eitaa logo
مرصاد
642 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجم خودم را به یک زمین متروکه رساندم و در پناه تپه‌ای از ماسه، از هرچشمی مخفی شدم. بلافاصله با استفاده از کانال اختصاصی و فوق‌سری، با تهران ارتباط گرفتم و گزارش فشرده وضعیت را دادم؛ از ابهام فرودگاه تا انفجار مهیبی که کوچه را به آتش کشید. پاسخ مرکز، کوتاه، امنیتی و بی‌ملاحظه بود: «اجرای پروتکل سوختن کامل.» دستور صریح، حکم می‌کرد که تمام ابزارهای ارتباطی، گوشی‌ها و سیم‌کارت‌ها باید فوراً منهدم شوند تا کوچکترین ردی از حضور و موقعیتم باقی نماند. سیم‌کارت‌ها را با شعله فندک ذوب کردم و بدنه و تراشه‌های گوشی‌ها را با ضربات پیاپی در هم کوبیدم؛ در شرایط آلودگی الکترونیک، هیچ رد دیجیتالی نباید زنده می‌ماند. آخرین دستور رمزگذاری‌شده از تهران، مسیر بعدی را مشخص کرد: «حرکت فوری به سمت موقعیت ۱۱۱۳. وضعیت سبز نیست. فقط دو نفر از مسیر خبر دارند. معادله تغییر کرده است. دستور ارشد این است که بازگشت از راه زمین؛ هماهنگی در دروازه انجام شده. پس از رسیدن، بلافاصله همراه نفر رابط به مرکز بروید. مقصد نخست موقعیت باکری. جزئیات، حضوری ابلاغ می‌شود. این پیام را نگه ندارید.» نقطه‌ای که باید در پناه آن، قطعات این پازل خونین را کنار هم می‌چیدیم. در همان اثنا که مشغول پاکسازی کامل آثار بودم، صدای شتابنده یک خودرو، سکوت اطرافم را شکست. با احتیاط سرم را از پشت تپه ماسه بالا آوردم و اطرافم را آنالیز کردم؛ دیدم هاشم از آن‌سوی بلوار با حداکثر سرعت دارد عبور می‌کند تا خود را از تله خارج کند. هنوز نگاه من روی رد خودروی او خشک نشده بود که انفجار دوم، با موجی سنگین‌تر، زمین زیر پایم را لرزاند. باز هم همان کوچه، باز هم همان موقعیت خانه امن. دشمن نه تنها نقطه را هدف گرفته بود، بلکه با شلیک ثانویه قصد داشت هرگونه شانس بقا یا پاکسازی را در آن مختصات به صفر برساند. خط به طور کامل آلوده شده بود. همه چیز را پایش کردم و فهمیدم مسیر امن است، به سمت بلوار رفتم. در راه، موتورسوار تنهايی را دیدم؛ متوقفش کردم و با چند دینار خواستم مرا تا حوالی موقعیت ۱۱۱۳ برساند. حدود یک کیلومتر به موقعیت مانده بود، کرایه‌اش را دادم و باقی مسیر را پیاده دویدم. حس می‌کردم هیچ‌جایی دیگر برای من امن نیست. وقتی به موقعیت رسیدم، کلید را انداختم، وارد حیاط شدم و فورا به زیرزمین رفتم. لپ‌تاپ را روشن کردم تا برای افسر ارشد همراه حاج کاظم، گزارشی کوتاه بفرستم؛ اما دستم روی صفحه‌کلید متوقف ماند. منصرف شدم. لپ‌تاپ را بستم و همان‌طور که آمده بودم، فوری از خانه خارج شدم. از آن لحظه به بعد، دیگر نباید کسی از زنده بودنم خبر می‌داشت. آخرین کسی که می‌دانست من از منطقه دور شده‌ام، هاشم بود؛ و او نیز هم‌زمان با عبورش از بلوار، انفجار دوم را دیده یا شنیده بود. طبیعی بود که تصور کند من هم در همان آشوب از دست رفته‌ام. حالا در بغداد آن شب، برای همه، پرونده عمر من باید بسته می‌شد. خودم را به نقطه‌ای امن در حاشیه شهر رساندم و سوار یک تاکسی بین‌شهری شدم. برای حفظ امنیت مسیر و فرار از رادارهای اطلاعاتی، سفر را به بخش‌های کوتاه تقسیم کردم؛ خودرو به خودرو، مرحله به مرحله، و با تغییر مداوم مسیرها. کل شب را تا صبح به همین منوال و در سکوت جاده سپری کردم تا سرانجام، با اولین پرتوهای آفتاب، حوالی ساعت ۷ صبح به نقطه صفر مرزی ایران رسیدم. در ستاد تهران، همه دوستان و همکارانم در ایران و حتی حالا دیگر در عراق، گمان می‌کردند من دیگر در میان نیستم و همراه حاج آقا قاسم شهید شده‌ام. این، برای آن پرونده سنگین و حساس علیه دشمن که سال‌ها روی آن متمرکز شده بودیم، از الطاف خفیه الهی بود که آدم فقط بعدتر می‌فهمد چقدر به کارش آمده است. نباید کسی می‌فهمید زنده‌ام. خطر فقط از بیرون نبود؛ از داخل، از یک سهل‌انگاری کوچک، از یک رد ناخواسته، بیشتر می‌ترسیدیم. چون آن پرونده، پرونده نفوذ در عمق دشمن بود و قرار بود پس از بازگشت از عراق، یک فکر اساسی برای آن داشته باشیم و کوچک‌ترین لغزش می‌توانست همه‌چیز را لو بدهد، اما حادثه ۱:۲۰ دقیقه عراق، می‌توانست پوشش خوبی برای عملیات اطلاعاتی بعدی‌مان باشد. پیام افسر همراه حاج کاظم را که از تهران برایم ارسال کرده بود، بی‌پاسخ گذاشتم. حتی به سمت نقطه‌ای که عاصف منتظرم بود نرفتم. باید محو می‌ماندم، باید همان‌جا که بودم از دیدها خارج می‌شدم و تصور می‌کردند همراه حاج قاسم به شهادت رسیدم. حالا بماند که چطور از مرز گذشتم و خودم را به تهران رساندم... باید ناگفته بماند.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت ششم وقتی به تهران رسیدم، حتی به خانه شخصی خودم نرفتم و شب را روی نیمکت یکی از پارک‌های خلوت تهران سر کردم. حوالی ساعت دو بامداد بود که با لرز ناشی از سرما بیدار شدم؛ کلاه پشمی‌ام را از روی صورتم بالا کشیدم و به آسمان تاریک بالای سرم خیره شدم. سوز سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و کمر و کلیه‌هایم از شدت سرما و خشکی نیمکت، به شدت درد گرفته بود؛ اما از آن‌جایی که تمام فکرم حاج قاسم و ابومهدی و هیئت همراهشان بود، هر دردی را فراموش می‌کردم و در بُهت و حیرت به سر می‌بردم. نیمه‌شب کشان‌کشان خودم را به خیابان رساندم، جلوی یک تاکسی را گرفتم و مستقیم به سمت خانه حاج کاظم حرکت کردم. وقتی به مقصد رسیدم، دیدم طبق معمول سر کوچه نگهبان است و تصمیم گرفتم نزدیک نشوم. وقتی از دور به خانه نگاه کردم، در تاریکی مطلق بود و مشخص بود کسی حضور ندارد. تا زمان اذان صبح در زاویه‌ای کور روبروی کوچه کمین کردم؛ چشمانم محیط را رصد می‌کرد تا مبادا رد یا ناظری مشکوک حضورم را ثبت کند. کمی پس از اذان صبح، خودروی حامل حاج کاظم همراه با تیم اسکورتش جلوی خانه متوقف شد. دو محافظ همراه او وارد ساختمان شدند و مابقی تیم موقعیت را ترک کردند و به یکی از خانه‌های مجاور رفتند. فوری خودم را به مسجدی در همان حوالی رساندم. با گوشی یکی از اهالی مسجد که در حال خروج بود، شماره داخلی خانه حاجی را گرفتم. وقتی حاجی از پشت خط صدای من را شنید، در بهت فرو رفت؛ باور نمی‌کرد زنده باشم. تماس را در کوتاه‌ترین زمان ممکن جمع کردم: «نزدیکم. باید فوری ببینمت. بدون اینکه حتی محافظات متوجه بشن...» تماس که قطع شد، شماره را از حافظه موبایل آن مرد مسجدی پاک کردم و به صاحبش برگرداندم، صورتم را پوشاندم، با قدم‌های تند، به سمت خانه حاجی به راه افتادم. از گیت ورودی، بدون هیچ بازرسی عبور کردم. معلوم بود حاجی شخصاً هماهنگی را انجام داده بود. هیچ‌کس هم مرا نشناخت و همین، پوشش لازم را برای ورودم فراهم کرد. وقتی به مقابل در خانه رسیدم، زنگ را زدم و در که باز شد بلافاصله وارد شدم. محافظان حاج کاظم در اتاقک داخل حیاط بودند و به دلیل پوششم، مرا نشناختند. با دیدنم، حاج کاظم برای لحظه‌ای خشکش زد؛ انگار هنوز هم باورش نمی‌شد من آنجا باشم. مرا در آغوش گرفت. در را بستیم و سریع به داخل خانه رفتیم. وقتی نشستیم، نفس راحتی کشیدم... گفتم: «حاج خانم نیست؟» گفت: «نه؛ فرستادمش خونه بچه‌ها. دیشب چی شد یه هو...» گفتم: «اصلا نفهمیدم چی شد. از حاج قاسم جدا شدم رفتم سمت خونه امن برای دیدار با ابوفدک. رسیدم سر کوچه دیدم همه چیز رفت رو هوا...» حاجی گفت: «چطور اومدی ایران؟ هاشم چی‌شد؟ عاصف چی‌شد؟ پیام رمزگذاری شده برات ارسال کردیم، چرا اهمیت ندادی؟» گفتم: «مجبور بودم... بخاطر پرونده جدید؛ احساس می‌کنم این کار و باید می‌کردم تا دوست و دشمن مطمئن بشن من تمام شدم...» حاج کاظم لبخندی زد، گفت: «به نظرم زنده موندن تو برای ما رزق لایتحسب هست. دیگه باید کم کم برای پروژه جدید آماده بشی.» گفتم: «باید چه‌کار کنم؟» گفت: «می‌خوام خبر شهادتت پخش بشه. باید تا یک‌سال ازت خبری نباشه...» تنها یک چیز به ذهنم آمد... «مادرم...» از عراق تا تهران به همین فکر کردم؛ و حالا که با حاج کاظم هم نظر بودیم هم، همین من را بیشتر اذیت می‌کرد. در آن لحظه هیچ چیزی غیر از مادرم به ذهنم نرسید. به حاجی گفتم: «باهات هم‌نظرم؛ ولی حاج خانم چی؟ می‌دونی که مادرم الان درگیر بیماری هست.» حاج کاظم چند ثانیه تأمل کرد، سپس سکوتش را شکست؛ صدایش مثل ضربه تبر، فضای سنگین اتاق را دو نیم کرد. نه تعارفی در کار بود و نه دلداری‌های بیهوده. او فرمانده‌ای اطلاعاتی بود که می‌دانست در جنگ اطلاعاتی، عاطفه و احساس دشمن شماره یک عملیات است. گفت: «سرت و بالا بگیر. تو دیگه یک انسان معمولی نیستی که نگران ترحم دیگران باشی. تو «شبحی». شبح، نه نامی داره، نه شناسنامه‌ای و نه خانواده‌ای که بتونه براش گریه کنه. اگر مادرت بدونه زنده‌ای، ناخودآگاه در رفتارش، در نگاهش، در دعاهایی که برای تو می‌کنه... ردی از تو باقی می‌مونه که دشمن با همون رد، قلبت و هدف می‌گیره.» حاج کاظم بلند شد رفت آشپزخانه و برایم چای ریخت. وقتی آمد، مقابلم نشست و لحظاتی سکوت کرد، سپس به صحبت‌هایش ادامه داد... «ببین...این هزینه‌ای هست که من و تو و دوستان شهیدمون برای امنیت این خاک می‌دیم. تو فکر می‌کنی شهادت فقط با گلوله هست؟ نه! عاکف خان؛ شهادت اصلی تو، همین «مرگ اجتماعی» هست. همین که بدونی زنده‌ای، اما باید طوری رفتار کنی که انگار زیر خروارها خاک خوابیدی. اگر در این مسیر پیش‌رو هم شهید شدی، به این فکر کن که در اون لحظه، تو بزرگ‌ترین پیروزی رو به دست آوردی؛ اونم نفوذ در قلب دشمن، بدون اینکه حتی رد پایی از حضورت باقی بمونه.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
خیلی ناراحت بودم؛ اما حالا وقت عمل رسیده بود و باید ثابت می‌کردم... گفتم: «بازهم بهت می‌گم حاجی، پس مادرم چی؟» گفت: «مادرت؟ برادرت؟ خواهرت؟ همشون و بسپر به دست حضرت زهرا سلام‌الله.» چیزی نگفتم. حاجی گفت: «وقت نداریم برای دلتنگی‌های انسانی و احساسی. دشمن در حال چیدن مهره‌های جدید هست. آماده‌ای؟» درد عمیقی در قفسه سینه‌ام بود. اما دستم را روی اسناد گذاشتم، گفتم: «آماده‌ام، حاجی. برای هرچیزی که لازم هست.» ✍به شرط حیات ادامه دارد لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت هشتم با ریموت، برق را روشن کرد. به سمتش حرکت کردم. آغوشش باز شد، اما نه برای یک خوش‌آمدگویی معمولی. نفس عمیقی کشید و گفت: «قبلا بهت می‌گفتیم شهید زنده، چون جانباز بودی. اما از حالا به بعد، بازی عوض شده. تو از این لحظه برای دنیا مرده‌ای. حالا واقعاً شدی شهید زنده.» لبخند تلخی زدم. به سمت آسانسور حرکت کردیم و چندمتر آن‌طرف‌تر، سوار آسانسور شدیم و به طبقه هفتم رفتیم؛ وقتی رسیدیم، وارد واحد شدیم و در را پشت سرمان قفل کرد. به سمت اتاق سوم اشاره کرد؛ یک اتاق ۳۰ متری که دیوارهایش برای بلعیدن هر نوع نویزی ساخته شده بود. نشستیم. سلحشور پوشه‌ای آبی‌رنگ را روی میز چوبی کهنه سُر داد. روی آن هیچ مهر، شماره یا کدی نبود؛ فقط یک نوار چسب قرمز تیره که لبه آن را مهر‌وموم کرده بود. سلحشوربدون اینکه نگاهم کند، گفت: «عاکف، تو برای من حکم یک دارایی استراتژیک و داری. اما از نظر من، تو از دوشب قبل در اون حمله پهپادی در عراق پودر شدی. این روایت رسمی هست؛ تمام دستگاه‌های اطلاعاتی جهان، حتی موساد و سیا، همین و گزارش کردند. بدتر از همه، مادرت هم همین و باور کرده و همین ساعت‌هاست که دارده برای روح تو فاتحه می‌خونه.» نگاهم روی صورت سلحشور قفل شد، گفتم: «حاج‌آقای سلحشور، با تمام ارادتی که به سابقه و جایگاهت دارم، بازی با کلمات و استفاده از ادبیات تحکم‌آمیز و برای من بگذار کنار. من حوصله این بازی‌های شمارو ندارم؛ اینجا هم اتاق بازجویی نیست، اتاق عملیات هست.» کمی به جلو خم شدم نگاهی به پرونده کردم و با لحنی که بوی تهدید و اقتدار توأمان می‌داد، ادامه دادم: «این پرونده رو من کلید زدم. از الف تا یای اون، از اهداف نفوذ تا متدهای خروج، در ذهن من هست. من خوب می‌دونم کجا ایستادم و قرار هست چه ضربه‌ای به پیکرهٔ دشمن وارد کنم. حضور من اینجا، برای یادگیری اصول پایه نیست؛ برای هم‌افزایی برخی نکات فنی هست که فقط در حوزه اختیارات شماست. همین و بس.» مکثی کردم و با اشاره به پوشه، پرسیدم: «تموم اون چیزهایی که توی این پوشه هست، طراحش منم. اینی هم که روبروت الان نشسته، دسته خر نیست؛ خودش استاد این.... بازیاست.» سلحشور هنگ کرده بود و فکر نمی‌کرد این‌طور با او صحبت کنم؛ واقعا بعد از شهادت حاج قاسم برای من دیگر هیچ‌چیزی معنا نداشت. شدیدا عصبی شده بودم و یاد روزهایی افتاده بودم که همسرم به شهادت رسیده بود و عصبی بودم. سلحشور گفت: «دسته خر نیستی؛ یک تکه گِل هستی که باید فرم جدید بگیری. این بار باروت و مقابله با نفوذ به کارت نمیاد. باید کلمات و شلیک کنی. کلماتی که اون‌ها دوست دارن بشنون...» سپس آمد سمتم و خم شد و پرونده را از کنارم برداشت، نوار قرمز را با ناخن کشید و پوشه را باز کرد. اولین چیزی که روی کاغذهای درون پوشه خودنمایی می‌کرد، یک پاسپورت قدیمی فرانسوی با عکس پسربچه‌ای ده دوازده ساله با چشمانی شبیه به من بود. سلحشور گفت: «دانیال الیعازر. متولد پاریس، 1980. پدرش یک جواهرساز مذهبی فراری از تونس بود، مادرش فرانسوی. هر دو در یک تصادف در حومه لیون سوختند. دانیال واقعی هم همان روز در بیمارستان مرد، اما مرگش هرگز ثبت نشد. ما پرونده پزشکیش و خریدیم. از امروز، تو پسربچه‌ای هستی که با عمویش در مارسی بزرگ شده، غرق در عقده‌های مذهبی و گرایش‌های راست‌گرایانه افراطی هست. تو یک صهیونیست دوآتیشه‌ای عاکف. الحمدلله به زبان عبری هم که مسلط هستی به طور کامل. تو از اون‌هایی هستی که فکر می‌کنن زمین خدا فقط برای اون‌هاست. یعنی یک یهودی صهیونیستی افراطی.» حدود چهارساعت با سلحشور صحبت کردیم. نقشه موقعیت‌هایی که باید در آن رسوب می‌کردیم را بررسی نهایی کردیم. وقتی قرار شد سلحشور برود، لحظه آخر به من گفت: «وقتی از این در بیرون می‌ری، اگر به زبان عربی فکر کنی، لو رفتی. فارسی حرف بزنی، نابودی؛ حتی اگر قرار هست خواب هم ببینی، باید به عبری خواب ببینی.» گفتم: «بعدش؟» گفت: «باید از امروز تا یک‌سال مسخ در تاریکی باشی. باید تبدیل بشی به دانیال الیعازر. باید هرچه زودتر جراحی بشی. روی تخت جراحی یک درمانگاه غیررسمی در شرق تهران، پزشکان با لیزر و پروتزهای ظریف، انحنای بینی تو رو تغییر بدن. باید جای سجده‌هات پروتز بشه و معلوم نباشه. انگشتر دیگه نباید دستت کنی تا رنگ دستات طبیعی بشه؛ باید جای بخیه‌های روی صورتت بخاطر ترکش‌هایی که در برخی عملیات‌ها در سوریه به روی صورتت نشسته محو بشه. دندان‌پزشک باید دندانت و با آمالگام و مواد استاندارد دندان‌پزشکی فرانسوی بازسازی کنه؛ اگر گیر بیفتی، موساد در اولین بازجویی، دندان‌های تو رو قطعا چک می‌کنه تا منشأ جغرافیایی درمان تو رو بفهمه.» گفتم: «نحوه ورود که تغییر نمی‌کنه؟» گفت: «نه. همون هست. فقط نحوه ورود تو کمی متفاوته.» ✍به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت هفتم سال‌ها بود، پا در مسیری گذاشته بودم که هیچ راه بازگشتی در آن نبود. امنیت مردم برای من از هر چیز مهم‌تر بود و همواره خط قرمز مقدسی برای من محسوب می‌شد و برایش از جوانی‌ام و زندگی‌ام گذشته بودم. ضربه زدن به دشمن، باید همچنان اولویت همیشگی‌ام می‌ماند و برای همین این پرونده از تمام پرونده‌ها برای من مهم‌تر بود. پدرم، همرزم چمران و متوسلیان و... در سنگرهای غرب و جنوب فرماندهی کرد و در مقابله با گروهک‌های ضدانقلاب عاقبتش ختم به خیر و سعادت شد و بر روی زانوان صمیمی‌ترین دوست خود یعنی همین حاج کاظم، فدای این کشور شد و به شهادت رسید؛ همسرم نیز توسط یک تیم عملیاتی_جاسوسی سیا گروگان گرفته شد و به دلیل شکنجه های زیاد، در برابر چشمانم، ذره‌ذره آب شد و به شهادت رسید. حالا گویی نوبت مادرم بود... می‌دانستم او پس از من، داغون خواهد شد. من از همان ابتدا می‌دانستم که برای عاشورایی شدن، و برای آن‌که عاقبتم به معنای واقعی کلمه، به امام حسین(ع) ختم شود، باید همچون مولایم، خانوادگی فدای اسلام می‌شدم. حاجی رفت و تماسی گرفت، پس از دقایقی برگشت. پرسیدم: «دستور چیه؟» بدون مکث، در حالی که با محاسنش بازی می‌کرد و نگاهش روی میز عسلی مقابلش قفل شده بود، گفت: «عاصف میاد اینجا، ماشین و می‌ذاره و می‌ره. نه اون تو رو می‌بینه، نه تو اونو...» تکه‌ای کاغذ کوچک را از جیبش در آورد و با خودکار در آن چیزی نوشت، به سمتم سر داد: «این همون آدرسی هست که باید بری از این به بعد توش زندگی کنی و قرنطینه بشی. از امروز، اونجا مستقر می‌شی. سلحشور هم تا برسی، اونجاست.» کاغذ را برداشتم، توی جیب کاپشنم فرو بردم. نیم‌ساعت نگذشته بود که صدای خفیف ترمز به گوشمان رسید. حاجی لبخند تلخی زد، فهمیدیم سیدعاصف عبدالزهراء است. رفتم سمت آیفون، دیدم که یک پژو پارس مشکی با شیشه‌های تمام‌دودی غیراستاندارد، مقابل در خانه حاجی پارک شده. رفتم سمت پنجره، خیلی آرام از پشت پرده ضخیم سالن، دیدم که عاصف پیاده شد. ضربان قلبم بالا رفت؛ او هم‌رزم من بود، کسی که بارها شانه‌به‌شانه در دمشق و حلب و آمرلی و الرمادی و لبنان و سیستان و کرمانشاه و... آتش روی سر دشمن ریخته بودیم. اما او بدون کوچکترین نگاهی به پنجره‌ها، فقط ساک مشکی‌اش را از روی صندلی عقب برداشت و در خودرو را محکم بست؛ طوری که صدایش در کل آن کوچه امنیتی پخش شد و بدون اینکه سرش را برگرداند، سوار موتور پشتیبانش شد و رفت. به حاجی گفتم: «سیدعاصف چرا انقدر عصبی هست؟» گفت: «همه فهمیدن تو شهید شدی. عاصف از صبح که دیگه خبری از تو نشد و سمت مرز هم بهش دست ندادی، باور کرده شهید شدی. کارش شده گریه و پرخاش به همه... عصر با بهزاد و رضا دعواش شد، کم مونده بود دست به یقه بشن...» یک‌ساعتی از اذان صبح گذشته بود، وضو گرفتیم؛ سرد، خالص، بی‌ریا. به حاجی گفتم: «می‌خوام نماز صبحم و به امامت شما بخونم...» نماز صبح را به جماعت خواندیم. رکوع‌هایمان طولانی شد. سجده‌هایمان پر از اشک شد؛ حاجی در قنوت، دعای فرج را با صدایی لرزان و پر از اشک خواند؛ انگار داشت با خودش نجوا می‌کرد که این همه فداکاری، فقط برای یک هدف بزرگتر است، آن هم فرج حضرتش. پس از نماز، وسایلم را جمع کردم. کلاه پشمی را تا روی ابروهایم پایین کشیدم و ماسک را تا زیر چشم‌هایم بالا آوردم. حاجی را در آغوش کشیدم. هروقت دلم برای پدرم تنگ می‌شد او را به آغوش می‌کشیدم. قبل از آنکه قدم به بیرون خانه بگذارم، صدایش در گوشم پیچید: «مراسم تدفینت رو کلید می‌زنم. یک تابوت نمادین، یک تشییع محدود. طوری که مادرت هم اذیت نشه زیادسکوت کردم؛ کلامی برای گفتن نداشتم. از خانه بیرون زدم و سوز سرما را حتی با کلاه و ماسک هم حس می‌کردم. انگار شهر هنوز خواب بود و نمی‌دانست که یکی از محافظان پنهان امنیتش، اکنون در حال تدفین نمادین خودش است. به سمت پژوپارس مشکی رفتم. پشت فرمان که نشستم، نگاهی به صندلی شاگرد انداختم. ریموت خانه امن روی صندلی بود. دنده را جا زدم و بدون نگاه به عقب، به دل خیابان زدم. به سمت مقصدی می‌رفتم که قرار بود پایگاه جدید من باشد. حالا دیگر بازی مرگ و زندگی شروع شده بود. حدود چهل دقیقه بعد به موقعیت رسیدم. دستم را روی ریموت فشردم. در پارکینگ با صدایی ضعیف باز شد. با خودرو وارد شدم، در، پشت سرم بسته شد. طبق پروتکل تا منفی سه پایین رفتم. ماشین را در تاریکی مطلق پارکینگ، پارک کردم. انگار در کل ساختمان گَرد مرده پاشیده بودند؛ کاملا تاریک و بی سر و صدا. هنوز به طور کامل از ماشین پیاده نشده بودم که صدایی را شنیدم: «خوش اومدی.» به طرف صدا خیره شدم. دقت کردم، دیدم حاج‌آقا سلحشور است؛ از آن افسران کهنه‌کار و استراتژیست اطلاعاتی که نظیرش کم‌تر دیده بودم؛ دیدم در چارچوب شیشه‌ای ورودی پله‌های اضطراری منفی سه ایستاده است.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت هشتم با ریموت، برق را روشن کرد. به سمتش حرکت کردم. آغوشش باز شد، اما نه برای یک خوش‌آمدگویی معمولی. نفس عمیقی کشید و گفت: «قبلا بهت می‌گفتیم شهید زنده، چون جانباز بودی. اما از حالا به بعد، بازی عوض شده. تو از این لحظه برای دنیا مرده‌ای. حالا واقعاً شدی شهید زنده.» لبخند تلخی زدم. به سمت آسانسور حرکت کردیم و چندمتر آن‌طرف‌تر، سوار آسانسور شدیم و به طبقه هفتم رفتیم؛ وقتی رسیدیم، وارد واحد شدیم و در را پشت سرمان قفل کرد. به سمت اتاق سوم اشاره کرد؛ یک اتاق ۳۰ متری که دیوارهایش برای بلعیدن هر نوع نویزی ساخته شده بود. نشستیم. سلحشور پوشه‌ای آبی‌رنگ را روی میز چوبی کهنه سُر داد. روی آن هیچ مهر، شماره یا کدی نبود؛ فقط یک نوار چسب قرمز تیره که لبه آن را مهر‌وموم کرده بود. سلحشوربدون اینکه نگاهم کند، گفت: «عاکف، تو برای من حکم یک دارایی استراتژیک و داری. اما از نظر من، تو از دوشب قبل در اون حمله پهپادی در عراق پودر شدی. این روایت رسمی هست؛ تمام دستگاه‌های اطلاعاتی جهان، حتی موساد و سیا، همین و گزارش کردند. بدتر از همه، مادرت هم همین و باور کرده و همین ساعت‌هاست که دارده برای روح تو فاتحه می‌خونه.» نگاهم روی صورت سلحشور قفل شد، گفتم: «حاج‌آقای سلحشور، با تمام ارادتی که به سابقه و جایگاهت دارم، بازی با کلمات و استفاده از ادبیات تحکم‌آمیز و برای من بگذار کنار. من حوصله این بازی‌های شمارو ندارم؛ اینجا هم اتاق بازجویی نیست، اتاق عملیات هست.» کمی به جلو خم شدم نگاهی به پرونده کردم و با لحنی که بوی تهدید و اقتدار توأمان می‌داد، ادامه دادم: «این پرونده رو من کلید زدم. از الف تا یای اون، از اهداف نفوذ تا متدهای خروج، در ذهن من هست. من خوب می‌دونم کجا ایستادم و قرار هست چه ضربه‌ای به پیکرهٔ دشمن وارد کنم. حضور من اینجا، برای یادگیری اصول پایه نیست؛ برای هم‌افزایی برخی نکات فنی هست که فقط در حوزه اختیارات شماست. همین و بس.» مکثی کردم و با اشاره به پوشه، پرسیدم: «تموم اون چیزهایی که توی این پوشه هست، طراحش منم. اینی هم که روبروت الان نشسته، دسته خر نیست؛ خودش استاد این.... بازیاست.» سلحشور هنگ کرده بود و فکر نمی‌کرد این‌طور با او صحبت کنم؛ واقعا بعد از شهادت حاج قاسم برای من دیگر هیچ‌چیزی معنا نداشت. شدیدا عصبی شده بودم و یاد روزهایی افتاده بودم که همسرم به شهادت رسیده بود و عصبی بودم. سلحشور گفت: «دسته خر نیستی؛ یک تکه گِل هستی که باید فرم جدید بگیری. این بار باروت و مقابله با نفوذ به کارت نمیاد. باید کلمات و شلیک کنی. کلماتی که اون‌ها دوست دارن بشنون...» سپس آمد سمتم و خم شد و پرونده را از کنارم برداشت، نوار قرمز را با ناخن کشید و پوشه را باز کرد. اولین چیزی که روی کاغذهای درون پوشه خودنمایی می‌کرد، یک پاسپورت قدیمی فرانسوی با عکس پسربچه‌ای ده دوازده ساله با چشمانی شبیه به من بود. سلحشور گفت: «دانیال الیعازر. متولد پاریس، 1980. پدرش یک جواهرساز مذهبی فراری از تونس بود، مادرش فرانسوی. هر دو در یک تصادف در حومه لیون سوختند. دانیال واقعی هم همان روز در بیمارستان مرد، اما مرگش هرگز ثبت نشد. ما پرونده پزشکیش و خریدیم. از امروز، تو پسربچه‌ای هستی که با عمویش در مارسی بزرگ شده، غرق در عقده‌های مذهبی و گرایش‌های راست‌گرایانه افراطی هست. تو یک صهیونیست دوآتیشه‌ای عاکف. الحمدلله به زبان عبری هم که مسلط هستی به طور کامل. تو از اون‌هایی هستی که فکر می‌کنن زمین خدا فقط برای اون‌هاست. یعنی یک یهودی صهیونیستی افراطی.» حدود چهارساعت با سلحشور صحبت کردیم. نقشه موقعیت‌هایی که باید در آن رسوب می‌کردیم را بررسی نهایی کردیم. وقتی قرار شد سلحشور برود، لحظه آخر به من گفت: «وقتی از این در بیرون می‌ری، اگر به زبان عربی فکر کنی، لو رفتی. فارسی حرف بزنی، نابودی؛ حتی اگر قرار هست خواب هم ببینی، باید به عبری خواب ببینی.» گفتم: «بعدش؟» گفت: «باید از امروز تا یک‌سال مسخ در تاریکی باشی. باید تبدیل بشی به دانیال الیعازر. باید هرچه زودتر جراحی بشی. روی تخت جراحی یک درمانگاه غیررسمی در شرق تهران، پزشکان با لیزر و پروتزهای ظریف، انحنای بینی تو رو تغییر بدن. باید جای سجده‌هات پروتز بشه و معلوم نباشه. انگشتر دیگه نباید دستت کنی تا رنگ دستات طبیعی بشه؛ باید جای بخیه‌های روی صورتت بخاطر ترکش‌هایی که در برخی عملیات‌ها در سوریه به روی صورتت نشسته محو بشه. دندان‌پزشک باید دندانت و با آمالگام و مواد استاندارد دندان‌پزشکی فرانسوی بازسازی کنه؛ اگر گیر بیفتی، موساد در اولین بازجویی، دندان‌های تو رو قطعا چک می‌کنه تا منشأ جغرافیایی درمان تو رو بفهمه.» گفتم: «نحوه ورود که تغییر نمی‌کنه؟» گفت: «نه. همون هست. فقط نحوه ورود تو کمی متفاوته.» ✍به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت نهم در یکی از شب‌ها، خیلی دلم گرفته بود. نشستم رو به قبله، شروع کردم به قرائت کلام‌الله؛ پس از قرائت قرآن مشغول استغفار شدم و در دلم خلوتی با خدا کردم. به سجده افتادم و برای دل مادرم اشک ریختم تا آرامش به او بدهد؛ نمی‌دانستم پس از خبر شهادت من چه حالی دارد، اما مطمئن بودم دلش خون شده. در طول تمام این سال‌ها، وقتی با خودم خلوت می‌کردم، همیشه مادرم را بالای تابوتم تصور می‌کردم؛ اما نمی‌دانستم قرار است بالای یک تابوت و قبر ساختگی شیون کند. یک دفن مخفیانه، با حضور حداقلی خانواده، ذیل پروتکل‌های خاص حفاظتی، تا حتی ذره‌ای رد یا شک‌وشبهه در افکار عمومی و سیستم‌های رصدی دشمن ایجاد نشود. ساعت از دو بامداد گذشته بود که پروتکل جابه‌جایی‌ام به یک خانه امن دیگر انجام شد. پس از هفت روز، تیم پزشکی اختصاصی، عمل جراحی اصلاح خطوط چهره را روی صورتم پیاده کرد. یک ماه بعد نیز، برای تکمیل فرآیند تغییر هویت بیومتریک، چند دندان کاملاً سالمم را تعمداً تراشیدند و با کامپوزیت‌های خاص فرانسوی بازسازی کردند؛ به‌علاوه مداخلات فیزیکی دیگری که روی صورتم انجام شد، اما لزومی به ذکر جزئیات آن نیست. صورتم هنوز صورت من بود، اما دیگر آن‌قدر آشنا نبود که مادرم با یک نگاه مطمئن شود پسرش زنده است. به من گفتند اگر روزی بازجویی شوم، حتی دندان‌هایم ممکن است علیه من شهادت بدهند. از آن روز فهمیدم بدن انسان هم مثل یک پرونده است؛ پر از امضاهای پنهان. من از آن پس نه فقط با کلام، بلکه با هر سلول و حفره بدنم، در حال روایت یک دروغ استراتژیک بودم. یاد آیات قرآن افتادم که خدای متعال در سوره مبارکه فصلت آیه 20 فرمود: حَتَّى إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ... وقتی به آتش می‌رسند، گوش و چشم و پوستشان به اعمالی که همواره انجام می دادند، گواهی می دهند. بعد از بدن، نوبت زبان رسید. گرچه به زبان عبری تسلط داشتم، اما باید دقیق‌تر و فشرده‌تر آموزش می‌دیدم. دوازده ساعت در روز می‌نشستم روبه‌روی دو استاد زبان عبری که از افسران عالی‌رتبه اطلاعاتی تشکیلاتمان بودند. در آن دوازده ساعت، به صورت تخصصی فقط مکالمه می‌کردیم و غیر از زبان عبری، زبان‌های دیگر را برای خودم حرام کرده بودم. یکی از آن دوستان، متخصص تحلیل گویش در بخش عبری سازمان بود که بیشترین کمک را او در این پرونده به من داشت. او به من آموخت که نباید فقط عبری یاد بگیرم. باید عبری را طوری حرف بزنم که انگار از کودکی در خانه‌ای فرانسوی‌_‌یهودی بزرگ شده‌ام. ضعف‌هایم کم‌کم برطرف شد؛ باید «ر» را نرم‌تر ادا می‌کردم. باید «خ» را نه مثل مردی عربی یا فارسی، بلکه مثل یهودی فرانسوی‌تباری می‌گفتم که سال‌ها بین پاریس، مارسی و متون مذهبی سرگردان بوده. چون هر اشتباه کوچک، یک ضربه بود. شب‌ها که از خستگی بیهوش می‌شدم، هدفون‌های استخوانی را روی شقیقه‌هایم می‌گذاشتند. اخبار رادیو، دعاها، لالایی‌های عبری، تحلیل‌های سیاسی، اخبار، موزیک، صدای مردانی که نام‌هایی عبری را با اطمینان تلفظ می‌کردند، تا صبح در جمجمه‌ام می‌چرخید. حتی خواب هم دیگر برای من یک منطقه امن نبود. اگر در خواب به فارسی ناله می‌کردم، سلحشور، با شوک خفیف بیدارم می‌کرد. اولین بار که این اتفاق افتاد، از تخت پریدم. راستش سال‌ها کار اطلاعاتی کرده بودم و بارها تا یک قدمی شهادت پیش رفتم، بارها پنجه در پنجه سیا و موساد جنگیدم، بارها تا قلب داعش زدم، بارها عواملم را تا قلب گروهک‌ها هدایت کردم، اما آن لحظه ترسیدم. سلحشور بالای سرم ایستاده بود و فقط یک جمله گفت: «من قبول ندارم؛ عاکف، بعنوان یکی از افسران ارشد امنیتی ایران، هنوز هم زنده هست. به هیچ عنوان نمی‌پذیرم. تو باید شهید شده باشی تا حالا؛ اما نمی‌دونم چرا هنوز زنده‌ای.» بعد دستگاه را دوباره روشن کرد. از آن شب به این نتیجه رسیدم که باید حتی خواب‌هایم را هم سانسور کنم. باید ناخودآگاهم را تربیت کنم. باید یاد بگیرم در تاریکی هم به کشورم و مردمم خیانت نکنم.