افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷 #فصل_دوم.. #قسمت_هشتم
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_یادت_باشد_داستان_عاشقانه_و_زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
#فصل_دوم.. #قسمت_نهم...🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
حمید در پوستش نمی گنجید ولی کنار خانم دکتر نمی توانست احساسش را ابراز کند از خوشحالی چندین بار از خانم دکتر تشکر کرد و با لبی خندان از مطب بیرون آمدیم.
چشم های حمید عجیب می خندید به من گفت: خدا رو شکر دیگه تموم شد راحت شدیم چند لحظه ای ایستادم و به حمید گفتم: نه هنوز تموم نشده فکرکنم یه آزمایش دیگه هم باید بدهیم کلاس ضمن عقد هم باید بریم این ها برای عقد لازمه
حمید که سر از پا نمی شناخت گفت: نه بابا لازم نیست همین جواب آزمایش رو بدهیم کافیه زودتر بریم که باید شیرینی بگیریم و به خانواده ها این خبر خوش رو بدهیم حتما اونها هم از شنیدنش خوشحال میشن.
شانه هایم را بالا و انداختم و گفتم :نمیدونم شاید هم من اشتباه میکنم و شما اطلاعاتتان دقیق تره!
قدیم ها که کوچک بودم یکسره خانه عمه بودم و با دختر عمه ها بازی می کردم ولی بعد که بزرگ تر شدم و به سن تکلیف رسیدم خجالت می کشیدم و کمتر میرفتم. حمید هم خیلی کم به خانه ما می آمد ولی از وقتی که بحث وصلت ما جدی شد رفت و آمدها بیشتر شده بود آن روز هم قرار بود حمید با پدر و مادرش برای صحبت نهایی به خانه ما بیایند...🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد_داستان_عاشقانه_و_زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷 #فصل_دوم.. #قسمت_نهم..
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_یادت_باشد_داستان_عاشقانه_و_زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
#فصل_دوم.. #قسمت_دهم...🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
مشغول شستن میوه ها بودم که پدرم به آشپزخانه آمد و پرسید: دخترم اگر بحث مهریه شد چی بگیم؟ نظرت چیه؟ روی این که سرم را بلند کنم و با پدرم مفصل درباره این چیزها صحبت کنم نداشتم گفتم: هر چی شما صلاح بدونید بابا پدرم خندید و گفت: مهریه حق خودته ما هیچ نظری نداریم دختر باید تعیین کننده مهریه باشد کمی مکث کردم و گفتم: پونصدتا چطوره؟ شما که خودتون میدونید مهریه فامیلای مامان همه بالای پونصد سکه است پدرم یک نارنگی برداشت و گفت: هرچی نظر تو باشه ولی به نظرم زیاده میوه ها را داخل سبد ریختم و مشغول خشک کردن آن ها شدم گفتم: پس میگم سیصدتا ولی دیگه چونه نزنن پدرم خندید و گفت: مهریه رو کی داده کی گرفته
جلوی خنده ام را به زور گرفتم نگاه های پدرم نگاه غریبی بود انگار باورش نمی شد با فرزانه کوچکی که همیشه بهانه آغوش پدرش را می گرفت و دوست داشت ساعت ها با او هم بازی شود صحبت از مهریه و عروسی میکند.
همه چیز را برای پذیرایی آماده کرده بودم اولین باری نبود که مهمان داشتیم ولی من استرس زیادی داشتم چندین بار چاقوها و بشقاب ها را دستمال کشیدم فاطمه سر به سرم می گذاشت مادرم به آرامی با پدرم صحبت میکرد حدس میزدم درباره تعداد سکه های مهریه باشد...🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo