eitaa logo
نــــــــورمـــــاه
6هزار دنبال‌کننده
411 عکس
105 ویدیو
6 فایل
🔻کانال هنری و ادبی #نـــــــــورمـــاه اینجا تنها آرشیو مطالبی است که می خوانم و گو‌ش می دهم. ارتباط با ادمین: @sarbbazzaman پیام ناشناس: https://daigo.ir/secret/51646155580
مشاهده در ایتا
دانلود
شیطنت های دانشجویی 🫤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔶 عـــاقــبـت انــدیــشـــی إذا همت بشیء فتدبر عاقبته هر گاه خواستی به کاری اهتمام ورزی، به پایان آن بیندیش شاعری می گوید: ندانسته در کار تندی مکن بیندیش و بنگر ز سر تا بُن مکن تا توانی ستم بر کسی ستمگر به گیتی نماند بسی ________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔶 حـــکـایــت کــبــک و شــکــارچــی حکایت بسیاری مانند داستان کبکی است که وقتی شکارچی او را نشان می کند، سر در برف فرو می کند و خوش خیالانه گمان می برد که چون او جایی را نمی بیند، شکارچی هم او را نمی بیند! ________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش ┅═✾ شرح ✾═┅┄┈ در نگاه هستی شناسانه ی عارفان و جهان بینی اولیای حق، همه ی اشیاء به اصل خود روزی بازمی گردند. مولوی می گوید: آن برف گوید دم به دم بگذارم و سیلی شوم غلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییم تنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدم برف تا برف است، راکد و جامد است که حرکت و خاصیتی ندارد؛ ولی وقتی آفتاب می تابد به اصل خودش برمی گردد و لذا آب می شود، جاری می شود و راهی دریا می شود. در حقیقت برف روزی به حقیقت خود که آب و دریا بود بازگشت می کند. حکایت انسان ها نیز مانند برف است؛ ما منجمد، راکت و بی خاصیت هستیم مگر اینکه آفتاب حق بر ما بتابد و آن وقت است که جاری و سودمند می شویم و نهایتا به سوی دریای حق برمی گردیم. مولوی می گوید: تخم بطی گر چه مرغ خانه‌ات کرد زیر پر چو دایه تربیت مادر تو بط آن دریا بدست دایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرست شما تخم مرغابی را زیر بال و پری قرار بدهید، جوجه می شود و روزگاری روی زمین شما می چرخد ولی اقناع و راضی نمی شود و بالاخره راهی دریا می شود و به اصل خود بازمی گردد خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست انسان ها مثل همان مرغابی می مانند و بالاخره بسوی دریای حق برمی گردند. پس هر چیزی لاجرم به اصل و مبدأ و ریشه ی خودش بازگشت می کند. ________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
ماشین های تنها...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گر چنین جلوه کند مُغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ┈┄┅═✾ معنای کلمات ✾═┅┄┈ [ جلوه ] خود را آشکار کردن، خود را نشان دادن [ جلوه کردن ] خود را به زیبایی تمام به تماشا گذاشتن که همان معنای "تجلی" را دارد [ مغ ] پیشوای زرتشتیان؛ زرتشتیان به کسانی که جایگاه روحانیت نزد آنها دارد "مغ" می گویند که جمع آن "مغان" است. از جمله ی کار های مغان ساختن شراب است و آن زمان مسلمانان شراب را از آنها تهیه می کردند. دو دسته بودند که کار آنها شراب سازی بود: ۱. یهودیان ۲. زرتشتیان که معروف بود شراب ناب، شرابی است که مغان زرتشتیان می ساختند و بنابراین یکی از کار های مهم مغان ساختن شراب بود که آن را در اختیار دیگران قرار می دادند. ] مغبچه] در میکده ها برای اینکه مشتریان بیشتری جلب کنند، از نوجوانانی بعنوان ساقی استفاده می کردند که بسیار لطیف و زیباروی بودند و به آنها "مغبچه" می گفتند؛ یعنی بچه ی مغ چون کار آنها شبیه کار های مغان بود، مثل مرشد و بچه مرشد. و عرض شدن مغبچه ها بسیار زیباروی بودند و بقول حافظ راهزن دین و دل بودند: مُغْبَچه‌ای می‌گذشت راهزنِ دین و دل حالا حافظ به دلیل اینکه "مغ" دو ویژگی داشت: ۱. پیشوای روحانی ۲. سازنده شراب، از این واژه وام گرفته و به معنای اولیای خدا بکار می برد چون آنها پیشوای روحانی و معنوی هستند و از طرفی هم شراب و باده ی معرفت در اختیار افراد مستعد قرار می دهند و از آنجایی که مغان هر کدام هادی و مرشدی داشتند که بالاخره به این مقام و جایگاه رسیدند، به پیر و مراد آنها "پیر مغان" گفته می شود و از آنجایی که باز این مغان برای خود شاگردانی دارند به شاگردان آنها "مغبچه" می گوید و بنابر مغبچه، مغان و پیر مغان یک سلسله مراتب در دیوان حافظ است و اگر بخواهیم مصداق عارفانه ی هر یک از اینها را یاد کنیم، "پیر مغان" در نگاه حافظ وجود نازنین نبی مکرم اسلام است و "مغان" وجود نارنین اهل بیت او هستند و "مغبچه ها" اولیای خدا هستند؛ یعنی انسان هایی که شاگردی آن بزرگان را داشتند که به منزله ی فرزندان و جانشینان آنها هستند [ خاکروب ] چیزی که خاک ها را می روبد، جارو ┄┅═✾ شرح ✾═┅┄┈ سعدی حکیمانه می گوید: بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش به یاد داشته باش که اگر یک غلام حلقه به گوشی داشته باشی؛ ولی او را مورد رحمت و نوازش قرار ندهی، سَر به سحرا می گذارد و پا به فرار می گذارد و با تو بیگانه خواهد شد. و از آن طرف اگر به بیگانه و ناآشنایی توجه و لطف کنی، او غلام حلقه به گوش تو خواهد شد و این حقیقتا سخن بسیار بلند و حکیمانه ای است. و دلیل عدم رونق اماکن مذهبی و مساجد ما همین است که لطف نمی بینند، در برخوردها لطافت نمی بینند، محبت و نوازشی را احساس نمی کنند، تکریم نمی شوند و محترم شمرده نمی شوند. وقتی یک جوانی با یک سر و وضع خاصی وارد مسجد می شود همه خیره ی او می شوند، انگار که راه به اشتباه آمده است، انگار که مسجد خانه ی خدا نیست و بلکه خانه ی آنها است و در بسیاری از موارد هم بی حرمتی و بی احترامی می کنند؛ اما همین جوان وقتی به مراکز آلوده و منکر می رود، با یک چهره های بسیار زیبا و خندان و پرمهر و احساس مواجه می شود و لذا به راحتی جذب می شود و دلباخته می شود. و حالا حافظ همین را می گوید؛ زمانی که حافظ می بیند در میخانه ها هر کسی را ساقی نمی کنند و بلکه جست و جو می کنند و جوانان بس لطیف و خوش چهره و خوش رفتار و شیرین حرکات پیدا می کنند و اینگونه جوانان را به خود جلب می کنند و در نتیجه آنها دین و دل خود را می بازند. به والله! اگر مَنِ حافظ چنین رفتاری ببینم و مغبچه ها را نگاه کنم، نتنها مجذوب می شوم و بلکه آنقدر میخانه ها برای من حرمت و قداست پیدا می کنند که حاضرم صورت به خاک بگذارم و یا مژگان خودم خاک و خاشاک آن راه را پاک کنم. حافظ در حقیقت از گوهر اخلاق یاد می کند که چقدر نفیس و عزیز است و تا چه حد می تواند جذب بالایی داشته باشد. سعدی از دو جاریه یاد می کند که شوهر های آنها یکی عسل فروش بود و دیگری سرکه فروش بود و آن مغازه ی سرکه فروش همیشه پُر از مشتری بود و آن عسل فروش حتی مگس ها هم در مغازه اش پَر نمی زدند؛ مگسی که دم به دم دنبال شیرینی می گردد. یک روزی آن خانم عسل فروش سُفره ی دلش را برای خانم سرکه فروش باز کرد و گفت این چه سِر و داستانی دارد که شوهر من عسل می فروشد و مشتری ندارد و شوهر تو سرکه می فروشد و آنقدر مشتری دارد؟ گفت: دلیلش چنین است که شوهر تو عسل فروش است اما خودش سرکه است و اخلاقش مانند سرکه تند و ترش است؛ ولی شوهر من سرکه می فروشد ولی مثل عسل شیرین است و سخنانش و رفتار مانند قند شیرین است.
و حافظ همین را می گوید که درست است در مساجد عسل دین می فروشند؛ ولی مسجدی ها سرکه اند و بسیاری از آنها ترش و عبوس اند و درست است که در مراکز فحشاء و منکرات سرکه می فروشند اما رفتار آنها مثل عسل شیرین است و بخاطر همین جذب دارند. مَنِ حافظ هم دارم سُر می خورم آنها که جای خود دارند! البته این بیت می تواند یک بیت رِندانه هم باشد؛ یعنی یک کنایه به زاهدان عبوس و خوش مغز و ریاکار باشد که جان کلام آن چنین می شود: در چشم مَنِ حافظ ساقی میکده اگر مغبچه و نامسلمان و زرتشتی است و شراب نجس را دست به دست می کند؛ ولی همین آدم به مراتب عزیز تر از زاهدان ریاکار است. همان که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود که من بین خوب و خوب تر، خوب تر را انتخاب می کنم و بین بد و بد تر، بد را برمی گزینم و اینجا حافظ دارد انتخاب بَد می کند اما در کنار چیزی که بدتر است و می گوید: قبول دارم که شراب بد است؛ اما ریا و تظاهر خیلی بدتر است. وقتی که یک مغبچه باده فروش برای اینکه باده ای را عرضه کند آنقدر خوش می درخشد اما شما که متاع دین را عرضه می کنید چنین عبوسانه از روی ریا و تظاهر است، معلوم است که من و امثال من دلزده می شویم و راه میخانه را پیش می گیریم. حافظ می خواهد بگوید: اگر بازار میخانه رونق دارد، سبب رونق آن شما دین داران عبوس ریاکار بودید. و چه بسا دلیل بسیاری از بی حجاب ها رفتار برخی از باحجاب ها بوده و چه بسا دلیل بسیاری از بی نماز ریشه در نماز نمازخوان ها دارد؛ نمازخوان هایی که نماز می خوانند اما راستش را نمی گویند و به وعده های خود وفا نمی کنند. یک معنای لطیف دیگری هم این بیت با خودش دارد که یعنی خدایا! این میخانه های زمینی و مادی، ساقی ها این چنین لطیف و دلکش و شیرین و ناز و طناز دارند، خدایا! ساقی های میخانه ی معنا و معنویت چگونه اند؟ بی تردید آنها بقدری دلکش و شیرین اند که اگر پای من به آنجا برسد، صورت بر خاک می گذارم و با مژگان خودم خاک آن میخانه ای که آنها در آنجا پا گذاشته اند جارو می کنند. از معنای لطیف دیگری که این بیت می تواند داشته باشد غافل نباشیم که این مغبچه می تواند اشاره به یک ولی خدا باشد که از مکتب مغان؛ یعنی انسان های کامل(انوار پاک اهل بیت) جرعه ها نوشیده و خم ها نصیب بُرده و الان می تواند ساقی باشد و هر کجا چنین کسی باشد، میخانه آنجاست. می گوید: اگر چنین جلوه ای که این ولی خدا با دیگران دارد، با من داشته باشد، من هر کجا که او باشد که یقینا میخانه هم همانجاست، صورت به خاک می گذارم و با مژگان خودم خاک های آن میخانه را جارو می کنم. _______ نـــــــورمـــــــاه | @normah _____
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا