" ناجــه "
: )
- همیشه وقتی اسم معلم میاومد، یه ذوقِ وصفنشدنیِ شیرین، زیرپوستم میدوید.
یه ذوقی که از وقتی خودم رو شناختم، توی قلبم خونه کرده بود.
از بچگی رویایِ معلمی رو داشتم، یه رویایی که نه برای پول بود، نه برای مقام و جایگاه و نه حتی برای داشتنِ یه روزِ اختصاصی!
یه رویایی که خلاصه میشد توی کلمهی عشق : )
من به معنای واقعی کلمه، عاشق معلمی بودم، هستم و خواهم بود.
عاشق اینکه یاد بگیرم و یاد بدم.
عاشق اینکه تو چشم تکتک دانشآموزام زل بزنم و تجربههای زندگیم رو براشون بگم.
بهشون یاد بدم چطور دنیا رو رنگیرنگی ببینن، چطور تو دلشون غم داشته باشن، ولی بخندن، چطور هزاربار زمین بخورن ولی دوباره ادامه بدن!
من همیشه دلم میخواست به دانشآموزام یاد بدم، آخرین شفایِ آدمی، گره خورده با عشق و علاقه!
که یکی مثل من، آخرین شفاش ادبیاته و یکی مثل شماها، آخرین شفاتون ورزش و ریاضی و شیمی!
دوست داشتم به جای اینکه مجبورشون کنم به زور درس بخونن، بهشون یاد بدم درس خوندن بدون علاقه، به درد نمیخوره!
شغلی که پول توش باشه، ولی دوسش نداشته باشی، فایدهای نداره.
رشتهای که پرستیژ شخصیتی داشته باشه، ولی ازش متنفر باشی، تو رو سر شوق نمیاره!
دوست داشتم یه روزی معلم بشم و به بچههام یاد بدم، تموم هستی برپایهی عشق میچرخه : )
خلاصه آره، شاید هنوز به رویای بچگیم نرسیده باشم، ولی مطمئنم در نهایت رسالتِ من، گره خورده به معلمی✨
روزِ معلم رو به همهی معلمان، دبیران و استادان تبریک میگم و امیدوارم یکی از تاثیرگذارترین آدمهای روزگار خودشون باشن🌱
- گلنار .
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
بچهها جون یه چیزهم همیشه در نظر داشته باشید. منِ دختر مسلمون، وظیفه دارم آراسته باشم و در جامعه با آراستگی و دلنشینی خودم هم اثر گذار باشم ولی زیبا بودن و دلفریب بودن و خیره کننده بودن وظیفهام نیست : )
" ناجــه "
بچهها جون یه چیزهم همیشه در نظر داشته باشید. منِ دختر مسلمون، وظیفه دارم آراسته باشم و در جامعه با
صرفاً چون که حرفهای حانیه رو قبول دارم و از همینجا محکم بغلش میکنم به خاطر بیان کردنشون*
برید پیشش و حرفاش رو کامل بخونید :)
" ناجــه "
زیر آسمون شب نشستم و به ستارهها که نور کمجونی دارن، نگاه میکنم و این قطعه رو برای بار نمیدونم چندم پلی میکنم...
ترکیب شعر مولوی و صدای شجریان، ترکیب بینظیریه و منو اسیر خودش کرده!
از دیشب سوزنم گیر کرده و تا به خودم میام میبینم یا دارم این قطعه رو گوش میدم یا دارم زیر لب زمزمه میکنم :
"کی به سرم برون شود / یک نفس آرزوی تو..."
دلم میخواد مثل همیشه کبوتر خیالمو پر بدم و داستان عاشقانه خلق کنم، ولی یه چیزی این وسط نمیذاره!
یه چیزی دست و پای کبوترمو بسته و نمیذاره پرواز کنه، نمیدونم چیه ولی یه مدتیه درگیرش شدم : )
یه مدتیه فکر میکنم عشق خیلی مقدستر از اونه که بخوام با خیالپردازیها و ساختن صحنههای عاشقانه خرابش کنم.
فکر میکنم هنوز نفهمیدم اوج و عمق عشق رو، صرفاً چهارتا رمان و فیلم دیدم و حالا ادعای اینو دارم که عشق رو میفهمم...
مدتیه به عمق واژهی عشق فکر میکنم و سرمنزل همهی تفکرام میرسه به عشق الهی :)
دیشب با مامان داشتیم حرف میزدیم، مثل همیشه حرفایی که میزد، تلخ بود و واقعی...
یه ویژگی بارز مامان اینه که همیشه سعی میکنه فانتزیها و خیالاتِ خوشبینانهم رو آروم آروم از بین ببره و منو با زندگی واقعی روبهرو کنه و من واقعاً ممنونشم : )
حداقل اینجوری تصمیماتم از سر احساس و خیال نیست، حداقل میدونم واقعیت زندگی اینه و با پذیرش این واقعیت، تصمیم میگیرم و وارد مرحلهی بعدی زندگی میشم...
حالا وقتی به حرفهای مامان هم فکر میکنم، میبینم معنای حقیقی و واقعی عشق رو فقط میشه توی عشق الهی جستوجو کرد.
بقیهی عشقهای زمینی، شاید یک قطره از دریای بیانتهایِ عشقِ حضرت حق باشن!
حالا دیگه میدونم عشقِ توی رمانها و فیلمها، عشقهاییِ پوشالی و خیالیان...
یعنی قبلاً هم میدونستما، ولی خودمو گول میزدم که شاید تو زندگی واقعی هم پیدا بشه!
نمیگم اصلا ممکن نیست، ولی خیلی کمه و نباید از عشقهای زمینی انتظار زیادی داشت : )
حالا هر دفعه میام عاشقانه بنویسم، یادم میاد که نباید بیش از حد خیالپردازی کنم و داستانهام تو نطفه، خفه میشن*
فیالحال همین یک قطعه مدام رو لبم و تو سرم تکرار میشه و من هربار به این فکر میکنم که مولوی، به عشق الهی رسیده بوده و شاید برای همینه که همهی غزلیاتش با جون و دل آدم بازی میکنه...
- گلنار .
" ناجــه "
زیر آسمون شب نشستم و به ستارهها که نور کمجونی دارن، نگاه میکنم و این قطعه رو برای بار نمیدونم چن
خودمم نمیدونم چی نوشتم، آشفتگیه باید ببخشید : )
- باور کن همهی مشکلات من حل میشه،
فقط اگه تو یه لیوان چای برام بیاری : )
+ فقط با یه لیوان چایی؟
- نه! گفتم " تو " برام چایی بیار☕️
میخندد و زیر لب میگوید :
« دوستت دارم🫀! »
بعد هم از جا بلند میشود و میرود چای بیاورد :)
- گلنار .