پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت145 دو تا از چمدون ها رو من گرفتم یه دونه هم اون .... - میگم ارمان تو چه قدر چمدون داری ؟ مگه
#پارت146
شیطون من چی خوردی که دور دهنت کثیفه ...
زبونش رو دراورد
- شکلات خوردم .....
گرفتمش تو بغلم ...
- مامانت کجاست ؟
- مامانم ول کن بیا بریم دریا دیگه خودت دیشب قول دادی ......
موبایلم رو گرفتم تو دستم یه شال هم انداختم سرم با همون بلیز شلواری که تنم بود رفتم .....
چون ویلا نزدیک دریا بود مشکلی نداشت .....
ارمان دوباره زنگ زد ولی جوابش رو ندادم ....
- خاله میای بریم تو اب؟؟؟؟؟؟
شالم رو بالا بستم شلوار لیم رو تا دادم بالا ....
- بریم
بلیز و شلوارشو دراورد با هم رفتیم تو اب ..
دست هامو پر اب کردم همین که اومد جلو ریختم تو صورتش .....
یکی دو ساعت تو دریا اب بازی کردم خوبه حالا خلوت بود مگر نه ابروم میرفت ......
اومد روی شن ها نشستم ها تا دانیال بازم بازی کنه ......
ارمان اسمس داده بود چند بار هم زنگ زده بود ......
اسمسش رو باز کردم .....
- ساحل به مرگ خودم من دختر سوار نکردم فرزاد چرت و پرت میگه جون ارمان اون موبایل رو بردار.........
اسمسش برای یک ساعت پیش بود ....
- دانیال بسه دیگه بیا بریم نهار بخوریم .....
نهار بهونه بود میخواستم برم خونه تا یک ذره از استرسم کم بشه
کل تنش شنی شده بود وای که چه قدر بدم میومد از اینکه شن ها به تن ادم بچسبه .....
- خاله همین طوری بیام ؟
به دور و اطراف نگاه کردم خودمم لباس هام شنی شده بود .....
- بیا بغلم بریم ؟
اومد تو بغلم پوست سفیدش سرخ شده بود .......
وارد حیاط ویلا شدیم ماشین ارمان تو پارکینگ بود یعنی اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تپش قلبم رفت بالا .... ساحل سعی کن خودتو کنترل کنی ها مثلا باهاش قهری .....
کفش هامو در اوردم دمپایی دانیال هم بلیز قشنگم رو کثیف کرده بود رودر اوردم .......
- دانیال یه ذره شال منو میکشی جلو ....
چی کنم میترسیدم ازش ..... میترسیدم جلو ی همه دعوام کنه...
کفش هاشو که دیدم خیالم راحت شد
رفتیم داخل بوی عطرش میومد نا خودگاه دست هام یخ کرد چه قدر توی این یک هفته چه قدر منتظر امروز بودم که
ببینمش ......
دانیال صدای باباش رو شنبد از بغلم اومد پایین رفتم جلو تر ارمان روی صندلی کنار زن عمو نشسته بود تا منو دید از
جاش بلند شد .....
بهم خندید اومد نزدیک تر باز این ارمان خطر ناک میخواد یه کاری بکنه با دیدنش اروم شدم انگار نه انگار که تا یک
ساعت پیش از دستش عصبانی بودم .......
دستش رو اورد جلو که بهم دست بده به دور و اطراف نگاه کردم همه طوری وانمود میکردن که نگاه نمیکنند تنها
کسی که بهم زل زده بود دانیال بود .....
دستم رو بردم جلو بهش دست دادم عاشق این شعورش بودم که مراعات میکرد جلوی دیگران .....
- خوبی ؟
سرم رو تکون دادم زبونم بند اومده بود .....
به چشم هام زل زده بود یا بسم الله .....
با صدای دانیال که داشت صداش میکرد به خودش اومد ....
- عمو ارمان خوبی ؟عمو عمو ؟؟؟؟
- چی ...... چی ؟تو چیزی گفتی ؟
همه بلند خندیدن ابروم رو برد ....هنوز نیومده شروع کرد حالا باز جای شکرش باقیه .......
دانیال دوباره شمرده شمرده حرفش رو زد .....
- مرسی دانیال جونم تو خوبی ؟
دانیال اومد جلو بلیز رو گرفت ......
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت145 قطع کردم...نفس عمیقی کشیدم ودوباره برگشتم به اتاقم...دوباره صدای تلفن اتاق نریمان اومد...
#پارت146
از این حرفا نزن... تقدیر رو نمیشه عوض کرد که...
حالا بیاین بریم تو....
راه افتادم به سمت خونه و اوناهم دنبالم اومدن....
وارد شدم و کنار در منتظر شدم ...
همشون با فك افتاده اومدن تو و به در و دیوار نگاه میکردن...
عین خودم روزى که از بیمارستان اومدن....
بهشون گفتم تو سالن بشینن و و رفتم سمت آشپزخونه....
داشتم سعى میکردم که از خورده شیشه ها رد بشم که یهو تمنا گفت:
واى آیه!! اینجا جنگ بوده؟!
تازه فهمیدم اینام دنبال من راه افتادن ....
یه لبخند ژکوند زدم و گفتم:
اااا شما اینجایین؟
من که گفتم تو سالن بشینین تا یه چیزى بیارم که بخورین....
میترا موشکافانه همه جا رو از زیر نظر میگذروند....
از آشپزخونه یکم هلشون دادم بیرون و گفتم:
خب دیگه شما مهمونین.... برین بشینین تا منم بیام...
بعد از آوردن نوشیدنی براشون،نشستم رو مبل کنارشون...
میترا - خب بگو ببینم...چیگار کردی با این مغول؟
تمنا- میترا!!!
- راحت باشین...
و همه چیو خالصه وار براشون گفتم...ناراحتی تو صورتشون موج میزد..
میترا - الهی بمیرم برات
- خدا نکنه عزیزدلم...
سارا - خدا از این آدما نصیب گرگ بیابونم نکنه...چطور دلش اومد با تو همچین کاری کنه
اما تمنا کاملا حق به جانب گفت:
حق داشته
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت145 #معشوقه❣ پس پسندیدي هوم !!! ناله کردم : ـ نه ... ولی منظورم ... !!! فرهاد پهلوم و گرفت و به
#پارت146
#معشوقه❣
کارن رو به ما کرد و اعلام کرد که دختر و پدر تابستان را نزد او در ویلایی اش بمانیم فرهاد با لبخندي رو به من کرد :
ـ ببین با این بدبخت چکار کردي که از تنهایی با تو می ترسه !!!
لبخند مرده ي زدم و به کارن نگاه کردم ، حس خوبی نداشتم حسی به من می گفت آخر این ماجرا درست نیست ، شاید
نگران کارن بودم ، و شاید حسی مرا میان دو دلی نگه داشته بود که هنوز درکش نمی کردم .
در ویلا توسط خدمتکار اتو کشیده اش باز شد و تعظیمی کرد و ما داخل شدیم ، براي یک ویلایی زیادي تجمل داشت خیلی
خاص بود از دکوراسیون گرفته تا نقش و نگارهایی رومی روي سقف و کف براق و سرامیکی .
ـ پدرم اینجا رو خیلی دوست داشت ... شما به یاد داري !!!؟
فرهاد سري تکان داد :
ـ دنیل عاشق تجمل بود ... اینجا خیلی چیزها رو به ذهنم میاره !!!
کارن نفسی کشید و زمزمه مانند گفت :
ـ درسته !!!
به سالن پذیرایی رفتیم و من با سر گیجم بی تعارف نشستم و کارن با چشمایی متعجب اما راضی نگاه ام کرد :
ـ خدا فرهاد این خیلی مقرراتی که نیست !!!
کارن لبخندي زد و فرهاد را تعارف به نشستن کرد ، فرهاد درحالی که می نشست گفت :
ـ بهش حق بده ... اون توي اشرافیت و قانون بزرگ شده ... مثل تو که باباي خوبی نداشته !!!
رو به کارن کردم :
ـ ببخشید من کجا می تونم استراحت کنم سرم داره گیج می ره !!!؟
فرهاد گونه هایم را قاب گرفت و به نگاه متعجبم خیره شد :
ـ تو که تا الان خوب بودي ... می خواهی زنگ بزنم دکتر بیاد !!!
ـ نه فقط یکم خوابم میاد ... نگفتید کجا استراحت کنم !!!؟
کارن بلند شد و رو به من ایستاد ، خدایا چقدر سخت می گرفت .
بلند شدم و همراه اش به سمت پله ها رفتیم دو پله نرفته برگشتم سمت فرهاد :
ـ تو می ري ایران !!!؟
فرهاد با لبخند گفت :
ـ امشب ... تا اون موقع وقت داري فکر کنی ... البته هر وقت حس کردي نمی تونی پیش کارن باشی می تونی خبرم کنی
بیام دنبالت ... در هر صورت خودت می تونی تصمیم گیرنده باشی !!!
سري تکان دادم و به سمت اتاقی که هدایت می شدم رفتم کارن در اتاق را باز کرد و با دست تعارف کرد داخل بشم .
ـ هیما !!!؟
برگشتم سمتش
❤️
❤️❤️
❤️❤️❤️
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت145 #عقدغیابی❤️❤️❤️ عقد غیابی ـ میگم شما کارهای رفتن مامان و آماده کن من با وکیل می م دادگاه
#پارت146
#عقدغیابی❤️❤️❤️
ـ الهی بمیری اسمت یهو پاک بشه
ـ خفه شو دختره ی بی ادب
چشمهامو بستم صدای مامان بود که قلبمو لرزوند چشمهامو باز کردم مامان به طرفم امد .
انگشت اشاره اشو به سمتم گرفت :
ـ یه بار دیگه بی احترامی به تیام بکنی من می دونم و تو
کمی مکث کرد و من در حجم زیاد ناباوری از پشتیبانی مامان نسبت به تیام چشمهام گشاد و دهنم باز مونده بود
.ادامه داد.
ـ هر چی هیچی نمی گم هر روز پرو تر میشه یه زره بفهم که اون شوهرته چه بخوای چه نخوای چطور دلت میاد اسم
مرگ و روجوون به این رشیدی بذاری لال شه زبونت
آب گلومو به سختی قورت داده و بغضی از حرفهای مامان تو گلوم همچون ماری چمبره زده بود وسعی کردم فرو بدم
با بهت نگاهم بین تیام و مامان و خاله که پشت اپن ایستاده بود چرخید .بی صدا از خونه بیرون زدم . ماشینو از خونه
بیرون زدم بغضم ترکید و باصدای بلند زار زدم ، از حرصم به تیام اینجوری گفتم : ولی باورم نمی شد که مامان چنین
واکنشی نشون بده . یتیم که باشی دل نازک می شی ، یتیم که باشی بی دفاع می شی، یتیم که باشی همه بهت گیر
می دند.اشکمو با پشت دست پاک کرده ودنده رو عوض کردم هق هق می کردو جیغ زدم
ـ ای خداااا ...آی بابااااا بابااااااا ...بابا چرا تنهام گذاشتی ؟
ماشینو نزدیک مزار بابا پارک کردم هنوز چشمهام بارانی بود تا رسیدم خودمو به بغل بابا پرت کردم و سنگ قبر
داغش و که بر ٍاثر تابش خورشید صبح گاهی داغ شده بود و بغل کردم لبهای لرزانمو روی اسمش گذاشته و بوسه ای
زدم .
بابا بابا بلند شو ببین ناز دونت کم آورده ، بابا الان وقت خوابت نبود من تنهام ، بابا خسته ام به شونه های ظریف من
نگاه نکردی این همه بارو روش گذاشتی ؟ پاشو بابا پاشو ببین یکی ی دونه ات داغونه....تمام مدت سنگ قبرشو به