آدمیزاد در یکجایی خسته میشه از توسل و توکل، این دو مقوله نشات گرفته از امید.
و آدمیزاد در یک نقطهای دایره سفیدی امیدش رو مشکی میکنه.
نرگِث
آدمیزاد در یکجایی خسته میشه از توسل و توکل، این دو مقوله نشات گرفته از امید. و آدمیزاد در یک نقط
برای بار هزارم، آدمیزاد فلکزده بیچاره
نرگِث
آدمیزاد در یکجایی خسته میشه از توسل و توکل، این دو مقوله نشات گرفته از امید. و آدمیزاد در یک نقط
و همین آدمیزاد بیچاره در یک بازهای تمام جونش رو میسپره دستش چشماش، شب تماام جونش مسیر چشم تا چونه، آخر سر هم کاغد رک طی میکنه.
" دوباره چرخه زندگی براش تکرار میشه، روز از نو و روزی از نو "
خیلی ریلکس چایی ریختی و منتظری خنک شه، پولکیات و چیدی و زیر نور هود نشستی.
همهچیز خیلی کلاسیک و عالیه، امّا در بطن تو این غمه که ادامه میده.
اَی غمای پیرکننده لاکردار
از یه مسیری به بعد، مهم نیست که کی چی دید از تو، کی چی گفت درباره تو، کی چیکار کرد با تو.
این تویی که پات رو پاته و قهوت و سر میکشی و هیچ خللی وارد کیفیت زندگی تو نشده.