هدایت شده از ❤️اباالفضلیامافتخارمه❤️
🌸مراسم بزرگ جشن عیدغدیرخم🌸
✨با کلی برنامه های شادومتنوع✨
🎙مولودی خوانی
🎼اجرای سرود
🤹♂غرفه کودک و نوجوان
🏆مسابقات واهداء جوائز
🧃غرفه شربت خانه علوی
🍛غرفه اطعام علوی
🎆نمایشگاه پوستروعکس با موضوعات(انتخابات و فتنه۸۸،مهدویت،بانوان فاطمی)
وعده ما⬇️
🕓 زمان : شنبه ۲ تیرماه ساعت ۱۶
📍 مکان : مسجد معتضدی
🎀فرهنگی حوزه حضرت فاطمه(س)_ناحیه کرمانشاه🎀
May 11
تو” با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم…
تو با “بال” پروانه ی من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم…
خمار است میخانه ی من…چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…
سفر کرده ، باخانه ی من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیس باران…
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟
به دستم شاخهی گل میدهی یا خار ای دنیا
نقاب دوستی از صورتت بردار ای دنیا
کسی دیگر سراغ از عشق و شیدایی نمیگیرد
چه آوردی به روز دلبر و دلدار ای دنیا
گرفتی دست ظالم را هزاران بار و با اجبار
گرفتی بارها از بیگناه اقرار ای دنیا
در این بیهودگی هر روز گرد خویش میگردی
چه سودی میبری از این همه تکرار ای دنیا
چرا انکار؟! من عمری تو را میخواستم اما
نمیخواهم تو را دیگر، چرا اصرار ای دنیا
#عطیهسادات_حجتی
بی قرار تواَم و در دل تنگم گِلههاست
آه! بیتاب شدن عادت کمحوصلههاست
مثل عکسِ رخِ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
«بال» وقتی قفس پَر زدن چلچلههاست
بیتو هرلحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست
باز میپرسَمَت از مسئلهی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همهی مسئلههاست!
#فاضل_نظری
دارد زنی کنار خودش گریه می کند
از درد بی شمار خودش گریه می کند
با بخت تیره بافته رج های زیر و رو
حالا کنار دار خودش گریه می کند
دلواپس است و مضطرب و غرق در سکوت
او که برای یار خودش گریه می کند
در روبه روی آینه ها آه می کشد
بر حال روزگار خودش گریه می کند
دیوار را که دید کنارش به گریه ای
با قاب عکس تار خودش گریه می کند
زخم زبان دروغ قضاوت شکسته تر
از قلب چون انارخودش گریه می کند
تکرار فصل زرد شده لحظه ها و او
از فصل بی بهار خودش گریه می کند
#زینب_حسامی
#عضوکانال
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن!
گاه میلغزد زبانم، بشنو و باور مکن!
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری میتوانم... بشنو و باور مکن
#سجاد_سامانی
پر میکشد قلبم دوباره با صدایش
پُر میشود روحم ز عطر آشنایش
همدرد تنهایی و غمهایم کسی هست؟
بر شیشه میکوبد و میآید صدایش
بیچتر بیچکمه خیابان در خیابان...
حل میشود اشکم میان اشکهایش
دردِ دلم را هیچکس جز او نفهمید
بیواژه میگویم غم خود را برایش
وا میشود غنچهبهغنچه بغضهایم
گل میکند ابیات تازه در هوایش...
سهم من از باران همین ابیات خیس است
سهم من از باران، غمِ بیانتهایش
حال مرا هرگز نمیفهمد دلی که
در ساعت باران اجابت شد دعایش
#محدثه_نبی_حسینی
چشمهایت را سرودم آسمانی خلق شد!
آفتابی ؛؛ماهتابی؛؛ کهکشانی خلق شد!
بیت بیت ؛؛ابروانت یاس بود و نسترن
زیر ابروی قشنگت، بوستانی خلق شد!
شاخه ی ذوقِ مرا لبریزکرد از گونه ات
سیب سرخی؛؛؛؛ آدمی.... اصلاً جهانی خلق شد!
ذوب شد درآتشِ چشمت تمامِ هستی ام
دربهشتم ؛؛دوزخی آتشفشانی خلق شد!
آستینت را تکان دادی پریشان موی من
برسرِ تنهاییِ من سایبانی خلق شد!
بافه بافه گیسوانت رفت درآغوشِ باد
شهرپر شد ازهیاهو کاروانی خلق شد!
حبس شد در نقطه ی کنجِ لبت خورشید و بعد
کشف شد خالِ لبانت ...داستانی خلق شد!
لهجه ی شیرین تو تدریس شد در عاشقی
عشق شاعر شد و دستور زبانی خلق شد!
دسته ی خود را نبریدند چاقو های کُند!
توی زنجانِ زبانِ تو، دهانی خلق شد!
از کمانِ حادثه، تیری به تیهویی نشست
گریه در زهدانِ زردِ زندگانی خلق شد!
میچکید از زخمِ بالش چکه چکه زندگی
لابلای گیسوانت؛؛؛؛ آشیانی خلق شد!
#اکرم_نورانی
#عضوکانال
به روی دست آوردم دل غم پرور خود را
صدف از سینه اش بیرون کشیده گوهر خود را
دلم را ساده اندیشانه از پیکر در آوردم
چنان اندیشه ای که اشعری انگشتر خود را
منم آن واعظی که سالها با نان دین خوردم
شبیه موریانه پایه های منبر خود را
و روز حشر ، مانند مسلمانی که از غفلت
به جمع انبیاء نشناخته پیغمبر خود را
به جای نافله با شعرهایم توبه میخوانم
به اشک خویش میشویم تمام دفتر خود را
سرم بر شانه ی مُهر است ، در آغوش سجاده
و غسلِ اشکهایم میکنم پا تا سر خود را
بر این سجاده ی تب دار از شرم پشیمانی
میان سجده چون ققنوس سوزاندم پر خود را
به این امید که جان میسپارم بین آغوشت
کشاندم تا سحر این سجده های آخر خود را
#احمد_ایرانی_نسب
#مناجات
با سِحر دو چشم تو چه آرام شدم
بی آب و بدون دانه در دام شدم
ای عشق ! شبیه مرد چوپان هستی
در دست تو مثل برّه ای رام شدم
#نوروز_رمضانی
چه قدر گل شدی امشب، چه قدر ماه شدی
چه دلفریب شدی تو، چه دلبخواه شدی
غرور و سربههوایی، چه عیب داشت مگر
که سربهزیر شدی باز و سربهراه شدی
تمام پنجرهها غرق بود در ظلمات
چراغ صاعقهی این شب سیاه شدی
در آستانهی آوار بود شانهی من
که ناگهان تو رسیدی و تکیهگاه شدی
مرا ز راه به در کرده بود چشمانت
دوباره راه شدی نه! دوباره چاه شدی
دوباره چاه شدی تا بیفتم از چشمت
دوباره مرتکب بدترین گناه شدی
تو باز عاشق آن آشنا شدی دل من
چرا دوبار دچار یک اشتباه شدی!؟
#بهروز_یاسمی