#داستان_تدبری
سوره #بقره
جهت تبیین آیه 43
اهمیت نماز جماعت برای شما چقدره؟!
👇👇👇🌸🌸🌸👇👇👇
حضرت حجه الاسلام و المسلمین هاشمی نژاد می فرمودند:
یک پیرمرد مسنّی ماه مبارک رمضان « مسجد لاله زار» می آمد خیلی آدم موفقی بود همیشه قبل از اذان توی مسجد بود.
به او گفتم حاج آقا شما خیلی موفّق هستید من هر روز که مسجد می آیم می بینم شما زودتر از ما آمده اید جا بگیرید.
گفت: نه آقا من هر چه دارم از نماز اول وقت دارم. بعد گفت: من در نوجوانی به مشهد رفتم.
مرحوم « حاج شیخ حسن علی نخودکی» باغچه ای در نجودک داشت به آنجا رفتم و ایشان را پیدا کردم و به ایشان گفتم: من سه حاجت مهم دارم دلم می خواهد هر سه تا را خدا توی جوانی به من بدهد. یک چیزی یادم بدهید.
فرمودند: چی می خواهی؟
گفتم: یکی دلم می خواهد در جوانی به حج مشرّف شوم. چون حج در جوانی یک لذّت دیگری دارد.
فرمودند: نماز اوّل وقت به جماعت بخوان.
گفتم: دوّمین حاجتم این است که دلم می خواهد یک همسر خوب خدا به من عنایت کند.
فرمودند: نماز اول وقت به جماعت بخوان.
سوم اینکه خدا یک کسب آبرومندی به من عنایت فرماید.
فرمودند: نماز اول وقت به جماعت بخوان.
این عملی را که ایشان فرمودند من شروع کردم و توی فاصله ی سه سال هم به حج مشرّف شدم هم زن مؤمنه و صالحه خدا به من داد و هم کسب با آبرو به من عنایت کرد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
سوره #بقره
جهت تبیین آیه ۱۴۸
#داستان_تدبری
یک آقا پسر کوچولویی بود که اسمش رضا بود.
رضا کوچولوی قصه ی ما خیلی پسر مهربون و عاقل و با ادبی بود .
اتفاقا خیلی هم با دقت بود اگه یه حرفی رو می شنید خوب بهش فکر می کرد ببینه این حرف یعنی چی...؟
مثلا یک بار دید رو دیوار مسجدمحله شون یه جمله نوشته...
گفت:
باباجون این جمله چی نوشته؟
پدرش گفت: این یک جمله از کتاب مقدس قرآن ماست.
نوشته « فاستبقوا الخیرات...»
یعنی در کار خیر از همدیگه سبقت بگیرید.
رضا خیلی رو این جمله فکر کرد.
کل روز رو داشت با خودش در مورد این جمله فکر میکرد.
تا اینکه فردای اون روز ، رضا به همراه پدرش برا خرید و تفریح بازار رفتند.
بعد از کلی گشت و گزار موقع برگشتن که شد بابای رضا یک روزنامه خرید و با هم دیگه سوار اتوبوس شدند که به خونه برگردند.
وقتی سوار اتوبوس شدن هر کدام رو یک صندلی جدا گانه نشستند و منتظر حرکت اتوبوس موندن. پدر رضا مشغول روزنامه خوندن شد.
در همین حال یک پیرمردی با عصا از پله ی اتوبوس اومد بالا که سوار اتوبوس بشه.
آقا رضای قصه ی ما یک نگاهی به پیرمرد و عصاش انداخت و یک دفعه فکری به ذهنش خطور کرد.
رو کرد به پدر و گفت:
بابا جان من میخوام جامو برای اون پیرمرد آزاد کنم تا اون بنشینه رو جام. آخه براشون سخته که سر پا بایسته!
بابای رضا که سخت مشغول روزنامه خواندن بود و اصلا متوجه اطرافش نبود با شنیدن این حرف به پیرمرد نگاهی کرد و بعد رو به پسرش کرد و گفت:
آفرین پسرم!
کار خوبی میکنی...
این کار تو برای خدا کار ارزشمندیه...
پیرمرد در حالی که سر جای رضا می نشست و لبخند ملیح و مهربانی به لب داشت گفت: خداوند عاقبت بخیرت کنه پسرم!
رضا در دلش خیلی خوشحال بود که توانسته بود قبل از بقیه کار خیری انجام بدهد و در کار خیر از دیگران سبقت بگیرد.
بله بچه های خوب من؛
خداوند در کتاب قرآن کریم گفته « فاستبقوا الخیرات» یعنی برا انجام دادن کار خوب معطل نکن.
سریع کار خیر رو انجام بده و از همه جلو بزن.
اینطور اگه همه تو کار خیر از همدیگه بخوان سبقت بگیرند کارهای خیر زیادی انجام میشه و خداوند اینطور بچه ها رو خیلی دوست داره...
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#شعر_تدبری
سوره #بقره
جهت تبیین آیه 148
فاستبقوا الخیرات
👇👇👇
در کارهای خیلی خوب
همیشه من میدوم
تو آشتی و تو دوستی
همیشه من میبرم
مامان به من یاد داده
به دوستها خوبی کنم
کسی رو آزار ندم
از بدی دوری کنم
خدا به ما فرموده
در کارها بهترین باش
جلو بزن همیشه
فرشته زمین باش
شاعر: سیما شمال نس
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
سوره #بقره
جهت تبیین آیه ۱۴۸
#داستان_تدبری
👇👇🌸🌸🌸👇👇
من عاشق مسابقه دادن هستم .
اصلاً همیشه با داداش بزرگم سر سفره مسابقه میذاریم که هر کی زودتر غذاش زودتر تموم بشه برنده میشه !
بابامم همیشه دعوامون میکنه و میگه تندتند غذا خوردن برای دلتون خوب نیست !
توی بدو بدو، هم همیشه من اوّل میرسم ؛ چون از همه جلو میزنم؛ البتّه اگر با داداش بزرگم مسابقه بدم عقب میافتم !
یه بار که داداشم برنده شد.
با اینکه ناراحت بودم، بهش تبریک گفتم !
امّا اون مسخرم کرد و بهم گفت کوچولو !
مامانم بهش گفت : شاید توی بدو بدو تو برنده شده باشی، ولی داداش کوچیکت تو مسابقهی خوبیها از تو جلو زد ... خیلی هم جلو زد ...
داداش بزرگم حسابی ضایع شد !
حالا گاهی وقتا دوستام رو دعوت میکنم که بیاید مسابقهی خوبی بگذاریم ، خیلی حال میده ..
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
سوره #بقره
#داستان_تدبری
جهت تبیین آیه ۲۱۶
شاید چیزی را نپسندید اما برای شما بهترین است و....
👇👇👇🌸🌸🌸👇👇👇
پیرمردی فقیر به سختی زندگیاش را میگذراند.
دختر و پسرش بیمار بودند و با دشواری میتوانست غذا و و لباس زن و فرزندانش را تهیه کند.
یکی از روزها به آسیاب رفت و دهقانی نیکوکار به او مقداری گندم داد.
پیرمرد گندمها را در گوشهای از پیراهنش ریخت و آن را گره زد.
هنگام برگشت به خانهاش در سر راه، با خداوند راز و نیاز میکرد و میگفت: خدایا تو که گرهگشای مشکلات بندگانت هستی، گره زندگی من را هم باز کن، تا این قدر سختی نکشم.
پیرمرد در حالی که این دعا را زیر لب میگفت: ناگهان گره پیراهنش باز شد و گندمها روی زمین ریخت .
پیرمرد رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا! چرا با من این کار را کردی؟
من که از تو کمک خواسته بودم.
پیرمرد با ناراحتی روی زمین نشست تا گندمها را جمع کند ناگهان دید که گندمها روی کیسهای از طلا ریخته بودند .
وقتی پیرمرد رحمت و مهربانی خداوند را دید، به سجده افتاد و از خداوند طلب بخشش کرد.
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
10.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ارسالی
تلاوت آهنگین دختر گلم فاطمه ازرنگ به نیت ۱۲ امام از سوره مبارکه #بقره
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#نکته_تدبری
سوره #بقره
آیه 152
بچههای عزیز، تا حالا شده کسی رو خیلی دوست داشته باشید و دلتون بخواد اونم به شما توجه کنه؟ مثلا وقتی یکی از دوستاتون رو صدا میکنید و اونم سریع بهتون جواب میده، چه احساسی دارید؟
.
.
.
حس میکنید که براتون مهمه، درسته؟
حالا خدا هم همینطوره! خدا گفته هر وقت شما من رو یاد کنید، من هم شما رو یاد میکنم.
.
.
.
یعنی اگر به خدا فکر کنیم و باهاش حرف بزنیم، اونم همیشه حواسش به ما هست و کمکمون میکنه.
اما یادتون باشه....
یاد کردن خدا فقط با زبون نیست. باید از ته دلمون باهاش حرف بزنیم. مثل وقتی که به مامان یا بابا چیزی میگیم و واقعا از ته دل دوست داریم کمکمون کنن. خدا گفته: «اگر من رو از ته دل یاد کنید، من هم شما رو بیشتر و بهتر یاد میکنم.»
پس وقتی دعا میکنیم یا اسم خدا رو میبریم، باید حواسمون جمع باشه که چی داریم میگیم. چون خدا همیشه منتظر صدای ماست و دوست داره که ما هم بهش فکر کنیم. اینطوری خدا همیشه نزدیک ماست و حواسش به همه چیزمون هست.
حالا بیاید از خودمون بپرسیم: وقتی خدا رو یاد میکنیم، واقعا از ته دل و با عشق این کار رو میکنیم؟ اگر اینطوری باشه، خدا هم بیشتر و بیشتر به ما توجه میکنه!
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_قرانی
سور #بقره
جهت تبیین آیه ۲۵۱
وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ
#بخش_دوم
🌸🌸🌸
- جالوت را خوار نکن طالوت! خود قدم به میدان بگذار!
فرمانده تا رسید مغلوب دستان دراز و وحشی جالوت شد. جالوت به ضربه شمشیر فرمانده جا خالی داد و مچ مرد را با زیرکی گرفت. سپس نعره ای زد و او را به زمین انداخت. بعد با ضربه مشتی سهمگین قلب او را نشانه گرفت. فرمانده در دم جان سپرد و خون از دهانش بیرون پاشید.
جالوت برخاست و جلو آمد. لشکر طالوت آرام آرام عقب رفتند. طالوت فریاد کشید.
-کجا ای بزدلان؟ او هنوز تنهاست!
زمین زیر گام های ترسناک جالوت می لرزید. طالوت جنگاور دیگری به میدان فرستاد. او نیز به یک پنجه چُدنی جالوت از نفس افتاد. جالوت مست و مغرور نعره زد.
- خودت بیا طالوت، مرا با مردان ضعیف روبرو نکن!
صدای جالوت در دشت و کوه پیچید. طالوت عقب نشینی لشکرش را به آشکارا می دید. می خواست خودش را برای جنگ با دشمن آماده کند که داود از عقب لشکر به جلو دوید.
- ای پیامبر خداة اجازه بدهید من به جنگ این کافر بروم!
طالوت نگاهی به قامت نحیف داود انداخت و لبخند زد.
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_قرانی
سور #بقره
جهت تبیین آیه ۲۵۱
وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ
#بخش_سوم
🌸🌸🌸
- ای پیامبر خدا اجازه بدهید من به جنگ این کافر بروم!
طالوت نگاهی به قامت نحیف داود انداخت و لبخند زد.
- چه می گویی پسر، مردان قوی پنجه و سِتَبر ما از جنگ با او عاجزند، آن وقت تو می خواهی با او بجنگی؟
داود با صلابت و بزرگی سینه اش را جلو داد و گفت: «در این گونه مبارزه آدمی باید با ایمان و توکل بر خدا بجنگد، اگر شما رخصت دهید من این کافر را از روی زمین برمی دارم!»
سخنان داود جوان، طالوت نبی را به وجد آورد. دستور داد لباس رزم به تنش کنند و او را راهی میدان کنند. داود سر تعظیم فرود آورد و. سپس فلاخن پشمی خود را از بیخ کمر بیرون آورد و گفت: «ای نبیّ خدا، من با همین فلاخن او را هلاک می کنم. من با همین فلاخن، پیش از اینكه به این جنگ بیایم در كوهستان، خرسى را كه به گلة پدرم حمله كرده بود، كشته ام.»
طالوت با تحسین به سر و بالای داود نگاه کرد. داود استوار ایستاده بود و منتظر اجازة پیامبر خدا بود. پدر پیر و بردارانش جلو آمده بودند و با حسرت به او نگاه می کردند. صدای مست گونه جالوت دوباره شنیده شد.
- من تشنه خون هستم، پس کو مردان دلیرت طالوت، اگر کسی نیست خودت قدم به میدان بگذار.
طالوت به داود اشاره کرد که به جنگ جالوت برود.
- تو جوان شایسته اى هستى، امیدوارم پیروز شوى!
#ادامه_دارد
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_قرانی
سور #بقره
جهت تبیین آیه ۲۵۱
وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ
#بخش_چهارم
🌸🌸🌸
داود فلاخن را در دستش جا به جا کرد و چند قدمی جلو رفت.
جالوت، بادی به غبغب انداخت و با غرور ندا داد:
- پسر جان! هیچ مى دانى چه مى كنى و به جنگ كه آمده اى؟ آن هم بى هیچ سلاحى؟ برگرد، حیف است كه در آغاز زندگى به دست من كشته شوى!
- من با ایمان خود مى جنگم و نیازى به سلاح ندارم. اكنون خواهى دید كه به كمك پروردگار خود، با همین فلاخن، دمار از روزگار تو در خواهم آورد.
داود سنگى درشت در فلاخن گذاشت و جالوت را نشانه رفت. بندهای نازک فلاخن در دست هاى داود چرخید، و ناگهان با رها شدن یکی از دو بند فلاخن، سنگ زوزه كشان، هوا را شكافت و بر گونه راست جالوت نشست. پدر پیر داود زبان به تحسین گشود و بلند گفت: «به راستی که داود در سنگ اندازی با فلاخن نظیری ندارد! او با همین فلاخن جان حیوان وحشی را گرفت.»
صدای فغان جالوت بلند شد. خون بینى، چشم و دهانش را پر كرد. جالوت هنوز به خود نجنبیده بود كه سنگ دوم هم با همان شدت و قدرت، استخوان هاى گونة چپش را خرد كرد و سنگ سوم او را از پای درآورد. جالوت که افتاد صداى هلهله از سپاه طالوت برخاست. لشكر جالوت آشفته و پریشان پا به فرار گذاشت.
داود، پس از این دلاورى اعتبارى عظیم یافت و طالوت، دختر خود را به همسرى به او داد. نیز پس از طالوت ، جانشین او شد و به پیامبرى رسید.
داود حكومتى الهى بنیان نهاد و در دوران حكومت او همه از عدالت و امنیت برخوردار بودند، چندان كه حیوانات و پرندگان نیز از آزار مردم در امان می زیستند. او در كمال نظم، پیامبرى و فرمانروایى مى كرد و گفته اند كه صدایى بسیار زیبایی داشت و چون در محراب «زبور» مى خواند، پرندگان دور او جمع مى شدند.
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
#داستان_تدبری
سوره #بقره
جهت تبیین آیه 154
«وَلَا تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَٰكِن لَّا تَشْعُرُونَ»
در دل دشتی سبز و آرام، درختی ایستاده بود که سالها بود سایهاش را به بچههای روستا هدیه میداد. هر روز، چند کودک شاد و پرهیاهو دورش جمع میشدند، تاب میخوردند، میخندیدند و قصه میساختند.
یکی از آنها، پسر کوچکی بود با چشمان پر از سوال. او همیشه کنار درخت مینشست، به آسمان نگاه میکرد و با خودش میگفت:
«کاش میتونستم ببینم آدمایی که میرن، کجا میرن؟»
روزی از روزها، روستا ساکت شد. کسی که همه بچهها دوستش داشتند، مردی مهربان که همیشه در جشنها میخندید و شبها به تنهایی از روستا مراقبت میکرد، دیگر نبود. گفته بودند او در راهی بزرگ رفته و دیگر برنگشته است.
پسرک با دل گرفته کنار درخت نشست. چانهاش را روی زانو گذاشت و گفت:
«یعنی تموم شد؟ اون دیگه هیچجا نیست؟»...
درخت کهنسال برای لحظهای تکان خورد. ناگهان، باد آرامی وزید و برگی از شاخه جدا شد. همان لحظه، پرندهای آبیرنگ با نوک طلایی از آسمان پایین آمد و روی شاخه نشست. پرنده گفت:
«اون تموم نشده. هیچوقت هم تموم نمیشه.»
پسرک با تعجب گفت: «یعنی چی؟ من دیگه نمیبینمش.»
پرنده بالهایش را باز کرد، نسیمی خوشبو پخش شد.
«ببین، بعضیها وقتی میرن، فقط از چشمها دور میشن، نه از زندگی. اونی که در راه خوبیها رفته، پیش خداست. زندهست. هر روز خدا بهش لبخند میزنه و از خودش بهش هدیه میده. اینجاست، همین اطراف، ولی تو باید با دل ببینیش، نه با چشم.»
پسرک پرسید: «یعنی ممکنه صدای خندهشو دوباره بشنوم؟»
پرنده لبخند زد:
«آره. وقتی باد میوزه و برگا میرقصن، وقتی شب ستارهها چشمک میزنن، یا وقتی دلتنگ میشی و یههو آروم میشی، بدون اون همونجاست. اونایی که برای خدا رفتن، پیش خدا زندگی میکنن. و خدا فراموششون نمیکنه.»
پسرک سرش را بالا گرفت. نگاهش به آسمان پرستاره بود.
«یعنی اون هنوز زندهست، فقط من باید بهتر نگاه کنم...»
درخت لبهای سبزش را با نسیم تکان داد. پرنده پر کشید. و پسرک، با قلبی آرامتر، از آن شب به بعد، هر وقت کسی غمگین بود، میگفت:
«نگران نباش... اونایی که برای خوبیها میرن، زندهان. فقط ما باید یاد بگیریم با دل ببینیم، نه فقط با چشم.»
و صدای خندهای آرام، از میان شاخهها پیچید...
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3
سوره #بقره
داستان_تدبری
جهت تبیین آیه ۱۵۲
به بچهها با. بدیم اگر ما خدا را یاد کنیم و از او تشکر کنیم، خدا هم ما را یاد میکند و همیشه با مهربانی به ما کمک میکند.
حالا یه سوال: ما بزرگترا هم مثل درخته داستان زیر یادمون میمونه؟ یا گاهی نور میاد، بارون میاد، ما فقط غر میزنیم که چرا گِل شد کفشامون؟ 😅
👇👇👇🌸🌸👇👇👇
در دل باغی سرسبز، دانه کوچکی در خاک خوابیده بود. خورشید هر روز به او لبخند میزد و باران آرام آرام بر سرش میچکید. دانه کمکم جوانه زد و برگ کوچکی از خاک بیرون آورد.
یک روز باد مهربان از کنارش گذشت و گفت:
«یادت باشد هر وقت آب و نور خورشید را دیدی، از آنها تشکر کنی. آنها به تو کمک میکنند رشد کنی.»
جوانه گفت: «حتماً! هر وقت خورشید را ببینم، لبخند میزنم و هر وقت باران بیاید، از او تشکر میکنم.»
اما روزها گذشت. جوانه دیگر بزرگ شده بود. او حالا درخت کوچکی شده بود و سایهاش را روی زمین پهن کرده بود. یک روز خورشید با گرمای ملایمش گفت:
«یادت هست چه قولی دادی؟»
درخت کوچک گفت: «قول؟ کدام قول؟»
خورشید آرام گفت: «قول دادی مرا یاد کنی و از من تشکر کنی.»
درخت خجالت کشید. یادش افتاد اگر او خورشید و باران را یاد نمیکرد، شاید آنها هم او را فراموش میکردند.
از همان روز، هر صبح که آفتاب میآمد، برگهایش را بالا میبرد و میگفت:
«متشکرم که به من نور میدهی.»
وقتی باران میبارید، آرام زمزمه میکرد:
«سپاسگزارم که مرا سیراب میکنی.»
خورشید و باران هم هر روز با مهربانی بیشتری به او کمک کردند و درخت کوچک به یک درخت بزرگ و زیبا تبدیل شد.
🍃🍃🌸🌸🍃🍃
👈به کانال مهد تدبر قرآن و کودک بپیوندید🔰🔰
https://eitaa.com/joinchat/4064804916C722931aaf3