✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل چهارم: گردان سوار زرهی و شغل آزاد
🔸صفحه: ۲۰۴-۲۰۵
🔻قسمت: ۱۱۷
همرزم شهید: علی نجیب زاده
روزی حسین به من گفت :
_علی، پشت چراغ قرمز سر چهارراه طهماسب آباد ایستاده بودم. چشمم به عکس حسین یوسف الهی افتاد.
همین جور داشتم پشت چراغ قرمز ،عکس حسین رو نگاه می کردم.
یه مرتبه صداش روشنیدم.
گفت«حسین،چرا بین کارمندهات فرق می ذاری؟
چرا بین بعضی دوستانت فرق می ذاری؟
چرا عدالت رو همیشه رعایت نمی کنی ؟
می دونی…
در دین اسلام ،عدالت،حرف اوّل رو می زنه!».
چراغ سبز شد. همین جور صداش تا محل کارم با من بود از ماشین پیاده شدم ،پشت میز نرفتم.
نشستم روی یکی از صندلی های ارباب رجوع،فکر می کردم.
یکی از کارمندهام گفت «آقای بادپا،چرا اونجا نشسته این؟
بیایین پشت میز خودتون. ».
گفتم «همین جا خوبه. کاری به من نداشته باشین. ».
هنوز صدای حسین با من بود.
به حرف هایش فکر می کردم.
تو فکرم،کارهایم را با لا وپایین می کردم تا ببینم کجا کاهلی کرده ام.
حسین یوسف الهی راست می گفت.
بعضی اعیاد،به بعضی کارمندهایم می بایست پاداشی می دادم؛نداده بودم.
اگر هم داده بودم،خیلی کم بود.
به بعضی هم پاداشی بیشتر از حق شان داده بودم.
بعضی از دوستانم را کلاًفراموش کرده بودم.
نه حالی ازشان می پرسیدم و …
خیلی به هم ریخته بودم. وقتی آن روز به کارهایم خوب فکر کردم ،به اشتباهاتم رسیدم.
صدای حسین هم قطع شد.
از آن روز به بعد تصمیم گرفتم به حساب وکتاب همه ی کارهایم رسیدگی کنم.
دوباره دل تنگی هایم برای دوستان شهیدم،به علت فاصله ای که در این چند سال باآن ها گرفته بودم ،زیاد شده بود.
یادوخاطرات زمان جنگ آمده بود سراغم.
به خودسازی نیازداشتم.
می بایست تصمیم بزرگی می گرفتم…
#قسمت_اول👇
┄┅ ❥❥❥ ┅
#جان_فدا
لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم
🍀⚘🍀⚘🍀⚘
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مثل آن شیشه که در همهمه باد شکست
ناگهان باز دلم یاد تو افتاد، شکست.. 💔
#جان-فدا❤
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
📕✏از چیزی نمی ترسیدم
⚘🌱قسمت-پانزدهم
⚘🌱سه روز از شدت درد تکان نمی توانستم بخورم؛ترس از کتک خوردن و شکنجه فروریخته بود.فکر می کردم هرچه باید بشود، شد! این حادثه به نحوی در من اثر کرد که انگار مثل خال کوبی ای بود که در دوران بچگی، با برگ پودنه، خال کوچکی پشت دست های خودم می کوبیدیم.باهر ضربه و لگدی کلمه ی "خمینی" در عمق وجود من حک شده بود.
⚘🌱پاتوق من از تکیه فاطمیه به مسجد جامع منتقل شد. اغلب وقت ها عموماً در مسجد جامع بودم.باشگاه ورزشی ترک نمی شد.این روزها بیشتر باشگاه جهان،پیش حاج ماشاالله،می رفتم.رفقای جدیدی هم مثل عطا و حاج عباس زنگی آبادی پیدا کردم.بعضی وقت ها سری به باشگاه عطا می زدم که خودِ عطا، صاحب باشگاه ، از پهلوان های کرمان محسوب می شد.ادب و احترام به بزرگتر و ورزش موجب شده بود مورد احترام هر دوی آنها باشم، یعنی حاج ماشاالله و عطایی...
&ادامه دارد...
#نشر حداکثری
⚘سلیمانی-شو⚘
#جان-فدا❤
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تصاویر جالبی از آخرین حضور سردار سلیمانی در دفتر کارش سه روز قبل از شهادت
شهید #قاسم_سلیمانی
#جان-فدا❤
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم سلیمانی(مجمع)
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «#درد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل چهارم:گردان سوار زرهی و شغل آزاد
🔸صفحه: 207-208
🔻 ادامه قسمت:118
هم رزم شهید:علی نجیب زاده
باهاتون کار دارم.گفت«من یه ساختمان از آموزش و پرورش براتون می گیرم.مشکلی نداره.شما آدم های تو انمندی هستین.من از شما شناخت دارم.»اصلا هیچ نگفتم.خدا حافظی کردیم.از در آمدیم بیرون.رفتم سمت ماشین.وسط راه،به یک رستوران رسیدیم.حسین نگه داشت.رفتیم داخل رستوران.ناهار سفارش دادیم.حسین نگاه کرد به من گفت«علی،میشه شما رانندگی کنی؟»گفتم«باشه».ناهار خوردیم و آمدیم.
من نشستم پشت فرمان.حسین،خیلی فکری شده بود.سرانجام سکوتش را شکست.گفت «علی،من سال ها بود که روی خودم کار کرده بودم.تا امروز که دوباره شیطون اومد سراغم.خجالت می کشم به چشم هات نگاه کنم.فر ماندار،شمارو نشناخته بود.چرا من معرفی ات کردم؟
تو رو خدا ،من رو ببخش.حالم خوب نیست.طوری شده که اصلا نمی تونم رانندگی کنم.»گفتم «ایرادی نداره خودت رو اذیت نکن»چند دقیقه ای گذشت.دوباره گفت«علی،فلانی شرکت داره؟».خندیدم و گفتم«نه !ایشون هیچ شرکتی نداره؛نه اینجا،نه هیچ جای دیگه!»حسین سه بار دست هایش را بالا برد و زد توی سرش.گفت:خاک بر سر من!تازه فهمیدم که حسین یوسف الهی چی گفته.
ای وای،خدا!من تازه فهمیدم:کسانی که زمان جنگ،فرمانده ی من بودند،بعداز جنگ می تونستند بهترین موقعیت و امکانات را داشته باشن؛ولی نخواستن وندارند.می تونستن کارهایی بکنند؛ولی نکردند.اون ها کجا و من کجا؟اون ها با آبرو زندگی می کنن.من حسین بادپا باید شرکت داشته باشم؛من باید پول داشته باشم؛اون وقت،هم رزمان حسین یوسف الهی نداشته باشن؟!خجالت زده ی زن وفرزندشون باشن؟!
آن سؤال وجواب،حالش را بدجورخراب کرده بود.حسین،هیچ وقت زیاد اهل صحبت نبود؛ولی آن روز خیلی حرف زد.
خیلی خودش ا سرزنش کرد.گفتم«حسین،همه ی آدم ها بین خودشون وخداشون رازی دارن که خدا به بنده اش این حق رو نمی ده که اون رو فاش کنه».از ناراحتی حسین ناراحت بودم؛ولی برای این حالش خیلی خوشحال بودم.این سفر،به نظرمن ،سفری عادی نبود؛سفری به اعماق وجودش بود.حسین می بایست این سفر را می رفت.
ادامه دارد...
#قسمت_اول👇
┄┅ ❥❥❥ ┅
#جان_فدا
لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم
🍀⚘🍀⚘🍀⚘
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
انگار که یک کـــوه سفـر کرده از این دشت
آنقدر که خالــــی شده بعد از تــــــو جهــــانم
#جان-فدا❤
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
24.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم اکنون
🌹 سر مزار مطهر و مرقد قهرمان جهان حاج قاسم سلیمانی عزیز و شهدای عزیز گلزار بین المللی کرمان
نائب الزیاره هستم...
⚘ غروب پنج شنبه ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۲
و شب جمعه
🌺 اینجا الان سر مزار حاج قاسم غوغاست...
اینجا بهشته...
اینجا کربلاست...
اینجا فاصله ی زمین تا آسمان خیلی خیلی نزدیک شده...
🌹اگر دل تون شکست برای همه ی گرفتاران دعا کنید...
مجتبی سیاری
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
🌹جان فدا؛
🌹مکتب حاج قاسم عزیز؛
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
👈کانال اطلاع رسانی برنامه های مکتب حاج قاسم سلیمانی عزیز
👇👇👇
http://eitaa.com/sayarimojtabas
⚘⚘⚘🌹🌺🌷⚘🌱🌴🍀
روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم سلیمانی(مجمع)
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «#درد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند بر ارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردار شهید حسین بادپا
🔹فصل چهارم: گردان سوار زرهی و شغل آزاد
🔸صفحه: ۲۱۲-۲۱۳
🔻قسمت: ۱۱۹
همرزم شهید: محمدرضا صالحی
حسین بعد از جنگ، کم کم از فضای معنوی جنگ فاصله گرفته بود؛ بیشتر کار اقتصادی می کرد. به قدری باهوش و فعّال بود که روز به روز کارش رشد می کرد. گه گاهی همدیگر را می دیدیم و از حال هم خبر داشتیم. از پیشرفت حسین لذّت می بردم؛ ولی نگرانش هم بودم. حسینی که من از لحظه ی ورود به جبهه دیده بودم، با این حسین فرق می کرد!روزی حسین آمد تهران. نزدیک های ظهر با هم سوار ماشین بودیم. نگاه کرد به ساعتش. گفت《محمدرضا، این نزدیک ها اگه مسجد هست، به راننده بگو نگه داره.》گفتم:《مسجد هست؛ ولی صبر کن تا محل کارم، راهی نمونده.》گفت:《نه می خوام نماز اوّل وقت بخونم.》تعجب کردم! گفتم:《یعنی چی؟!》دوباره گفت:《آقای راننده، لطف کن یه جا نگه دار.》درست حسین زمان جنگ بود!خیلی خوشحال شدم. به راننده نشانی نزدیک ترین مسجد را دادم. بیشتر که دقّت کردم، دیدم حسین، خیلی تغییر کرده؛ نماز شب، دعا، ذکر. می شنیدم مرتب به خانواده ی شهدا سر می زند. مواهب مسائل اقتصادی و مادی، دیگر ارضایش نمی کرد. سردرگم نشان می داد؛ انگار بی تاب و بی قرار دنبال گم شده ای بود. هر جا که همرزم شهیدش دفن شده بود، می رفت. ساعت ها کنار قبرشان می نشست و درد دل می کرد. حسین، حالا برای خودش هم غریبه شده بود. فقط می دانست باید دست توسل به سوی رفقای شهیدش دراز کند.
#قسمت_اول👇
┄┅ ❥❥❥ ┅
#جان_فدا
لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم
🍀⚘🍀⚘🍀⚘
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
📕✏از چیزی نمی ترسیدم
⚘🌱قسمت-شانزدهم
⚘🌱کم کم تظاهرات در شهر شکل گرفت.دیگر نام امام و شناخت او منحصر به چند نفر نبود.حجم انقلابی های کرمان آن قدر بود که می توان گفت محوریتِ اساسی در انقلاب داشت.هاشمی رفسنجانی که البته آن وقت شناختی از اونداشتم، باهنر،حجتی،فهیم کرمانی،مُشارزاده ها،موحدی ها،ساوه،جعفری،عمده علمای کرمان، به جز چند نفر ، یکپارچه ضدّ شاه بودند.
⚘🌱اولین تظاهرات کرمان که روحانیون در صف اولش قرار داشت،شروع شد.آیت الله نجفی که در مسجد امام زمان عجل الله فرّجه پیش نماز بود،جلودار بود؛مابقی روحانیون همراه او ، و مردم پشت سرِ روحانیت. شعارهایی سر می دادند.
⚘🌱من و دوستانم که حالا علی جان و عبدالله هم به آن اضافه شده بودند،بی محابا حرف می زدیم.صبح،اعلام تجمع در مسجد جامع شهر شد. این اعلامِ دهان به دهان ، بیشتر از فضای مجازیِ امروز، تمام شهر را پر کرد!
&ادامه دارد...
# نشر حداکثری
⚘سلیمانی-شو⚘
#جان-فدا❤
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♦️نتیجه جنگ همون شد که رهبری فرمودند
🔹هفته اول جنگ ۳۳ روزه لبنان سخت بود
به ایران امدم و گزارش را به رهبری دادم. نکاتی گفت و اضافه کرد: این جنگ مثل جنگ احزابه، نتیجه آن هم مثل جنگ احزابه (پیروزی لبنان)
🔹بعنوان نظامی خیلی بعید میدانستم
حتی در دلم گفتم «کاش این را نمیگفت»
اما نتیجه همان شد!
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان