💥روشنگری
🟢سالها یک رسانهی غربی پیدا نمیشد که بگوید «امام_خمینی»!
همه می گفتند «آیتالله_خمینی»
سال 59 از یکی از اساتید یهودی_آلمان پرسیده بودند «استاد! چرا رسانههای شما نمیگویند امام خمینی؟». خندهای کرد و گفت «آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم!». کیفاش را باز کرد و یک کتاب درآورد. ترجمهی آلمانی کتاب «ولایت فقیه» امام بود. گفت «آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم "امام"، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص میشود. چون کلمهی "امام" قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوییم "رهبر"، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. دیگر ما ایشان را کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار میدهیم. کلمهی "رهبر" به نفع ما و کلمهی "امام" به نفع آقای خمینی است. از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان میگوییم "آیتالله"، اما "امام" یک بار معنوی دارد! از طرفی ایشان آن طور میشود امام امت اسلامی که مسلمانهای دنیا را دور خودش جمع بکند!».
یک رسانهی غربی یا شرقی را پیدا نمیکنید که گفته باشد «امام خمینی». رسانههای غربی حتی نپذیرفتند که یک آگهی بدهند به نام " امام خمینی"! حتی در ازای 60،000 مارک قبول نکردند که یک آگهی چاپ کنند !
شهریور 58 که در مجلس خبرگان قانون اساسی ، شهید_بهشتی کلمهی امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفتند شما نمیتوانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید_بهشتی آمد اصل پنجم را مطرح کند که ولی فقیه نائب امام زمان و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم. بازرگان اعلام استعفای دستهجمعی دولت را کرد. امیرانتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم!
امامتمحوری، امّتگرایی، عدالتگستری، و دوقطبی مستکبرین-مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود.
امام خمینی از دنیا رفتند.
آقای هاشمی رفسنجانی آمدند پنج روز بعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبهی اولین نمازجمعهی بعد از رحلت امام، راجع به ولایت_فقیه دو جمله گفتند یک : «ما_نمیخواهیم_بعد_از_رحلت_ امام_خمینی_به_جانشین_ایشان_"امام"_بگوییم» ! این همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ شهید بهشتی قربانی شد برای احیای این کلمه؛ قانون اساسی پنج بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده،
امام این را از سال 48 مطرح کرده، شما میگویی نمیخواهیم ؟
به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشیناش نمیگوییم امام!
انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را میخواهم با شما دفن کنم!
جملهی دومشان این بود : «خبرگان_مرجع_تعیین_نکرده_است».
یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام.
وقتی ایشان جای «امام» گذاشت «رهبر»،
«امّت» شد «ملّت».
یعنی عملاً سیستم #ملت-رهبر انگلیسیها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام خمینی را کنار گذاشتیم ... وقتی «امّت» شد «ملّت»،
عناصر امّت یعنی «خواهران و برادران قرآنی» -که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند-، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی «شهروند» و « هموطن».
اما کلمهی سوم یعنی «عدالت»؛ مقدسترین کلمهای که بعد از ارتحال امام خمینی با ابداع و تحمیل کلمهی «توسعه» به نظام اسلامی،آن را نیز کنار گذاشتند. فرق عدالت و توسعه این بود که «عدالت» را خدا و پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله) و حضرت علی (علیه السّلام) تعریف میکنند، اما «توسعه» را صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی و صهیونیستهای عالَم.
در عرصهی بینالملل هم دو کلیدواژهی قرآنی «مستکبرین» و «مستضعفین» را اصلاح کردند و گفتند «مستکبرین» فحش و توهینآمیز است! به جایش بگوییم «قدرتهای جهانی»! خب وقتی گفتی «مستکبرین» باید با آنها «مبارزه» کنی، اما وقتی گفتی «قدرتهای جهانی» باید با آنها «تعامل» کنی.
«مستضعفین» را هم کردند «قشر آسیبپذیر»؛
یعنی آدمهای بیعرضهای که خودشان پذیرای آسیباند!
پنج کلیدواژهی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، تحریف شد به همان کلیدواژههایی که دشمنان میخواستند.
تا موقعی که کلیدواژههای قرآنی امام خمینی –که رأس آنها امام بودن ولی فقیه است- احیا نشود، هر کاری که بکنیم، وصلهپینه کردن است...
پس هیچ مطلبی مانند این عبارت جگر دشمنان را نمیسوزاند که بگویید «امام خامنهای».
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷
📚 ارسالی از طرف دوستان
https://chat.whatsapp.com/CmXOaxCUQofCuLjKXkYwii
🥀رمان عاشقانه شهدایی
❤️🩹جلد دوم؛ #شکسته_هایم_بعد_تو
🥀جلد اول این رمان؛ «از روزی که رفتی»
🤍#پارت15🎁
ارمیا: _برگشتم یه سفر بریم مشهد، صبح به محمد زنگ زدم بهش گفتم، تو هم کاراتو هماهنگ کن که یه سفر دستهجمعی بریم
**
ارمیا که رفت، چیزی در خانه کم بود. نگاهش که به قاب عکسها میافتاد، چیزی در دلش تکان میخورد؛ روزهای سختی در پیش رویش بود.
دو هفته از رفتن ارمیا گذشته بود ،
و آخر هفته همه در خانهی محبوبه خانم جمع شده بودند. رها و سایه و آیه درحال انداختن سفره بودند که صدای زنگ خانه بلند شد.
زینب به سمت در دوید و گفت:
_بابا اومد...
آیه بشقاب به دست خشک شد. نگاهها به در دوخته شد که ارمیا با دستی که وبال گردنش شده بود و ساکش همراه دستان کوچک زینب در
دست دیگرش بود ،وارد خانه شد.
صدایش سکوت خانه را شکست:
_سلام؛ چرا خشک شدید؟!
بشقاب از دست آیه افتاد. همهی نگاهها به آیه دوخته شد. ارمیا ساک و دستهای زینب را رها کرد و به سمت آیه شتافت:
_چیزی نیست، آروم باش! ببین من سالمم؛ فقط یک خراش کوچولوئه باشه؟ منو نگاه کن آیه... من خوبم!
نگاه آیه به دست ارمیا دوخته شده بود ،
و قصد گرفتن نگاه نداشت. رها لیوان آبی مقابل آیه گرفت.
ارمیا لیوان را با دست چپش گرفت و به سمت لبهای آیه برد:
_یه کم از این بخور، باشه؟ من خوبم آیه؛ چرا با خودت اینجوری میکنی؟
کمی آب که خورد، رها او را روی مبل نشاند. ارمیا روبهرویش روی زمین زانو زد:
_خوبی آیه؟
آیه نگاه به چشمان ارمیا دوخت:
_چرا؟
ارمیا لبخند زد:
_چی چرا بانو؟
+تو هم میگی بانو؟
_کمتر از بانو میشه به تو گفت؟
+چرا؟
_چی چرا؟ بگو تا جوابتو بدم!
آیه: چرا همهش باید دلم بلرزه؟
+چون دل یه #ملت نلرزه!
آیه: _نه سال دلم لرزید و جون به سر شدم، سه سال مرد خونه شدم، دوباره لرزهی دلم شروع شد؟
ارمیا: _مگه نمیخوای دل #رهبرت آروم باشه؟
آیه سری به تایید تکان داد.
ارمیا هنوز لبخندش روی لبش بود:
_دل دل نزن، من بادمجوِن بمم، آفت ندارم؛ عزرائیل جوابم کرده بانو!
آیه: _یه روزی سیدمهدی هم گفت نترس من بادمجون بمم، میبینی که بادمجون که نبود هیچ، رطب مضافتی بود!
ارمیا: _یعنی امیدوار باشم که منم یه روز رطب مضافتی بشم؟
آیه اخم کرد. زینب خود را در آغوش ارمیا جا کرد. ارمیا زینبش را نوازش کرد و نگاهش هنوز به آیهاش بود. اخمهایی که نشان از علاقهای هرچند کوچک داشت. علاقهای که شاید برای خاطر زینب نصیبش شده بود...
آیه: _خدا نکنه، دیگه طاقت ندارم!
ارمیا: _نفرینم میکنی بانو؟
آیه: _تو تمام حرفای سیدمهدی رو حفظ کردی؟
ارمیا: _چطور مگه؟
آیه: _اونم همینو بهم گفت، وقتی گفتم خدا نکنه سوریه برات اتفاقی بیفته...
ارمیا: _من حتی خوب نمیشناختمش!
آیه: _خیلی شبیه اون شدی!
ارمیا: _خوبه یا بد؟
آیه: _نمیدونم!
دست حاج علی روی شانهی ارمیا نشست: _رسیدن به خیر، پاشو که سفره معطل مونده! یه آب به دست و صورتت بزن و لباس عوض کن و بیا!
ارمیا بلند شد و گفت:
_پس یه کم دیگه برام امانتداری کنید تا برگردم!
حاج علی خندهی مردانهای کرد و گفت:
_مثلا دخترمه ها!
ارمیا شانهای بالا انداخت که باعث درد دستش شد و صورتش را در هم
کرد و ناخودآگاه دست چپش را روی آن گذاشت.
آیه بلند شد و گفت:
_چی شد؟
ارمیا سعی کرد لبخند بزند تا از نگرانی آیه کم کند.
_چیزی نیست، تا سفره رو بندازید من برمیگردم. صدرا! باهام میای؟ یه کم کمک لازم دارم!
صدرا و محمد همراه ارمیا به طبقه ی بالا رفتند. محمد با دقت به چشمان ارمیا خیره شد.
_وضعت چطوره؟
ارمیا ابرویی بالا انداخت:
_تو دکتری؛ از من میپرسی؟
محمد: _بگو چه بلایی سر خودت آوردی؟ گلوله خوردی؟
صدرا همانطور که در عوض کردن لباس کمکش میکرد گفت:
_حرف بزن دیگه، اونجا خانومت بود نمیشد سوال جواب کرد. ترسیدیم چیزی شده باشه و بیشتر ناراحتش کنه!
محمد: _چرا روزهی سکوت گرفتی؟
ارمیا: _چون امون نمیدید، یک ریز حرف میزنید. گلوله خورده تو کتفم، البته نزدیک گردنم، گلوله رو در آوردن؛ سه روزم بیمارستان بستری بودم، تازه مرخص شدم!
صدرا: _پس چرا بهمون زنگ نزدی؟
ارمیا: _نمیخواستم آیه رو نگران کنم، اون تحمل این اضطرابا رو نداره!
محمد: _خوبه میدونی و اینطوری اومدی!
ارمیا: _باید یه دفعه میومدم، هر نوع زمینهچینی باعث ترس بیشترش میشد! اینطوری دید که سالمم و رو پای خودم ایستادم. راستی الان
یوسف و مسیح هم میرسن، غذای اضافی برای سه تا رزمندهی گرسنه دارید؟
صدرا:_ نگران نباش، برای ده تای شما هم داریم!
ارمیا: _خوبه! خیلی وقته غذای خونگی نخوردن، روشون نمیشد بیان وگرنه....
🥀ادامه دارد....
❤️🩹 نویسنده؛ سَنیه منصوری
┄┅┅┅┅❀🍃🌺🍃❀┅┅┅┅┄
@payame_kosar
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید
🔴 فرازهایی از سخنان ناب و بی نظیر امام روح الله:
♦️ آنهایی که خواب امریکا را میبینند خدا بیدارشان کند.
📚 صحیفه امام، جلد ۱۹، صفحه ۲۳۰
♦️ حضرت روح الله: كرارا گفته ام كه روحانی نمای غير مهذب از #ساواكی خطرناكتر است...
📚 صحیفه امام، جلد ۱۷، صفحه ۹۰
♦️ سازش با ظالم، ظلم به مظلومین است/ آنهایی که به ما می گویند سازش کنید یا جاهل هستند یا مزدور
📚 صحیفه امام، جلد ۱۸، صفحه ۵۰۰
♦️ شما هم عمال آمریکائید منتها ملتفت نیستید. یک عاملی داریم که مستقیماً از سفارت #آمریکا دستور می گیرد، یک عاملی داریم که برای او کار کند و خودش نمی فهمد، خود آدم نمی فهمد که برای کی دارد کار می کند.
📚 صحیفه امام، جلد ۱۳، صفحه ۷۶
♦️ هر چه بیشتر ما خضوع بکنیم برای ظالم، ظالم بیشتر فشار میآورد. وقتی که مهیا بشویم برای جلوگیری از ظالم، ظالم عقب مینشیند. هر چه زیادتر #فشار بیاورید، او عقبتر مینشیند. یک قدم شما که عقب بنشینید، او جلو میآید. یک قدم شما جلو بروید، او عقب میرود. این #سنت_الهی است.
📚 صحیفه امام، جلد ۱۰، صفحه ۱۳۰
♦️ آنهايى كه در خانه هاى #مجلل، راحت و بی درد آرميده اند و فارغ از همه رنجها و مصيبتهاى جان فرساى ستون محكم #انقلاب و پابرهنه هاى محروم، تنها #ناظر حوادث بوده اند و حتى از #دور هم دستى بر آتش نگرفته اند، نبايد به مسئوليت هاى #كليدى تكيه كنند، كه اگر به آن جا راه پيدا كنند چه بسا انقلاب را يكشبه بفروشند، و حاصل همه زحمات #ملت_ايران را بر باد دهند، چرا كه اينها #هرگز عمق راه طى شده را نديده اند و فرق و سينه #شكافته نظام و ملت را به دست از خدا بيخبران مشاهده نكرده اند و از همه زجرها و غربتهاى مبارزان و التهاب و بيقرارى #مجاهدان كه براى #مرگ و #نابودى_ظلم #بيگانگان دل به درياى بلا زدهاند، غافل و بيخبرند...
📚صحيفه امام، جلد ۲۰، صفحه ۳۳۴
♦️ میخواهی #ذلیل باشی؟ #برو_پیوند_کن_با_امریکا همه این حرفها تمام میشود، جنگ هیچ نمیشود؛ پیوند کن با شوروی، باز هم نمیشود! اما چی؟ این است که یک ملت عقب مانده و تا آخر توسری خورده #ضعیف.
📚 صحيفه امام، جلد ۱۹، صفحه ۲۰۰
♦️ تا قطع تمام وابستگی ها به تمام ابرقدرت های شرق و غرب، مبارزات آشتی ناپذیرانه ملت ما علیه مستکبران ادامه دارد...
📚 صحیفه امام، جلد ۱۱، صفحه ۲۶۵
♦️ دوام و قوام #جمهورى_اسلامى ايران بر پايه سياست نه شرقى و نه غربى استوار است و عدول از اين سياست، #خيانت به اسلام و مسلمين و باعث #زوال عزت و اعتبار و #استقلال كشور و ملت قهرمان ايران خواهد بود.
📚 صحیفه امام، جلد ۲۱، صفحه ۱۵۵
♦️ تا خیانت بزرگان نباشد، دولتهای خارج نمی توانند تصرف بکنند. #خیانت هست که اسباب این میشود که اینها راهشان را باز میکنند؛ این خیانت است که راه آنها را باز میکنند. اگر یک دولت غیرخائن باشد، راه باز نمیشود بر آنها که بیایند منافع ما را ببرند.
📚 صحیفه امام، جلد ۸، صفحه ۳۵۲
♦️ آن روزی که دولت ما توجه به کاخ پیدا کرد، آن روز است که باید ما فاتحه #دولت و #ملت را بخوانیم. آن روزی که رئیس جمهور ما خدای نخواسته از آن خوی کوخ نشینی بیرون برود و به #کاخ نشینی توجه بکند. آن روز است که #انحطاط برای خودو برای کسانی که با او تماس دارند پیدا می شود. ما در طول مشروطیت از این کاخ نشین ها خیلی صدمه خوردیم.
📚 صحیفه امام، جلد ۱۷، صفحه ۳۷۶
♦️ از شرّ رضاخان و محمدرضا خلاص شدیم، لکن از شرّ تربیت یافتگان غرب و شرق به این زودی ها نجات نخواهیم یافت.
📚 صحیفه امام، جلد ۱۵، صفحه ۴۴۶
┅┅┅┅🍃🇵🇸❤🇮🇷🍃┅┅┅┅┄
@payame_kosar
رمان عاشقانه شهدایی
🦋جلد سوم؛ #پرواز_شاپرک_ها
🎋جلد اول رمان؛ "از روزی که رفتی"
🎋جلد دوم؛ "شکسته هایم بعد تو"
#پارت5
رها متعجب گفت:
_دیوونه شدی آیه؟چرا بچه نخواد؟اون عاشقته! شما بیشتر از دو ساله ازدواج کردید و ارمیا مرد جا افتادهایه! اگه حرفی نمیزنه
واسه اینه که تو رو تحت فشار نذاره!اون عاشق زینبه. یادم نمیره روزی که
دنیا اومد. برق خاصی با دیدن زینب تو چشماش نشست. وقتی هم محسن دنیا اومد، با یک حسرتی نگاهش میکرد. این روزا رو ازش دریغ نکن. اون حق داره لحظه لحظه رشد و شکوفایی بچشو حس کنه.
آیه: _این روزا بیشتر یاد سیدمهدی میوفتم. خودم تو برزخم.
رها: _نذار ارمیا بفهمه!اون بخاطر تو خیلی صبر کرده!حقش نیست این روزا همش نگران خاطرات تو هم باشه. حالا کجا رفت یکهویی؟
آیه: _احتمالا مناطق سیل زده رفته! هیچی نگفت. گفتش هر وقت تونستم بهت زنگ میزنم میگم کجا هستم.
رها: _آیه!خوشحال باش. داری مادر میشی!به قول خودت، تو الان خودِ خودِ معجزهی خدایی!
آیه سرش را روی شانه ی رها گذاشت: _دوسش دارم رها!این روزا خیلی عوض شدم.
رها: _کی رو دوست داری؟ بچتون رو؟
آیه: _اونو که دوست دارم اما ارمیا! با اون چیزی که فکر میکردم فرق داره. با اینکه هیچ چیز شبیه زندگی با مهدی نیست اما انگار با این زندگی
بیشتر عجین شدم! این روزها همش به حرف محمد فکر میکنم. اون روز که باهام دعوا کرد. یادته؟ گفت اگه ارمیا هم مثل مهدی بره و دیگه نیاد! دلم شور میزنه. من دیگه طاقت نمیارم!
رها: _هیچ اتفاقی برای ارمیا نمیوفته!چرا اینقدر میترسی؟ یک روزی خودت گفتی بهترین محافظ آدم عجلِشه! نگران نباش. اگه روز پرواز شاپرک ها برسه، پرواز میکنن!
آیه آهی کشید: _من طاقت یک پرواز دیگه رو ندارم!
رها: _ارمیا هم نمیره.
آیه: _خدا کنه. این روزا بیشتر از همیشه دلتنگشم...
رها: _عاشق شدی بالاخره؟
آیه لبخند زد...غروب روز بعد بود که ارمیا زنگ زد.
ارمیا: _سلام! خوبی؟
آیه: _سلام. خوبم. تو خوبی؟کجایی؟چرا دیر زنگ زدی؟
ارمیا خنده آرامی کرد: _باور کنم که آیه خانوم دل نگران شده؟
آیه: _باور کردنی نیست؟
ارمیا: _خودت چی فکر میکنی خانومم؟
آیه: _کجایی؟
ارمیا: _پلدختر.
آیه: _اوضاع چطوره؟
ارمیا: _افتضاحه
آیه: _بیایم؟
ارمیا: نه. نشنیدی میگن( #ارتش فدای #ملت)؟ ما که هستیم، شما آسوده باشید!
آیه: _نگرانم. عادت ندارم به اینکه دور از حادثه باشم
ارمیا: _عادت کن عزیزم!تا من هستم دیگه نمیذارم بری تو دل خطر!
آیه: _بالاخره که یکی باید بره کمک! (ما خانهبهدوشان، غم سیلاب نداریم،
موجیم که آسودگی ما عدم ماست) میخوای منو به عدم برسونی؟
ارمیا: _نه! میخوام آسایش داشته باشی.
آیه: _همه با هم کمک میکنیم تا همه با هم به آسایش برسیم.
ارمیا: _الان میخوای بگم بیا؟
آیه: _هرجا،هر وقت به من نیاز باشه، دوست دارم باشم!منو کنار نذار.
ارمیا: _شما نقطهی پرگاری!مگه میشه کنار گذاشته بشی؟ شرایط اینجا سخته.
آیه: _سختتر از کرمانشاه؟سخت تر از آققلا؟
ارمیا: _سختی اینجا خیلی فرق داره.
آیه: _بچه اونجا نیست؟
ارمیا: _هست
آیه: _پس ما هم میتونیم تحمل کنیم! بیایم؟
ارمیا: _نیروهای کمکی هست. اگه نیاز بود میگم بیا.
آیه: _تو کی میای؟
ارمیا: _هر وقت تموم بشه.
آیه: _چکار میکنید اونجا؟
ارمیا: _خونه ها تا سقف توی گل هستن. تا گلها خشک نشده باید خونهها رو تخلیه کنیم.
آیه: _چیزی از وسایل مردم سالم مونده؟
ارمیا: _باید میدیدی اینجا رو. قابلمه، سماور، لپ تاپ، همه چیز مچاله شده از فشار گِلها. یک فرش دوازده متری رو بیست، بیست و پنج نفره بلند میکنن میبرن بیرون. براشون هیچی نمونده جز همین چهار دیواری که اگه دست نجنبونیم و گلها خشک بشه، همونم ندارن.
آیه: _خدا خیرتون بده...مواظب خودت باش.
ارمیا:_تو هم مواظب خودت و دخترم باش.
آیه: _باشه.خداحافظ
ارمیا:_خداحافظت عزیزم.
****
چهارده روز بعد بود که ارمیا بازگشت.
حاج علی دستانش را فشرد و در آغوشش گرفت:
_خسته نباشی مومن خدا!
ارمیا خندید:
_مونده نباشی مرد خدا!
زینب سادات به آغوشش رفت ،
و آیه به یاد ارمیای از سوریه برگشته افتاد. همان شبی که زینب سادات از خواب بیدار شد و بابا بابا میکرد.
همان شب که اولین بار بود که در خانه ماند...
زینب سادات که در آغوش پدر به خواب رفت. ارمیا از جمع عذرخواهی کرد و به اتاق رفت. خیلی بیشتر از خیلی خسته بود. خدارا شکر کرد که آینده، پنجشنبه و جمعه است و میتواند استراحت کند.
پاهایش دو روز
از بس داخل پوتین و چکمه بود،......
ادامه دارد... .
📝نویسنده؛ سنیه منصوری
@payame_kosar
╰━━❤️🕊🌼🕊❤️━━╯
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»