#عیدنوروز
اولین تصویرم از عید نوروز برای حدود ۴سالگیام است. دو تا از خواهرهای بزرگترم ساکن تهران بودند و چند روز مانده به عید نوروز که میشد، از تهران میآمدند. برادر بزرگترم هم ساکن تفت بود. نمیدانم چطور بود که آنموقعها تفت خیلی از یزد دور بود. مثل الان نبود که نیمساعت فاصله باشد. به اندازه یک مسافرت که بخواهی بروی راه دور بود.
ما ۸ تا بچه بودیم، که سه تای آخری یعنی فاطمه، حسین و من همسن و سال خواهرزاده و برادرزادههایمان بودیم. بقیه خواهر برادرهایم ازدواج کردهبوند. بهترین روزهای زندگیمان همین روزهای عید بود. از سفرهی هفتسین چیز زیادی یادم نمانده؛ فقط یادم هست وقتمان پای تلویزیون و تبلت و گوشی نمیگذشت.
اصلا مثل الان نبود که هر ساعت و هر زمان از شبانهروز که تلویزیون را روشن کنی برنامه کودک داشتهباشد. نهایتا دو ساعت کارتون پخش میشد. و شبها سریالهای نوروزی که همراه بزرگترها دنبال میکردیم.
تمام روزمان با بازیکردن میگذشت. فاطمه با مرجان خواهرزادهام مادرمان بودند. برادرم،حسین، با مهدی، خواهر زادهام داییمان بودند. و بقیه بچهها که تعدادمان حدود ۹نفر میشد بچه های خانه بودیم. آنزمان که شعار فرزند کمتر زندگی بهتر بود ما در بازی کودکانهمان ، خانوادهی +۴ به حساب میآمدیم. فقط یادم نیست چرا در بازی کودکانمان بابا نداشتیم و با داییهایمان زندگی میکردیم.
یک گونی سفید رنگ پلاستیک داشتیم پر از اسباببازی خانهبازی. از ظروف پلاستیکی صورتی گرفته تا درب شیشههای مربا و رب، که به خاطر افزایش جمعیت به بشقاب غذاخوری تغییر کاربری دادهبود. گوشهی حیاط خانهی بابا، زیر درخت انار و انجیر فرش کوچکی پهن میکردیم و وسایلمان را میچیدیم و بازی میکردیم.
ساعتها مشغول بازی بودیم. مثل الان نبود هر چند دقیقه صدای یک بچه بلند شود. تازه از ترس اینکه یکوقت بزرگترها بازیمان را تعطیل نکنند، اگر کسی به گریه میافتاد خودمان سعی میکردیم آرامش کنیم تا بتوانیم بقیه روز هم بازی کنیم.
بین اسباببازیها یک گوشی تلفن کرمیرنگ هم داشتیم. سیم تلفن فرفری هم داشت که آن را به شاخهی درخت وصل کرده و با یکی از اعضایخانواده که شاید بابایمان بود و در مسافرت، صحبت میکردیم.
از خانهبازی که خسته میشدیم، میرفتیم سراغ بازیهای دیگر. لیلی جزء بازیهای مورد علاقه همهمان بود. اما من ۷ سنگ را اصلا دوست نداشتم. همیشه در هر گروهی بودم آن گروه حتما بازنده بود.
از تلویزیون یاد گرفتهبودیم که سیب را با نخ از بند رخت مامان آویزان کنیم و دستهایمان را از پشت ببندیم و سعی کنیم سیب را بخوریم. هرکه زودتر میتوانست بدون کمک دست بخورد، برندهبود.
گاهی عصرها در حوض وسط حیاط خانهی بابا آببازی هم میکردیم. صدای خندههایمان که بلند میشد و مزاحم خواب بزرگترها، صدایشان در میآمد.
میرفتیم سراغ یکقل، دوقل. فقط باید دور از چشم بزرگترها بازی میکردیم. مامان عجیب معتقد بود یکقل، دوقل باعث گرانشدن نان میشود. من اما هنوز نفهمیدم ارتباطش با گرانی نان چه بود؟
اما شیرینترین قسمت عیدنوروز، عیدی گرفتن بود. فاصلهی طبقاتی مثل الان اینهمه نبود. معمولیترها ۵۰تومانی عیدی میدادن و لاکچریترها ۲۰۰ تومانیهای تا نخورده. هنوز مزهاش حسابی زیر دندانم مانده است.
#هانیه_پارسائیان
🆔 محفل نویسندگان منادی
https://eitaa.com/joinchat/2328953113C3e644bfcef