اَی آدمیزاد که شبه غولی، هم دردی و هم دوا، هم زهری و هم پادزهر.
هم صاحب عروسکی هم عروسک، و ماجرا همینقدر پیچیدهست برای تو
امامحسین بیپناهها، امامحسین پرروها، امامحسین آدم بدا و امامحسین آدمبدا؛ باز هم میگم امامحسین آدم بدا
ء
برنامه همینه عزیزم، خب باید منتظر بمونم تا ساعت از دوازده بگذره تا بتونم زندگی بکنم.
شب، قلمرو زندگی منه.
سکوت کاامل، تاریکی، آرامش و آرامش و آرامش.
نرگِث
ء برنامه همینه عزیزم، خب باید منتظر بمونم تا ساعت از دوازده بگذره تا بتونم زندگی بکنم. شب، قلمرو زن
راستش الان که دارم مینویسم زیر نورای ضعیف هالوژنا موهام و بافتم و منتظرم تا برای بار نمیدونم چندم ملی و راههای نرفتهاش لود شه*/