هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
خاطرات را نگهدار. دویدم و آن وسطها چندباری زمین خوردم، دویدم و به لحظات چنگ کشیدم، به خطوط کاغذ کشیدم و در بین لنز دوربین محصور کردم. خاطرات را نگهدار. دفترم را ورق زدم و آنجا روی کلمات عطر تو را زدم و بوسههایت را قایم کردم. خندههای مادر را ضبط کردم و در لنز دپربین، چشمانت را نگهداشتم. خاطرات را زنده نگهدار.
هیس. نوار کاست را بردار و بشکن. خاطرات، زنده میمانند. خاطرات آواز میشوند و در مغز استخوانت مینوازند و نیازی به اینان نیست! لحظات را خاطره کن. نوار کاست را عوض کن، بچرخان، تیغه را رویش بگذار و به آوازش گوش کن. دفتر خاطرات را لحظهای کنار بگذار و عطرش را به بینی بکش و بوسههایش را بچش.
خاطرات را نخست، زندگی کن.
◌اُتاقِ ذهن
اینجا، شبیه به اتاقیست با پنجرهای رو به گذشته، جایی که هر گوشهاش تکهای از یک خاطره جا مانده. مثل
تقدیمیهای امروزم خیلی ناز بودن:)))
اصلا خوابم نمیاد، اصلا هم کلی درس ندارم که نخوندم، اصلا هم کلی چیز میز نمونده که ننوشتم، اصلا هم قرار نبود تا پاسی از شب بیدار بمونم بعد مدتها یه یادی از جغد بودنم بکنم