند و برقصد و وقتی موقع رقص غرش میکرد، جوانها بیشتر خوششان میآمد. مرد خرس را هم خرید و آزادش کرد. خرس از اینکه میتوانست روی چهار دستوپایش راه برود، خوشحال شد و دواندوان از آنجا رفت.
مرد هر چه پول داشت خرج کرده بود و دیگر حتی یک سکه پول خُرد هم نداشت. نمیدانست چه کند...
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
#بخش_اچدوم
جهت تبیین آیه ۷
👇👇👇🌸🌸🌸👇👇👇
و با خودش گفت: «نباید از گرسنگی بمیرم. باید از کسی پول قرض کنم. چه کسی بهتر از حاکم که آنهمه پول در خزانهاش دارد و به آن احتیاج ندارد. میتوانم یکی دو سکه از خزانه بردارم و وقتی دوباره پولدار شدم آن را به خزانه برگردانم.»
بنابراین، پنهانی خودش را به خزانهی حاکم رساند، پول ناچیزی برداشت و وقتی داشت از آنجا بیرون میآمد، مأموران حاکم او را دستگیر کردند. او را به جرم دزدی به دادگاه بردند. به حکم دادگاه قرار شد که او را در صندوقی بگذارند و روی آب رها کنند. بالای جعبه سوراخسوراخ بود تا هوا به درون آن برسد. مرد را درون جعبه گذاشتند، یک تکه نان و یک کوزه آب هم به او دادند، در صندوق را قفل کردند و آن را بر روی آب رودخانه انداختند. وقتی صندوق روی آب شناور شد، مرد مرگ را به چشم خود دید و از ترس به خود لرزید.
ناگهان صدای خشخشی شنید، انگار کسی روی قفل صندوق ناخن میکشید. صدای جویدن و نفسنفس زدن میآمد. یکدفعه قفل باز شد و مرد درِ صندوق را باز کرد. مرد، موش و میمون و خرس را دید که به او نگاه میکنند. فهمید که آنها درِ صندوق را باز کردهاند و این کمک در ازای کمکی بوده که مرد به آنها کرده بود.
بدین ترتیب مرد به راحتی از صندوق بیرون آمد.
بله بچه ها خداوند هر جایی میتونه کمک کننده باشه. بدونید اگر دونه خوبی بکارید، حتما خوبی درو میکنید.
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
جهت تبیین آیه ۲۷
ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین
👇👇👇🌸🌸🌸👇👇👇
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود توی یک جنگل سبز چند تا آهو با بچه هایشان زندگی می کردند .بچه های عزیز هر وقت که آهو خانم برای بچه هایش غذا تهیه می کرد و می آورد که بین آنها تقسیم کند یکی از بچه هایش به نام دم قهوه ای میگفت : من بیشتر می خوام .آهو خانم می گفت : آخر عزیز دلم باید به اندازه ای که می توانی بخوری ، و برداری اگر بیشتر برداری نیمه خور و اسراف می شود .
ولی آهو کوچولو گوشش بدهکار نبود . یک روز که با برادرش دنبا ل رنگین کمان می گشت تا سر رنگین کمان را پیدا کند و بگیرد ، یک سبد میوه که شاید انسانها آنجا ، جا گذاشته بودند را دید که ریخته شده روی زمین .
طبق معمول از برادرش جلو زد و گفت: گنده ترین میوه مال من است و یک گلابی بزرگ را با پوزه خود (دهان ) به سمت خود کشید و یک گاز زد و سیر شد و آن را پرت کرد آن طرف .....
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
#بخش_دوم
جهت تبیین آیه ۲۷
ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین
👇👇👇🌸🌸🌸👇👇👇
بقیه ی میوه ها را هم برای آهو خانم بردند.
حالا بشنوید از آهو خانم که داشت لانه اش را تمیز می کرد دید لاک پشت ها دارند یک پرستوی بیمار را می برند گفت : صبر کنید این پرستو دوست بچه های من است چه اتفاقی افتاده گفتند : او بیمار است و دکتر لاک پشتیان گفته : اگر گلابی بخورد مداوا خواهد شد.
آهو خانم گفت هر طور که شده برایش گلابی پیدا می کنیم لطفا?او را به لانهی ما بیاورید.
بچه های آهو خانم آمدند هوا تاریک شده بود. آهو خانم سبد میوه را که دید گفت : توی میوه ها گلابی هم هست گفتند: نه ،آهو خانم گفت : پرستو اگر گلابی بخورد مداوا می شود .
دم قهوه ای ناراحت به خواب رفت در خواب گلابی را که نیمه خور کرده بود دید
که گریه میکند به او گفت چرا گریه می کنی ؟ گلابی جواب داد....
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
#بخش_دوم
جهت تبیین آیه ۲۷
ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین
👇👇👇🌸🌸🌸👇👇👇
گلابی جواب داد : تو مرا به دور انداختی در حالی که می توانستم مفید باشم و بعد این شعر را به دم قهوه ای یاد داد :
گلابی تمیزم
همیشه روی میزم
اگر که خوردی مرا
نصفه نخور عزیزم
خدا گفته به قرآن
همان خدای رحمان
اسراف نکن تو جانا
در راه دین بمانا
آهو کوچولو صبح زود بیدار شد و با برادرانش به جنگل رفت و به دنبال گلابی گشت . گلابی که نصفه خور کرده بود را پیدا کردند آن را در آب چشمه شستند و برای پرستو آوردند . وقتی پرستو گلابی را خورد نجات پیدا کرد و چشمانش را باز کرد و از آهو کوچولو تشکر کرد که جانش را نجات داده بود از آن به بعد دم قهوه ای دیگر اسراف نمی کرد و فریاد نمی زد زیاد می خواهم گنده می خواهم و حالا او می داند اسراف وهدر داد ن هر چیزی بد است و خدا اسراف کاران را دوست ندارد .
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#اسرا
#داستان_تدبری
#بخش_اول
جهت تبیین آیه ۸۴
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجید بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شد.
در راه مسجد، مرد به زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً به زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را تبدیل کرد و راهی مسجید شد.
در راه مسجید، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه مسجید دو بار به زمین افتادید.))، به خواطر همین چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند....
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#اسرا
#داستان_تدبری
#بخش_دوم
جهت تبیین آیه ۸۴
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند....
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب تکان خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه مسجید دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه دوباره به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید.
من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنوقت خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجید مطمئن ساختم.
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
جهت تبیین آیه ۲۷
#بخش_اول
تابستان شده بود و هوای جنگل خیلی گرم بود. همه چاه ها و برکه ها از گرمای زیاد خشک شده بودند. به خاطر کمبود آب ، سلطان جنگل یعنی آقا شیره اعلام کرده بود که همه اهالی جنگل باید در مصرف آب صرفه جویی کنند و آب رو هدر ندند ، و تا وقتی که دوباره بارندگی ها شروع بشه همه میتونند فقط روزی یک ساعت صبح ها و عصرها از آب استفاده کنند. پس همه حیوانات باید مصرفشون رو مدیریت می کردند.
همه حیوانات که فهمیده بودند مشکل کمبود آب جدیه شروع کردند به صرفه جویی کردن تو مصرف آب . اما بچه ها پروانه خال خالی هیچ توجهی نمی کرد و هر روز برگ گیاهانش رو با آب میشست و زمین رو آب پاشی می کرد. اون عاشق آب بازی بود.
# ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
جهت تبیین آیه ۲۷
#بخش_دوم
همه حیوانات جنگل هر روز از پروانه می خواستند که آب کمتری مصرف کنه و آب رو هدر نده ولی اون همچنان با بی خیالی آب زیادی مصرف می کرد و آب رو هدر می داد. یک روز حیوانات پیش سلطان جنگل رفتند و از پروانه خال خالی شکایت کردند.
شیر به سراغ پروانه اومد و گفت:” پروانه ی خال خالی، تو خیلی کوچولو هستی و به آب کمی برای خوردن و حمام کردن نیاز داری ، پس چرا این همه آب مصرف می کنی؟ تو وقتی که آب رو هدر میدی و آب بازی میکنی بقیه حیوانات جنگل ناراحت و عصبانی میشن.. ”
پروانه گفت:” آخه من به گرد و خاک حساسیت دارم، وقتی گرد و غبار اطرافم باشه من مریض میشم و عطسه میکنم و نمی تونم به راحتی نفس بکشم.. به همین خاطر مجبورم اطراف خونه ام رو آب پاشی کنم..”
شیر گفت:” با این حال باید سعی کنی تا جایی که میتونی توی مصرف آب صرفه جویی کنی، می تونی به جای آب پاشیدن به گیاهان ، گرد و خاکشون رو با دستمال پاک کنی!”
پروانه به....
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
جهت تبیین آیه ۲۷
#بخش_سوم
پروانه ظاهرا قبول کرد ولی وقتی به خونه اش برگشت دوباره مثل قبل آب زیادی استفاده کرد و اون رو هدر داد.
حیوانات جنگل می خواستند دوباره به پیش شیر برن و از پروانه کوچولو شکایت بکنند. خرگوش که در نزدیکی خونه پروانه زندگی می کرد گفت:” عاقلانه نیست که برای هر کار کوچیکی سلطان جنگل رو به دردسر بندازیم. من یک طرح خوب دارم که هم پروانه خال خالی بتونه آب بازی کنه و هم آبی به هدر نره..”
همه حیوانات حسابی تعجب کردند. موش گفت:” چطور چنین چیزی ممکنه؟” خرگوش باهوش گفت: ” صبر کنید خودتون متوجه میشید”
روز بعد حیوانات دیدند که خرگوش کوچولو چند تا چاله ی کوچیک، درست زیر درختی که خونه پروانه کوچولو بود کند و بعد هم دونه های سبزیجات رو داخل چاله ها کاشت.
با این فکر جالب خرگوش ، حالا هر وقت که پروانه ی خال خالی برگهای درخت رو می شست ،با آبی که به زمین می ریخت دونه هایی که خرگوش کاشته بود هم آبیاری میشد.
پروانه کوچولو...
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
جهت تبیین آیه ۲۷
#بخش_چهارم
پروانه کوچولو که چیزی از این موضوع نمیدونست هر روز کلی آب پاشی می کرد و برگهای درخت رو میشست و آبی که به زمین می ریخت سبزیجات رو هم آبیاری می کرد.
چند روز بعد جوانه های کوچیکی از دل خاک بیرون اومدند و باغچه سبزیجات زیر خانه ی پروانه شروع به رشد کرد.
حیوانات جنگل از فکر خرگوش کوچولو و اینکه دیگه آبی هدر نمی رفت خیلی خوشحال شدند .وقتی که سلطان جنگل هم این موضوع رو فهمید خیلی خوشحال شد. همون موقع جوجه تیغی که در جنگل کنار اونها زندگی می کرد نامه ای رو از طرف کرگدن برای شیر آورد.
داخل نامه نوشته شده بود: ما در جنگلمون امسال هم مثل سالهای گذشته ،ورزشهای آبی رو در برکه بزرگ جنگلمون داریم. ازتون دعوت می کنیم که به عنوان مهمان در ورزش های آبی جنگل ما حضور داشته باشید.”....
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #اسرا
جهت تبیین آیه ۲۷
#بخش_اخر
شیر که حسابی گیج شده بود از جوجه تیغی پرسید:” ما در جنگلمون به سختی آب تهیه می کنیم . همه چاهها و برکه های جنگل ما خشک شدند . اونوقت شما چطوری ورزشهای آبی برگزار می کنید و برکه هاتون رو پر از آب نگه میدارید؟”
جوجه تیغی گفت:” اگر شما هم مثل ما “جشن جنگل” داشته باشید در این صورت هیچ کمبود آبی در جنگلتون نخواهید داشت. ”
شیر گفت:” چی؟ جشن جنگل؟” جوجه تیغی گفت:” ما در روز جشن جنگل کلی نهال و درخت جدید توی جنگل می کاریم. ما همیشه از گیاهان و درختانمون به خوبی مراقبت می کنیم. از وسایلی که از چوب ساخته میشه به بهترین شکل استفاده می کنیم مثلا مدادها و کاغذها که از درختان بریده شده درست میشن رو درست استفاده می کنیم و هدر نمیدیم، تا از قطع کردن بی رویه درختها جلوگیری کنیم. ”
به خاطر وجود درختها جنگل ما همیشه کاملا خنکه و نیازی به خنک کننده ی هوا نداریم. .مهم تر از همه اینکه ما آب باران رو جمع آوری و ذخیره می کنیم و از اون برای رفع نیازهامون استفاده میکنیم و این طوری هیچ وقت چاهها و برکه های جنگل ما خشک نمیشه و ما می تونیم حتی توی تابستان هم ورزشهای آبی داشته باشیم.”
شیر گفت: ” چقدر جالب! پس ما هم باید بیشتر قدر درختهامون رو بدونیم. حالا دیگه ما هم تو روز جشن جنگل درختهای بیشتری توی جنگلمون می کاریم و آب بارون رو هم جمع آوری و ذخیره می کنیم .. ” حالا هم از کرگدن تشکر کن و بهش بگو من حتما برای دیدن جنگلتون و ورزشهای آبی پیشتون میام .
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3