این 👆یکی از اطلاعیه هایی هست که بچه های بسیج محله مادریمون توی گروه گذاشتند. من حدودا ۱۰ سال اونجا بسیجی فعال بودم.
📢 حرفم اینه:
خدا پدر و مادر باعث و بانی این کلاسها و کارها و آموزش ها را بیامرزه.
خیلی این چیزا لازمه
بنده متاسفانه هیچ هنر دستی و غیر طلبگی و نویسندگی بلد نیستم. کاش همین آموزش ها و چیزهایی که به درد زندگی و حتی کارآفرینی میخوره یاد میگرفتم.
بخاطر همین تصمیم گرفتم بچه هام را به آموزش هایی عادت بدم که به طور طبیعی از زندگی معمولیشون یاد نمیگیرند. مثل همین کارهای یدی و حرفه ای.
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
دوستان!
امروز عناصری از اخلالگران اقتصادی که بعضا وابسته به شخصیتهای دولتی نیز هستند در دستگاه قضایی سیر مراحل قضایی را میگذرانند. قطعا جریان وابسته به آن با تبلیغات و استفاده از شبکه های اجتماعی تلاش میکنند فساد را به درون قوه قضاییه منتقل کنند و با جو سازی نگذارند پرونده آن مفسدان به نتیجه برسد.
کافی است گزارش یک پرونده را نصفه و نیمه با تغییر نام های مورد نظر در شبکه های اجتماعی منتشر کنند...
نتیجه آن روشن است. یعنی هر پرونده سنگین و مرتبط با اشخاص وابسته به دولت تبدیل به یک پرونده سیاسی میشود و تسویه حساب سیاسی به نظر میرسد و با فریب افکار عمومی همان چیزی خواهد شد که مفسدان اقتصادی میخواهند.
جناب آقای رییسی مبارزه با فساد را از قوه قضاییه آغاز کرده و تا امروز نشان داده با کسی تعارف ندارد.هر شخص یا شخصیتی که در فساد مالی یا اجتماعی دخیل باشد را برخورد میکند.
امروز اعتماد عمومی به قوه قضاییه افزایش یافته و این برای بعضی سنگین است. لذا با شایعات دنبال خدشه دار کردن اعتماد مردم به اصلاحات در قوه قضاییه اند.
«لطفا! با اخبار با بصیرت برخورد کنیم»
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
☑️ رشته تحصیلی خودم علوم تجربی بود و متاسفانه به اجبار وارد این رشته شده بودم. با اینکه همه عشق و علاقم، علوم انسانی و وحیانی بود. و بعنوان کسی که تجربه خوبی از اجبار در این راه نداره، پیشنهاد میکنم دنبال رشته ای بروید که ازش لذت ببرید.
ثانیا کل این نظام و کشور و انقلاب، مملو از ظرفیت برای کار جهادی و همه جانبه است. حوزه و دانشگاهش فرق نمیکنه. فقط باید برید پیش مشاور تا به شما در #تشخیص استعداد واقعیتون کمکتون کنه.
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
👌 از امشب، لطفا دقتتون را درباره #چرا_تو چند برابر کنید.
مخصوصا اونایی که دغدغه #تربیت_سیاسی دارند👇
بسم الله الرحمن الرحیم
🔹مستند داستانی «چرا تو؟!»🔹
✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت یازدهم»
بچّه ها که تن به مسابقه رزمی با پسرم ندادند، چاره ای جز سر کشیدن جام زهر نداشتند و مجبور بودن رئیس بازی های نابرادریشون را تحمل کنند.
از وقتی پسرم رئیس اونا شد و قرار بود که ازش حرف شنوی داشته باشن، فکر می کردم بد اخلاق تر بشه و بخواد سوء استفاده کنه. فکر می کردم حتی ممکنه پسرم غذاهای اونا رو بخوره و بهشون زور بگه و ازشون سواری بگیره. مثل خیلیای دیگه.
اما با کمال تعجب، این کارو نکرد! اخلاقش جالب تر شد. مثلاً غذاهای اونا را تمام و کمال براشون نگه می داشت اما ذره ای از غذاهای خودشم به اونا نمی داد. حتی روز به روز که بزرگتر می شد، ماشاالله اشتهاش هم بازتر می شد اما اگه اهل فضل و بخشش به داداشاش نبود، اهل حق خوری هم نبود.
و یا مثلاً خیلی اصرار داشت که تمرینات رزمی که شوهرم به اون یاد می داد، یه خورده اش را حتماً به داداشاش هم یاد بده! بهشون می گفت: «یاد بگیرین که بتونین بیشتر از خودتون دفاع کنین!»
یه روز یه اتفاق جالب افتاد!
وقتی بچّه ها از بیرون اومدن خونه، دیدیم بازم سر و صورت اونا خونی هست و بچم که اون موقع حدوداً 10 سالش بود، حتی گرد و خاک هم روی لباساش نیست!
شوهرم رو کرد به پسرم و گفت: «آقای رئیس! این بود حمایت و بزرگتری که قرار بود از خودت نشون بدی؟!»
پسرم گفت: «جای شما باشم، نه از اینا حمایت می کنم و نه باهاشون کاری دارم!»
شوهرم با تعجب گفت: «دیگه چرا؟!»
پسرم گفت: «یادتونه دو سال پیش دعواشون شده بود و اینا؟!»
شوهرم گفت: «آره! خب؟»
پسرم گفت: «قرار شد من رئیس باشم و در عوض کسی هم جرأت نکنه به اینا چپ و راست بگه! مگه نه؟»
شورهم گفت: «خب؟!»
پسرم گفت: «رئیس ینی چی؟ اگه رئیس باشم و به حرفم عمل نکنن و قبل از هر کاری با من مشورت نکنن، من حاضرم یکی از اینا رئیس باشه و منم مثلاً زیردستش باشم و هر کاری دوست دارم انجام بدم و بعدش هم شما فقط گردن رئیس رو بگیری!»
شوهرم بازم هیچی نگفت و فقط نگاش کرد!
پسرم که دید داره کانون توجهات رو به خودش جلب می کنه، سینه ای صاف کرد و ادامه داد: «چون مسئولیتشون با من بود، این بار مثل دفعه قبل از کنارشون رد نشدم، بلکه این بار ایستادم و کتک خوردنشون رو تماشا کردم. اما فقط تماشا کردم. من فنون شما رو به اینا هم یاد دادم که بتونن از خودشون دفاع کنن! وگرنه اگه شما توقع داشته باشین اینا روز به روز بی عرضه تر بار بیان و در عوض، من فقط بهم بگن رئیس و از اینا دفاع کنم، دیگه رئیس نیستم. بلکه گمارده و بزن بهادرشون محسوب میشم.»
شوهرم خنده ای کرد و گفت: «پدر سوخته!»
بچم که کلاً نمی خندید! اما اون لحظه یه تلخند زد و گفت: «پس حدسم درسته! شما به من توجه دارین که منم هوای اینا رو داشته باشم. ینی اینا برای شما عزیزترن تا من! درسته؟!»
شوهرم گفت: «اشتباه نکن! چون بیشتر از سن و سالت می فهمی، برات توضیح می دم! اگه برام عزیز نبودی، اینجوری تعلیمت نمی دادم. چون هر لحظه فکر می کردم که ممکنه یه روز به ضرر بچّه هام از این تعالیم استفاده کنی! درسته؟»
پسرم گفت: «درسته!»
شوهرم ادامه داد: «بهت تعلیم دادم، چون ارزشش رو داشتی. رئیس اینا شدی، چون خودت اینو خواستی. ازشون دفاع نکردی چون خودت تشخیصت این بود. حتی به اینا تعلیم دادی، چون می خواستی خودت راحت تر باشی و همیشه درگیر نشی! و حتی و حتی از ریاستت سوء استفاده نکردی، چون نمی خواستی این جایگاه رو از دست بدی و می خواستی همیشه امیر و رئیس باشی! درسته؟»
پسرم که احساس می کرد همه کارت هایی که تو دستش بوده، لو رفته، مشتشو باز کرد و با سکوت و نگاه نافذش حرفای شوهرمو تأیید کرد!
شوهرم گفت: «به خاطر همین محاسبات و ...»
یکی از بجه ها پرید وسط و گفت: «شیطنت و ریاکاری!»
شوهرم گفت: «نه! اسمش اینا نیست. اسمش یه چیز دیگه است که می خوام یاد بگیرین!»
همه بچّه ها دقیق و سراپاگوش بهش دقت کردند که ببینن چی می خواد بگه! ما زن ها و دخترا هم فالگوش و مجذوب....
گفت: «سیاست! اسمش سیاست هست! خوبه کسی مرد جنگی باشه اما بهتر، اونی هست که «سیّاس جنگی» باشه.»
پسرم گفت: «سیاست؟!»
شوهرم جواب داد: «آره پسرم! سیاست! تو شِمِّ این کار رو داری و می تونی سیاستمدار قابلی باشی. اما باید صد برابر تمرینات رزمی که بهت دادم، فکر کنی و مشق سیاست کنی!»
آره! سیاست!
این کلمه، فکر و ذکر و ذهن بچّه من از سن ده سالگی شد و خواب و خوراکش شده بود: «سیاست!»
ادامه دارد...
#چرا_تو
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
بسم الله الرحمن الرحیم
🔹مستند داستانی «چرا تو؟!»🔹
✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت دوازدهم»
روز و شب پسرم شده بود فنون رزمی و کلمه ای که ازش چیزی نمی دونست اما خیلی ازش خوشش اومده بود و گوشش نسبت به اون کلمه حساسیت داشت و تا می شنید، مثل فنر از جاش می پرید و دنبالش می گشت: کلمه «سیاست»!
از اون سن و سال، شوهرم تصمیم گرفت به خاطر علاقه پسرم به این کلمه، اونو با دوستاش بیشتر آشنا کنه. من سر در نمیاوردم اما فقط میدیدم از وقتی دوستای شوهرم گاهی به خونه ما میومدند و یا پسرمو به خونه هاشون دعوت میکردند، پسرم همش تو فکر هست و با خودش حرف میزنه و اخلاقش یه جوری شده!
چی بگم؟ کلا از وقتی اون شب، شوهرم اونجوری تحویلش گرفت و کک سیاست را انداخت به جونش، یه کم ترسناک تر شده بود. چون از شر و شور بودنش خبری نبود. بذارین با یه مثال روشنتون کنم:
یه شب شوهرم تصمیم گرفت یه مسابقه بین چهار پنج نفر از پسرها برگزار کنه. پسر من و پسر اوّل و دوّم هووم رقابتشون جدی تر بود و بقیه رو خیلی قاطی آدما حساب نمی کردن.
شوهرم به هر کدامشان یک نان بزرگ داد و قرار شد شروع به خوردن کنن و ببینن چه کسی زودتر از همه تموم میکنه و حالش بد نمی شه؟!
با فاصله در کنار هم نشستن و قرار شد شروع کنن!
شوهرم یه نگا به پسرم کرد و گفت: «چته؟ چیزی شده؟!»
پسرم که خیلی دمق و ناراحت نشون می داد، نگاه حسرت به خوردن نان اون دو نفر کرد و یه آه سرد کشید و گفت: «نه! چیزی نیست! اجازه هست من برم؟»
شوهرم گفت: «خب معلوم شد که یه چیزیت هست! تا نگی، اجازه رفتن نداری!»
اون دو نفر هم که حساس شده بودند، از سرعت خوردن نان دست کشیدن و همینجوری که نان های توی دستشونو به آرامی می جویدند، با تعجب و دقت به پدرشون و بچّه من نگاه می کردند!
شوهرم بهش گفت: «شبمون رو خراب نکن! بگو چته تا بذارم بری!»
پسرم که اون موقع 11 یا 12 سالش بود، یه نفس عمیقی کشید و گفت: «تا چند روز پیش، احساس بدی نسبت به این دو نفر نداشتم. یا لااقل ازشون بدم نمیومد! اما یادتونه پول توی جیبتون گم شده بود و شما هم حسابی به هم ریخته بودین؟!»
شوهرم با عصبانیت و تعجب گفت: «آره! خب؟»
پسرم ادامه داد: «خب هیچکس حتی مادرم و مادر اینا حق رفتن سر وسایل شخصی شما نداره الّا این! (اشاره به پسر بزرگتر)»
پسره یهو عصبی شد و گفت: «چی می گی عوضی؟ معلومه چه تهمتی داری می زنی؟»
پسرم گفت: «من هنوز تهمت نزدم و عوضی خودتی! خودت به خودت تهمت زدی! یادته؟ یادته پُز می دادی که من بچّه ارشدم و اینم و اونم؟! یادته می گفتی من فقط اجازه دارم برم سر جیب بابا؟ خب بفرما آقای ارشد! خودت و داداشت پاسخگو باشین!»
یهو پسر کوچکتره گفت: «به من چه؟ منو قاطی دعوای خودتون نکنین! اصلاً من سر پیازم یا ته پیاز؟!»
پسرم گفت: «چطور تو هیچ وقت خوارکی هایی که برای خودت میخری خونه نمیاوردی اما اون شب اومدی و به ما هم تعارف کردی؟! چیه؟ دست و دلبازی می کنی و می خوای ما رو هم شریک پولایی بکنی که داداشت از جیب بابا کش رفت!»
پسرم چنان صحنه را چید و آسمون ریسمونش مرتب و منظم در ذهن شوهرم و ما چید، که دهن هممون باز مونده بود و اون دو تا بچّه هم فقط دست و پا می زدند و دنبال توجیه باباشون بودند اما فایده نداشت و همه شواهد بر علیه اونا بود.
شاید حدود نیم ساعت اون دو تا طفلک با باباشون بحث داشتن!
بزرگتره می گفت: «بابا خودتونم می دونین که من اگه پول بخوام، راحت میام به خودتون می گم و منم خوب می دونم که شما هیچ وقت برام کم نمی ذارین! چه دلیلی داره که بخوام دست به دزدی بزنم؟»
کوچکتره می گفت: «بابا مگه من ندید بدیدم که پول بدزدم و برم بدم خوراکی؟ بابا اگه شما مهربون نبودید بازم من اهل دزدی نیستم و از جیب کسی کش نمی رم! .... اون خوراکی ها هم زیاد اومد و آوردم خونه! این کجاش ینی من دزدم و داداشم دزده!»
یه چیزی اونا گفتن و دو تا هم شوهرم گفت. اصلاً با هم کل کل افتاده بودن حسابی!
که یهو شوهرم گفت: «کو فلانی؟ فلانی! کجایی؟ کجا رفت؟ شرّ انداختی وسط... خودتم بیا درستش کن!»
که دیدیم پیش خودمونه... یه کنار نشسته و داره نان بزرگی که شوهرم بهش داده بود و جزئی از مسابقه بود، با یه کاسه ماست و پیاز می زد تو رگ!!
هممون برگشتیم و با تعجب نگاش کردیم.
برگشت و به شوهرم گفت: «شما تو مسابقه اعتماد به پسرات و پاک و درست بودن بچّه هات شکست خوردی!»
بعدشم رو کرد به اون دو نفرو گفت: «شما هم اگه تو مسابقه نان خوردن با من شکست خوردید، تقصیر باباتون و بی اعتمادی اون به شماست! چرا به کسی که به راحتی با چند تا ظن و گمان بهتون مشکوک شده، بها و ارزش میدید! چنین کسی ارزش نداره ... حتی اگه بابای آدم باشه! ضمناً نون من تموم شد. پایان مسابقه!»
ادامه دارد...
#چرا_تو
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour