پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت144 یه پوزخند زدم و گفتم: اگر خواستى شیشه خورده ها رو جمع کن و زمین رو هم بشور... با عصبانیت ا
#پارت145
قطع کردم...نفس عمیقی کشیدم ودوباره برگشتم به اتاقم...دوباره صدای تلفن اتاق نریمان اومد...
سریع رفتمو جواب دادم:
الو
میترا_ادرس رو بده داریم میایم
آدرس خونه رو بهشون دادمو قطع کردم...
حدود نیم ساعت بعد صدای آیفون بلند شد...
تو آینه یه نگاه به خودم کردم.....
خوب بودم....
لباسام رو که تازه عوض کرده بودم...
یه دست به موهام کشیدم...
با سرعت رفتم سمت آیفون و در رو زدم ...
به نگهبان جلو در گفتم :
خانما رو راهنمایى کنید لطفا....
از آیفون دیدم که در رو براشون باز کرد و اومدن تو ....
در رو باز کردم و رو پله ها منتظر ایستادم....
با شُك داشتن به باغ نگاه میکردن...
خندم گرفته بود از قیافه هاشون.....
تا منو دیدن پا تند کردن و نزدیك شدن....
منم براى استقبال رفتم به سمتشون....
میترا سریع منو بغل کرد و گفت:
الهى خدا نکشتت آیه ... جون به لبم کردى....
یه دفعه سارا از پشت کشیدش و گفت:
اووى بیا کنار تمومش کردى ... ما هم لازم داریمش ها....
بعد سارا و تمنا رو بغل کردم ...
سارا- آیه نمیدونى چه قدر خوشحالم که میبینمت ...
اگر اون روز اصرار میکردم اینطورى نمیشد...
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت145 قطع کردم...نفس عمیقی کشیدم ودوباره برگشتم به اتاقم...دوباره صدای تلفن اتاق نریمان اومد...
#پارت146
از این حرفا نزن... تقدیر رو نمیشه عوض کرد که...
حالا بیاین بریم تو....
راه افتادم به سمت خونه و اوناهم دنبالم اومدن....
وارد شدم و کنار در منتظر شدم ...
همشون با فك افتاده اومدن تو و به در و دیوار نگاه میکردن...
عین خودم روزى که از بیمارستان اومدن....
بهشون گفتم تو سالن بشینن و و رفتم سمت آشپزخونه....
داشتم سعى میکردم که از خورده شیشه ها رد بشم که یهو تمنا گفت:
واى آیه!! اینجا جنگ بوده؟!
تازه فهمیدم اینام دنبال من راه افتادن ....
یه لبخند ژکوند زدم و گفتم:
اااا شما اینجایین؟
من که گفتم تو سالن بشینین تا یه چیزى بیارم که بخورین....
میترا موشکافانه همه جا رو از زیر نظر میگذروند....
از آشپزخونه یکم هلشون دادم بیرون و گفتم:
خب دیگه شما مهمونین.... برین بشینین تا منم بیام...
بعد از آوردن نوشیدنی براشون،نشستم رو مبل کنارشون...
میترا - خب بگو ببینم...چیگار کردی با این مغول؟
تمنا- میترا!!!
- راحت باشین...
و همه چیو خالصه وار براشون گفتم...ناراحتی تو صورتشون موج میزد..
میترا - الهی بمیرم برات
- خدا نکنه عزیزدلم...
سارا - خدا از این آدما نصیب گرگ بیابونم نکنه...چطور دلش اومد با تو همچین کاری کنه
اما تمنا کاملا حق به جانب گفت:
حق داشته
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت146 از این حرفا نزن... تقدیر رو نمیشه عوض کرد که... حالا بیاین بریم تو.... راه افتادم به سمت خ
#پارت147
سه تامون با تعجب گفتیم:
تمنا!
تمنا - راست میگم دیگه
- ببینم تو طرف کی هستی؟
میترا - فك کنم نریمان خریدتش!
تمنا - کوفت...راست میگم.اون همه اعتبارش بخاطر تو به فنا رفت...
- ا؟مثال کارهای اون درست بوده؟تو چجوری فکر میکنی تمنا؟
تمنا سر تکون داد و هیچی نگفت...
میترا در حالی که انگشتش و گاز میگرفت گفت:
حالا میخوای چیکار کنی؟
- نمیدونم...همینطور بخواد پیش بره یا من اونو میکشم...
نریمان - یا اون تورو
به سرعت بلند شدم و زمزمه کردم:
نریمان
نریمان با اخم نه چندان غلیظی گفت:
اجازه گرفتی که دوستاتو دعوت کردی؟
- فکر نکنم برای هرچیزی باید از تو اجازه بگیرم
نریمان - هرچیزی که نه...ولی برای رفت و آمد تو خونه ی من فکر کنم باید ازم اجازه بگیری
آرامشش نگرانم میکرد...با اخم گفتم:
حالا که چی؟
نریمان - هیچی خوش باشید
و نیشخندی زد و رفت...
تمنا - اوها!چه ریلکس...
- آرامش قبل از طوفانه
میترا - بنظر من باهاش راه بیا...سعی کن باهاش کل کل نکنی ولی نع در اون حد که هر غلطی میخواد بکنه...کال سعی کنه حالا که ازت نمیگذره
حداقل میونه تونو خوب کنی
- منظور؟
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت147 سه تامون با تعجب گفتیم: تمنا! تمنا - راست میگم دیگه - ببینم تو طرف کی هستی؟ میترا - فك کنم
#پارت148
میترا- خب.... خب منظورم اینه که باهاش راه بیا دیگه ...
اگر میخواى راحت زندگى کنى مجبورى....
مزه دهنشو بفهم بعد یه کار بکن دیگه....
-حرفا میزنیا.... این یه آدم بدقلق بیخوده... فقط همین....
نزدیك بعد از ظهر بود و باید واسه نهار یه کارى میکردم....
وسیله تو خونه بود ولى زمان کافى براى غذا درست کردن نداشتم.....
مجبور بودم دوباره با اون غولتشن هم کلام بشم....
- خب بچه ها شما مشغول باشین تا من برگردم....
پله ها رو رفتم بالا...
استرس داشتم....
امیدوار بودم که آبرومو نبره....
با قدم هاى لرزون نزدیك اتاقش شدم.....
در اتاق بسته بود...
صداش میومد که انگار داره با کسى صحبت میکنه....
نریمان- کارا انجام شد؟ نمیخوام مشکلى باشه....
-......
نریمان- پیداش کردین؟ آدرس دقیق و همه چیش رو میخوام ها....
یه بهزیستى خوب هم پیدا کن که بعدا بدیمش به اونجا....
- .....
واى خدا جون...
این داره درباره چى صحبت میکنه....
تو همین فکرا بودم که یهو در اتاق باز شد....
فك کنم رنگم پرید...
یخ بستم.....
همین فالگوش ایستادنم کم بود....
نریمان با اخم غلیظ گفت:
فالگوشم وایمیستالان احیانا کار جدیدته؟
پررو و گستاخ که شدى اینم اضافه کردى روش؟
الان چون دوستات اینجان چیزى نمیگم..... وگرنه همین الان تموم دندونات رو خورد کرده بودم.....