eitaa logo
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
22.2هزار دنبال‌کننده
47.7هزار عکس
6.5هزار ویدیو
76 فایل
﷽ درانتخــاب عكسهاے پروفايلتان دقت كنيـد☺️ 🌈مجموع کانال های ما در ایتا 👇 ╭┈────── 🌿 @tarfandony 🌄 @profile_ziba 🏠 @jahaze_shik ╰─────── تبلیغات پربازده 👇 http://eitaa.com/joinchat/3100835840C12e7f70ce5
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات پیشروو
تا حالا اسم فامیل بازی کردی؟ 📄🖍 حالا با این اپلیکیشن روی گوشیت بازی کن 👇
IE.esm famil-v519.apk
17.42M
😋بازی اسم فامیل آنلاین با این اپلیکیشن بصورت آنلاین روی گوشیت با دوستات اسم فامیل بازی کن 👆
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت145 #معشوقه❣ پس پسندیدي هوم !!! ناله کردم : ـ نه ... ولی منظورم ... !!! فرهاد پهلوم و گرفت و به
❣ کارن رو به ما کرد و اعلام کرد که دختر و پدر تابستان را نزد او در ویلایی اش بمانیم فرهاد با لبخندي رو به من کرد : ـ ببین با این بدبخت چکار کردي که از تنهایی با تو می ترسه !!! لبخند مرده ي زدم و به کارن نگاه کردم ، حس خوبی نداشتم حسی به من می گفت آخر این ماجرا درست نیست ، شاید نگران کارن بودم ، و شاید حسی مرا میان دو دلی نگه داشته بود که هنوز درکش نمی کردم . در ویلا توسط خدمتکار اتو کشیده اش باز شد و تعظیمی کرد و ما داخل شدیم ، براي یک ویلایی زیادي تجمل داشت خیلی خاص بود از دکوراسیون گرفته تا نقش و نگارهایی رومی روي سقف و کف براق و سرامیکی . ـ پدرم اینجا رو خیلی دوست داشت ... شما به یاد داري !!!؟ فرهاد سري تکان داد : ـ دنیل عاشق تجمل بود ... اینجا خیلی چیزها رو به ذهنم میاره !!! کارن نفسی کشید و زمزمه مانند گفت : ـ درسته !!! به سالن پذیرایی رفتیم و من با سر گیجم بی تعارف نشستم و کارن با چشمایی متعجب اما راضی نگاه ام کرد : ـ خدا فرهاد این خیلی مقرراتی که نیست !!! کارن لبخندي زد و فرهاد را تعارف به نشستن کرد ، فرهاد درحالی که می نشست گفت : ـ بهش حق بده ... اون توي اشرافیت و قانون بزرگ شده ... مثل تو که باباي خوبی نداشته !!! رو به کارن کردم : ـ ببخشید من کجا می تونم استراحت کنم سرم داره گیج می ره !!!؟ فرهاد گونه هایم را قاب گرفت و به نگاه متعجبم خیره شد : ـ تو که تا الان خوب بودي ... می خواهی زنگ بزنم دکتر بیاد !!! ـ نه فقط یکم خوابم میاد ... نگفتید کجا استراحت کنم !!!؟ کارن بلند شد و رو به من ایستاد ، خدایا چقدر سخت می گرفت . بلند شدم و همراه اش به سمت پله ها رفتیم دو پله نرفته برگشتم سمت فرهاد : ـ تو می ري ایران !!!؟ فرهاد با لبخند گفت : ـ امشب ... تا اون موقع وقت داري فکر کنی ... البته هر وقت حس کردي نمی تونی پیش کارن باشی می تونی خبرم کنی بیام دنبالت ... در هر صورت خودت می تونی تصمیم گیرنده باشی !!! سري تکان دادم و به سمت اتاقی که هدایت می شدم رفتم کارن در اتاق را باز کرد و با دست تعارف کرد داخل بشم . ـ هیما !!!؟ برگشتم سمتش ❤️ ❤️❤️ ❤️❤️❤️
#استوری @profile_ziba
مادرم سواد شعر ندارد اماخـودش زیبـاترین شـعر دنیـــاست 🌹 "دوستت دارم مادر"🌹 روزت مبارك "مادر" @profile_ziba
#عکسنوشته @profile_ziba
#عکسنوشته @profile_ziba
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭐️الهی ❄️در این شب سرد زمستانی ⭐️تنور دل دوستانم را گرم ❄️زندگیشان را سبز ⭐️لحظه هایشان را بدون غم ❄️و چرخ روزگار را ⭐️به کامشان بچرخان شبتون بخیرهمراهانم @profile_ziba
🌺صبح را از دل و جان با غزل آغاز کنیم 🌺و برای غم و غصه تا ابد ناز کنیم 🌺در به روی تب و اندوه ببندیم دگر 🌺رو به شادی و سعادت درِ دل باز کنیم‌ سلام صبح قشنگتون پر از زیبایی @profile_ziba
هيچ كس در هيچ كجا چمداني همراهش نيست كه پر از حال خوب براي ما باشد و آن را به ما سوغات بدهد . حال خوب از درون ما مي آيد . مهم اين است كه با توجه به داشته هايمان حال خوب را براي خودمان ايجاد كنيم . مهم اينست كه شادي هاي كوچك را براي خود بسازيم و از آنها احساس رضايت كنيم . گاهي با يك بستني قيفي ، با يك پياده روي همراه با موزيك دلخواه ، با ديدن يك فيلم كمدي و ... مي توانيم حال خوب را به خودمان هديه كنيم . مهم اين است كه بخواهيم حال خوب داشته باشيم و حس قرباني به خودمان نگيريم! به همين سادگي ... زندگي همين لحظه هاست ... 『 @profile_ziba
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت146 #معشوقه❣ کارن رو به ما کرد و اعلام کرد که دختر و پدر تابستان را نزد او در ویلایی اش بمانیم
بله !!!؟ لبخندي زد و نزدیک تر شد : ـ پدرت خیلی دوستت داره !!! و برگشت و رفت ، پدرم به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم ، مغزم خشک شده بود سبک مغزي عجیبی داشتم و به آرامی به خواب رفتم . کارن : روي مبل نشستم فرهاد خیلی خوشحال بود ، درست مثل دنیل که وقتی به هدفی والا می رسید لبخند از لبانش پاك نمی شد . ـ فکر کنم هیما بعد اون اتفاق یکم تغییر کرده !!! سرش را تکان داد و به دور دست خیره شد : ـ می دونی کارن ... هیما تنها یادگار عشقمه ... خیلی شبیه مادرش ... عالیه یادت اگه باشه یه بار دیدیش !!! لبخندي زدم رو به او کردم : ـ نمی دانم شاید ... اما خبر دارم که عشق شما نسبت به معشوقه اتون چقدر خاص بوده ... !!! ـ و عشق دنیل به مادرت !!! لبخند از لبم پاك شد و برعکس تصورم چیزهایی به ذهنم آمد که از آن ها متنفر بودم . ـ کارن دنیل خیلی تو و مادرت و دوست داشت ... ولی شاید اگه مادرت کمکش می کرد الان مثل یه خانواده نرمال بودین ...راستش منم اگه یکم تغییر می کردم الان عالیه پیشم بود ... لااقل نفس می کشید همینم براي من تما دنیا می شد ... اما الان من تنها ثمر عشقم و دارم ... که کپی مادرشه !!!! نگاهی به چشمایی براق و سیاه اش کردم و پوزخندي زدم : ـ نمی فهمم تو به هوس bdsm می گی عشق ... من هیچ وقت این و عشق نمی دونم !!! فرهاد لبخندي زد و دود سیگارش را بیرون داد : ـ هر عشقی رنگ و روي خودشو داره کارن ... درست هم من و هم دنیل عاشق برده هاي جنسیمون شدیم ... ولی شدیم این مهمه !!! فرهاد در حالی که سوار هواپیمایی خصوصیش می شد به من نگاهی انداخت و دستش را تکان داد . به اوج گرفتن هواپیما خیره شده بودم ، حرف هاي آخر فرهاد در گوشم اوج می گرفتند . هیما مرا به عذابی خواهد رساند که می توانم از همین الان براي خود وصیتی بلند بنویسم . پشت میز در باغ ویلا نشسته بودم و داشتم کتاب می خواندم که دیدم کسی رو به رو نشسته . ـ صبح بخیر هیما !!! پفی کشید و به اطراف خیره شد ، پس امروز خیلی خوب بود ، مشغول مطالعه ام شدم ❤️ ❤️❤️ ❤️❤️❤️