eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.2هزار دنبال‌کننده
35.5هزار عکس
16.6هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
💭 یهومیومدمیگفت: «چراشماهابیکارید!؟» میگفتیم: «حاجی! نمیبینےاسلحہ‌دستمونہ؟!یاماموریت‌ هستیم‌ومشغولیم؟!»° .میگفت: «نہ‌..بیکارنباش! زبونت‌بہ‌ذکرخدابچرخہ‌پسر...° همینطورکہ‌نشستےهرکارےکہ‌میکنے ذکرهم‌بگو :)» وقتےهم‌کنارفرودگاه‌بغداد زدنش ‌تۅ ماشینش‌کتاب‌دعاوقرآنش‌بود .. https://eitaa.com/piyroo
مهدی ناصری 🕊 در عمليات « كربلاي 4 » بود كه نيروها دستور عقب نشيني تاكتيكي داشتند ؛ با آنكه خط شكسته شده بود اما نتوانسته بودند پيشروي داشته باشند. در حال عقب نشيني ، ديدم بچه ها جنازه شهيد « ماهياري »را از نهر خين » آورده بودند و بين مرز گذاشته بودند و « آقا مهدي » هم بالاي سر او مانده بود تا نيرويي برسد و جنازه را به عقب ببرد تا حتي الامكان به دست عراقي ها نيفتد.جنازه را با كمك بچه ها به عقب رسانديم ؛ در آن حال با خود فكر مي كردم كه « آقا مهدي » چه دقت و تامل قابل توجهي دارد و در موقعيتي كه هر كس به فكر خود وجان خويش است ، به فكر مجروحين و رساندن پيكر شهيدان به عقب خط است. 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
9.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید 🗳 پاداش خدمت 💕روایتی از روزهای خادمی سید ابراهیم رئیسی در آستان قدس رضوی 🔆 انتشار به مناسبت میلاد حضرت رضا علیه السلام 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
 با این که اولین بار است او را میبینم ولی به شدت به دلم نشسته..و دوستش دارم.. با تمام این اوصاف به شدت محکم و پر هیبت است...چهار زانو انتها و گوشه سالن در میان جمعیت نشسته...تسبیحی در دست دارد و زیر لب چیزی میگوید.. آنقدر سرش را به پایین خم کرده که قدش در حال نشسته از همه اطرافیانش کوتاهتر است...سخت میشود او را در میان جمعیت شناخت ... مسعود را با کمی فاصله سمت چپش نگه میداریم...سر سردار هنوز پایین است...صدای فلش دوربین عکاسان و همهمه اطرافیان که زیاد میشود سردار سرش را بالا میاورد..مسعود را که میبیند ...یک مرتبه از جا بلند میشود... اوصاف او را در تکریم فرزندان شهدا شنیده بودم ...اما به چشم ندیده بودم ....به سمت مسعود که ایستاده،میرود و دست بر سر مسعود میکشد و شروع به بوسیدن مسعود میکند و او را در آغوش میکشد..... با رفتار سردار...حالا اطرافمان خیلی شلوغ شده... و همه عکاسان در جلسه دورمان حلقه زده اند ...سردار در حالی که دست بر سر و صورت مسعود میکشد و او را میبوسد خطاب به ما میگوید.... ببریدش ....اذیت میشود   ❤️  🕊 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
مادر میگفت: با نذر و نیاز به دنیا اومد و بزرگش کردم. هفت بار واسش قربونی کردم تو این سالها تا ۱۹ ساله شد. رفت تو شلمچه روز عید قربان در راه خدا قربانی شد.... وصیت نامه: مادر جان! شفاعت شما را در روز قیامت نزد فاطمه زهرا سلام الله علیه میکنم.... شهید عباس رمضانی قرا یاد شهدا با ذکر https://eitaa.com/piyroo
داشتیم براے عملیات آماده مے شدیم را گفتند، سریع آمدیم توے چادر تا بخونیم و حرڪت ڪنیم ، منطقہ شناسایـے شده بود و بمباران شروع شد . توے چادر مشغول خواندن بودیم ڪہ دو سہ تا راڪت افتاد ڪنار چادر ما برادرے ڪہ درحال بود یڪهو بہ رفت و همانطور ماند ... دیدم از ڪنار پیشانے اش رگہ خونے بیرون زد یاد ضربت خوردن افتادم . این بچہ ها بہ آقاے خودشان اقتدا ڪردند حتے هم بود ... https://eitaa.com/piyroo
.° درگرداب‌غیبت‌ها‌و‌تهمت‌ها‌نیفتید..💯 خـداگواه‌است‌که‌این‌بدگو‌یۍهاایمـان‌را ‌مۍخوردوانسان‌راازروحانیت‌خارج‌مۍکند.. ولذت‌مناجات‌باخـدارا‌از‌بین‌مۍبرد..🌪!• 🌱 https://eitaa.com/piyroo
🌹 : 1393/4/2 حماه سوریه شهید خیلی صبوربودن، گذشتشون خیلی زیادبود. اخلاقش خیلی خوب بود. هـَمیـشه میـگفتـ : دعـا کنـ منـ شهـید بـشم " بـهشـ میـگفتـمـ : عـمـرا " جـنـگـ کـجـا بـوده"!؟ حـالا دیـگـر نـزدیکـ دومـینـ ســالــ شـهادتـشـ میـشویـم " او شهـید شـد" در هـمانـ جـنگـی کـه مـیـگـفـتمـ کـجـا بـوده " 🕊 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 -سلام جناب رئیس. آقای مهرابی منتظرتون هستن.بله. قبل از اینکه منشی حرفی بزند در اتاق باز شد و ماکان با خوشحالی گفت: _می بینم اینجا نورانی شده و دست پشت ارشیا گذاشت و او را به اتاقش هدایت کرد. بعد رو به منشی گفت: -به ملکی بگو دو تا قهوه بیاره اتاق من. -چشم آقای رئیس. ماکان در را که بست. منشی دوید طرف آبدارخانه و سرش را برد داخل -آقای ملکی؟بله؟دوتا قهوه ببر اتاق رئیس. و خودش دوید توی اتاق ترنج. -ترنج؟ ترنج سرش حسابی گرم بود و اصلا متوجه نشد. -اه ترنج. ترنج سرش را بالا گرفت و گفت: -چیه ملیحه چی شده؟ ملیحه کنار میز ترنج خم شد و صدایش را تا انجا که می توانست پائین آورد و گفت: -این یارو که اومده دیدن داداشت کیه؟ ترنج متعجب به ملیحه نگاه کرد: -لابدد مشتریه. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻