پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت288 #معشوقه دوباره برگشتیم عمارت ، او خاموش و سر به زیر بود ، چیزي که درك نمی کردم ، من باز خوا
#پارت289
#معشوقه
عالیه با حس من ، مرا فریب داد .
من باور داشتم آن تنفر در ویلا ، بعد از کارم ، نمی توانست به این زودي تبدیل به عشق شود .
وقتی برگشتم ویلا همه چیز مرا عذاب می داد همه چیز حتی فکر کردن به او آزارم می داد ، می خواستم این بار به خود
ثابت کنم که عالیه لیاقت عشق مرا ندارد ، اما هر کاري می کردم قلبم داد می زد که دارم خود را فریب می دهم .
داود را صدا زدم گفتم هر کجا این کره خاکی رفتند پیدایشان کن ، با این وجود منتظر دوباره دیدن او نشدم ، رفتم پاریس و
در جشن یکی از دوستان دوران اربابیتم شرکت کردم .
هر لحظه که به یاد رفتار عالیه می افتادم به داود زنگ می زدم و او در تماس آخر گفت ردي از او گرفته ومن ماندم که
درست شنیدم یا نه :
ـ کجاست ...چطور پیداش کردي !!!؟
ـ پیداشون نکردم قربان ... ولی وقتی پرس و جو کردم یکی از همسایه ها گفت که همسر عالیه اهل شیراز بودند ... منم
مسافرهاي شیراز رو چک کردم که اسمشون بود ... الان هم شیرازم !!!
نفسی کشیدم :
ـ من پس فردا ایرانم ... تا اون روز می خوام پشت در خونه اش باشم شیرفهم شد !!!؟
ـ بله قربان !!!
بعد از تلفن داود امیدم دوباره رنگ و بوي جدید گرفت ، با اینکه نمی دانستم این بار با او چه می کنم ، عصبی بودم اما
دوست داشتم با او خوب رفتار کنم .
وقتی رسیدم در خانه ي که داود مرا آورده بود ، حتی نفس کشیدنم سخت شده بود ، نمی خواست شوهر عالیه را ببینم ، نمی
خواستم باور کنم که او شوهر دارد ، اما چیزي در من داد می زد که دارد و عالیه به او بیشتر از من حس دارد .
در زدم و منتظر ماندم ، صداش رعشه بر پشتم وارد کرد :
ـ کیه !!!؟
با اشاره من داود گفت :
ـ سلام میشه در باز کنید !!!؟
در باز شد هر دو از دیدن هم شوکه شدیم ، عالیه با ترس نگاهم می کرد و من با تعجب.
در را کنار زدم و او قدمی به عقب رفت ، زبانم بند آمده بود ، عالیه من من کنان گفت :
ـ از ...از اینجا برو ... برو تا پلیس خبر نکردم !!!
به شکمش اشاره کردم :
ـ تو بارداري !!!؟
رنگ از رخش پرید عقب تر رفت :
ـ برو یا داد و بیداد می کنم !!!
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت289 #معشوقه عالیه با حس من ، مرا فریب داد . من باور داشتم آن تنفر در ویلا ، بعد از کارم ، نمی
#پارت300
#معشوقه فریاد کشیدم :
ـ خفه شو !!!
چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم :
ـ میرم ... اما به شرطی که بگی این بچه مال کیه !!!؟
اخمی کرد و گفت :
ـ خب معلومه بچه شوهرم ... من شوهر دارم یه زن شوهر دار بچه کیه ممکن تو شکمش باشه !!!!
نردیک تر شدم :
ـ عالیه به جون خودت قسم که برام از عزیز ترینی ... اگه بفهمم بچه منه ... کاري می کنم که اینقدر افتخار نکنی که یه زن
شوهر داري ... پس یه بار دیگه می پرسم این بچه مال منه یا نه !!!؟
با من من اما محکم گفت :
ـ خب معلومه که نه !!!
سري تکان دادم :
ـ باشه ...اگه یه وقتی یه زمانی بفهم بچه منه ... داغ به دلت می ذارم درست مثل داغی که به دلم گذاشتی عالیه ...ازت
متنفرم تو هم مثل همه آدم ها بدي و من فکر می کردم تو فرق داري ... لعنت به من !!!
از حیاط زدم بیرون حتی سوار ماشین نشدم ، پیاده تمام شهر را زیر پا گذاشتم ، حتی آسمان هم آن شب براي من اشک می
ریخت ، نمی توانستم باور کنم که عالیه با شوهرش و بچه او خوشبخت می شود و من همیشه یک جاي قلبم او را خواهم
داشت .
وقتی به خانه رفتم داود منتظرم بود ، چیزي در من می گفت که عالیه از من باردار هست ، اما نمی دانستم چرا این پژواك را
مسخره می کردم .
.
آن شب را به خود حرام کردم ، تمام شب در حال سوختن بودم .
می خوردم تا آرام شوم اما برعکس هر چه بالا می زدم بیشتر داغم تازه می شد .
داود را صدا زدم :
ـ با من امري داشتید ...!!!؟
ـ برو و شوهر عالیه رو استخدام کن ... می خوام از همه چیز اون مردك خبر داشته باشم ... منظورم همه چیزه ...چطور با
عالیه آشنا شده تا الان ... می خوام بدونم وقتی اون همه مدت پیش من بود این آقا فکر نکرده که کجابوده !!!؟
چشم گفت رفت
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت300 #معشوقه فریاد کشیدم : ـ خفه شو !!! چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم : ـ میرم ... اما به شرطی ک
#پارت301
#معشوقه هر روز که داود صدایی ضبط شده شوهر عالیه که اکنون می دانستم اسم او شهیاد احمدیست را برایم می آورد ، من می
دانستم این پسرك یتیم هست ، او در سفر براي پیدا کردن کار با عالیه آشنا شده و با او برگشت به تهران زیرا دیده که
خانواده عالیه چطور او را طرد کردند .
بعد از ازدواج چندین جا کار می کند که به قول خودش عالیه را حسرت به دل نبیند .
وقتی داود از او پرسید شنیده که دارد پدر می شد ، شهیاد براي مدت کوتاه ي سکوت کرد و بعد با صدایی غمگینی گفت :
ـ آره !!!
داود :
ـ پس چرا خوشحال نیستی ... بابا داري پدر می شی ها !!!؟
گفت :
ـ معلوم که از پدر شدنم خوشحالم اما یه هفته پیش براي این آزمایش ها که رفتیم دکتر بهم گفت که عالیه ام باید زودتر
سقط کنه ...من که نمی دونم چرا و چی بود منظورش ... گفتم بچه مشکل داره گفت نه خود مادر مشکل داره ... وقتی شوق
و شورش رو می بینم زبونم نمی چرخه ... نمی دونم چکار کنم !!!
نفسی کشیدم و سرم را روي میز گذاشتم ، اگر این درست بود باید عالیه بچه را می انداخت چرا با جانش بازي می کرد .
***
دو روز بعد رفتم می خواستم به او بگویم ، با اینکه می دانستم حرف مرا می گذاشت به پاي خودخواهیم ، اما نمی خواستم
عالیه را از دست بدهم ، اگرمال من نمی شد ولی نفس که می کشید .
وقتی رسیدم آنجا دیدم که عالیه با کمک یک زن سوار تاکسی شدند ، چهره و حالتش مرا پشت فرمان خشک کرده بود .
به سمت بیمارستان رفتم می خواستم با دکترش حرف بزنم ، می خواستم بدانم که شانسی اگر باشد بگوید ، نمی خواستم
عالیه یک تار مویش را هم از دست بدهد چه برسد به جانش .
وقتی دکترش بیرون آمد و از من پرسید که من همسر عالیه ام ، بدون فکر گفتم هستم و او گفت که خانمم وقت زیادي
ندارد ، به همین دلیل باید امضا کنم که سزارین شود تا جان بچه را بتواند نجات دهند .
نفسم گرفت ، نفس هاي که قول دادند بدون عالیه بیرون نیایند ، اکنون داشتند وفا عهد می کردند .
با امضا من عالیه به اتاق رفت تا جان آن بچه شود مرگ عشقم ، نمی دانستم یقه چه کسی را بگیرم ، آن مرد را که باعث
شد عالیه من بخاطر بچه اش بمیرد یا خدا را!؟ نمی دانستم مقصر چه کسی بود .
به داود زنگ زدم و گفتم که به احمدي بگوید که بیاید بیمارستان ، نمی توانستم آنجا باشم نمی خواستم آن مرد که مرگ
عشقم تقصیر او بود را ببینم .
لحظه ها انقدر کند می گذشت که حتی نمی توانستم فکر کنم که شاید معجره شود شاید عشقم بماند
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت301 #معشوقه هر روز که داود صدایی ضبط شده شوهر عالیه که اکنون می دانستم اسم او شهیاد احمدیست را
#پارت302
#معشوقه
به سمتی رفتم و دیدم شوهر عالیه را که با عجله به سمت اتاق می رفت و منتظر شد ، وقتی تخت بچه از کنارم رفت ، خانم
دکتر رو به او چیزي گفت که با عجله به اتاق رفت و من باید آنجا می ماندم من حتی لایق نبودم که لحظه آخر با عشقم
باشم .
مرگ عالیه همه دنیا را سیاه کرده بود ، بار ها به مرگ و به کشتن آن دو که عشقم را از نفس کشیدن محروم کرده بودند
فکر کردم ، اما هر بار خود را قانع می کردم که مقصر اول منم من باید می مردم .
اما هر بار این دختر مانع می شد ، گاهی سرش داد می کشیدم مگر کار و زندگی ندارد ، اما مهسا می گفت که کار و
زندگیش منم .
مهسا بعد از عالیه تنها دختري بود که اشک و ناله هاي مرا شنیده بود ، هر بار که او گوش می کرد و من می گفتم بجاي
اینکه بگوید مقصر نیستم می گفت مقصرم ، من خودم باعث شدم که عالیه را از دست بدهم من باعث شدم که او بمیرد ،
وقتی این را گفت گیج نگاهش کردم و او گفت که من عالیه را شکنجه کردم ، این روي بدن ضعیف عالیه اثر کرده و تولد
بچه باعث شده مرگ را تقدیمش کند ، وقتی گفتم از کجا مطمئن هست گفت که با عالیه در تماس بوده هست ، بی پرده
اعتراف کرد که او بود که گفته بود با من خوب شود ، زیرا با بد شدن مرا حریص تر می کند تا در قفس را محکم ببندم و
وقتی خوب شود می گذارد که گاهی پرواز کند .
عصبی شدم واقعا حرف هاش داشت دیوانه ام می کرد ، با این وجود داشت بی پرده می گفت که می خواست عالیه را از من
دور کند :
ـ همه این کار ها رو کردي که ازم انتقام بگیري !!!
لبخندي زد :
ـ انتقام چی ... به چه علت ... ممکن همه کار ها من بخاطر خود شما بوده باشه !!!
با تعجب نگاهش کردم :
ـ با اینکه می دونی من چقدر دوستش داشتم ... عاشقش بودم ... من براي عالیه می میرم ...!!!
ـ بله ... شما در عشق عالیه شبیه به کسی بودید که در مرداب تلاش براي آزادي می کند ... بی خبر از اینکه هر چه شما
تکان می خورید همان اندازه کشیده می شید !!!
بلند شد و رفت ، با خود گفتم که او سنی ندارد که درك کند که چه بر سر قلب من آورده ست.
هفت سال از فوت عالیه می گذشت و من هنوز شبیه به مرده ها زندگی می کردم زندگی هیچ چیز برایم نداشت .
تا آن روز لعنتی تا وقتی که آن خواب را دیدم ، نمی دانم چرا حس خوبی به من نداد من و عالیه در کنار هم و کودك شبیه
به عالیه در بغل من .
هر کاري می کردم فکرش از ذهنم خارج نمی شد ، به همین علت به داود گفتم که شهیاد را پیدا کند و او هم همین کار را
کرد
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت302 #معشوقه به سمتی رفتم و دیدم شوهر عالیه را که با عجله به سمت اتاق می رفت و منتظر شد ، وقتی ت
#پارت303
#معشوقه
وقتی سوال هاي را که می پرسیدم را جواب هاي که می داد داغونم کرد ، بچه عالیه دختري بود که در خیابان ها واکس
می زد و شوهري که به او افتخار می کرد اکنون معتاد و بی مصرف شده ست .
خواستم دخترش را ببینم ، وقتی آن دخترك را دیدم نفسم بند آمد ، او چشمایی عالیه را به ارث برده بود ، وقتی به او نزدیک
شدم حس عجیبی داشتم ، برایم حسم مفهوم نداشت چرا قلبم با دیدن آن دخترك باید مملو از طراوت زندگی بخش شود .
به داود گفتم :
ـ داود کاري کن می خوام این دختر و از این زندگی نجات بدم ... لایق نیست که همچین زندگی داشته باشه !!!
وقتی همه چیز به نفعم پیش رفت و به خانه اش رفتم دیدم که نه فقط رنگ نگاه عالیه را دارد بلکه گستاخی و رفتارش شبیه
به کودکی خودم بود .
هر بار که می دیدمش حسم قوي تر می شد ، می خواستم به صدایی درونم سیلی بزنم که این دخترك دختر من نیست و
فقط دختر عالیه و شوهرش هست .
بعد از گرفتن آزمایش DNA براي ثانیه خشک شدم ، بار ها چک کردم اما عاطفه فرزند من بود دختر من بود .
آن شب هم خوشحال بودم هم خشمگین و ناراحت ، نمی دانستم چه کار کنم ، به همین علت با وکیلم حرف زدم گفت می
توانم شکایت کرده و فرزندم را پس بگیرم ، اما من این را نمی خواستم ، نمی خواستم آبرو زنی که دوستش داشتم را لک دار
کنم ، نمی خواستم به او بگویند خائن حتی اگر اکنون مرده باشد .
به همین علت فکر بهتري به سرم زد و وکیلم هم رضایت داد که هم کارم قانونیست هم با این کارم فرزندم پیش من
برخواهد گشت .
اما بند مهم آن قانون نبود هیچ گونه فامیل خونی عاطفه بود ، من حاضر بودم با تمام دنیا در بی افتم تا عاطفه را داشته باشم
، به همین علت شهیاد را از سر راه ام کنار زدم ، یک تصادف ساختگی مردن یک مرد معتاد براي هیچ کس مهم نبود ،
مخصوصا کسی را هم نداشت .
هیما :
نگاهش به دستانم بود ، اما چشمانش پر از اشک بودند ، منم داشتم گریه می کردم ، نمی دانستم چه حسی در وجودم بود ،
کلمات را گم کرده بودم نمی دانستم اکنون باید سرش فریاد بکشم یا او را به آغوش بگیرم و گذشته و خطایی او را چشم
پوشی کنم .
نفسی کشید :
ـ وقتی بچه بودي یه بار وقتی از پله ها سر خوردي و من براي چند دقیقه از خودم بی خود شدم و سرت داد زدم انگار داشتم
خودم رو می زدم ... نمی خواستم اشک تو رو ببینم ولی خودم باعثش شده بودم ... می دونستم تعادل ندارم ... عالیه همیشه
همین رو می گفت ... به همین خاطر رفتم پیش یه روانشناس همه چیز و براش گفتم ... اون تشخیص بیماري اختلال
شخصیت مرزي داد ... دکتر گفت که خیلی این بیمار رو دارن ولی نمی دون ... وقتی درمان شروع کردم حس بهتري داشتم
... هر روز رویا سازي می کردم که پدر نمونه ي می شم ... هر چه که نتونستم براي خودم داشته باشم به تو می دم ... اما
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت303 #معشوقه وقتی سوال هاي را که می پرسیدم را جواب هاي که می داد داغونم کرد ، بچه عالیه دختري بو
#پارت304
#معشوقه
یهو تو عوض شدي اوایل با خودم می گفتم که رفتارت بخاطر سن و حساسیت توئه ... با اینکه من نمی خواستم بیشتر از
چند روز ازت دور باشم ولی مجبور بودم براي تکرار نشدن اون روز درمان و متوقف نکنم ... اما تو بدتر می شدي که بهتر
نمی شدي گاهی از رفتارت خندم می گرفت ... چون تو من یاد بچگی خودم می نداختی ... همون قدر سرسخت و پرخاشگر
... به هر حال من اینجام می تونی هر طور دوست داري حکم بدي !!!
لبخندي زد و به چشمام خیره شد ، لبابم از هم جدا شدند :
ـ با اینکه نمی خواستی ثانیه ازت دور باشم ... چرا گذاشتی پیش کارن یک ماه بمونم !!!؟
سرش را پایین گرفت :
ـ وقتی پیش مشاورت رفتم و علت و بیماري خودم گفتم ... گفت که چرا که نه بزار براي یک بار اون انتخاب کنه ... بزارم
که یه مدت ازم دور باشی این به نفع هر دوي ماست ...کلی فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم ولی دیدم بد نمی گه ... من
به هر حال باید خودم رو براي روزي آماده می کردم که آرزوي هر پدري !!!
نفسی کشیدم و چشم بستم ، زمزمه مانند پرسیدم :
ـ چطور فهمیدي من اونجام بار دوم برگشتت حتی شبیه به رویا بود ... انتظار نداشتم اونجا ببینمت !!!!؟
نیشخندي زد :
ـ وقتی دیوید و گرفتیم اون داشت می گفت که کارن تو رو دزدیده ...بعدم درباره پدر و مادرش گفت ... من می دونستم که
دنیل به هیچ عنوان نمی تونه درباره اتفاقاتی که براش هیچ بودند حرف بزنه ... که کارن به یک باره گفت که مادر دیوید
خودش خواسته بیاد پیش پدرش ... خودش خود کشی کرده ... تعجب کردم ...براي ثانیه گفتم شاید دیوید راست می گه چرا
باید به اون مظنون نشم ... بعد هم تعقیبش کردم و آخرش اون طوري شد !!!
بلند شدم :
ـ هنوز فکر می کنی اون بلا رو کارن سرم آورده !!!؟
جوابی نداد و فقط نگاه ام کرد :
ـ من باور ندارم ... دیدي که اونم بیمارئه ... من با دکترش در تماسم ... اوایل خیلی خوب نبود ... اما الان خیلی خوبه ... می
خوام برم پیشش !!!
شانه هایم را گرفت و برم گرداند سر به زیر بودم :
ـ هیما ... !!!
نگاهش کردم :
ـ نه نمی تونی مانعم بشی ... کارن به من احتیاج داره ... خواهش می کنم !!!
موهایم را نوازش کرد و بغلم کرد :
ـ بزار باهت باشم تا مطمئن بشم که جات پیش کارن خوبه !!!
باهق هقم سر تکان دادم .
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت304 #معشوقه یهو تو عوض شدي اوایل با خودم می گفتم که رفتارت بخاطر سن و حساسیت توئه ... با اینکه
#پارت305
#معشوقه دو روز دیگر قرار بود به پاریس بروم ، همه چیز را من جمله دیدارم با کارن بعد از این مدت را برنامه ریزي کرده بودم .
آن شب از هیجان و ترس و نگرانی خوابم نمی برد ، به همین علت از پله ها پایین آمدم و به آشپزخانه رفتم ، مهسا با دیدنم
رنگ پریده بلند شد و من هم به او خیره بودم ، ترسیده بود به لیوان نگاه کردم .
ـ این وقت شب تنهاي ... داري مخوري و گریه می کنی چرا !!!؟
من من کرد :
ـ بشین ... دلت واسه کارن تنگ شده !!!!؟
نیشخندي زد و نشست :
ـ دلتنگی ... چه کلمه ي ... من دلتنگ کارن بشم چرا !!!؟
با تعجب نشستم :
ـ هر چی نباشه برادرته ... اون خیلی تلاش کرد که تو رو برگردونه پیش خودش ... تا یه زندگی نرمال داشته باشی !!!
با لبه لیوانش بازي کرد و گفت :
ـ تمام زندگی من اینجاست ... چرا برم ... !!!
به یک باره حرف هاي فرهاد به ذهنم آمد ، من فهمیده بودم که مهسا به فرهاد علاقه دارد ولی نمی تواند به او بگوید .
لبخندي زدم :
ـ عجب ... زندگیت که اون بالا خوابه تو چرا اینجا داري بی بزم می زنی می رقصی !!!
با تعجب به چشمانم نگاه کرد ، به سمتش متمایل شدم :
ـ قول می دي بابام و تنها نمی ذاري تا کمکت کنم بهش برسی !!!؟
رنگ از رخش پرید :
ـ نه ... خانم ... راستش شما منظورم رو اشتباه فهمیدید ...!!!
با لبخند از شادي بلند شدم :
ـ خیلی وقته که فهمیدم ... باید حدس می زدم چرا اسم مامانم تو رو پریشون می کنه ... باید حدس می زدم چرا وقتی
فرهاد رو می بینی دست و پاتو گم می کنی ... سر قولم هستم !!!
با چشمکی که حوالش کردم از آشپزخانه خارج شدم .
مهسا پالتوم را به تنم داد و به چشمام خیره شد و لبخندي زد فرهاد در حالی که داشت به سمت مان میامد رو به مهسا گفت
:
ـ ممکن چند روزي بمونم ...!!!
میان حرفش آمدم و رو به مهسا گفتم :
ـ آره قرار بمونه ... نگران نباشی ها زود می فرستمش ور دلت !!!
فرهاد شانه هایم را گرفت و پیشانیم را بوسید و حرفم را شوخی تلقی کرد و ما از عمارت خارج شدیم
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت305 #معشوقه دو روز دیگر قرار بود به پاریس بروم ، همه چیز را من جمله دیدارم با کارن بعد از این م
#پارت306
#معشوقه
ماهان را نگاه کردم و سرم را روي شانه فرهاد گذاشتم :
ـ بابا ... بعد من و ماهان تنها نمی شی !!!؟
دستی به گونه ماهان کشید :
ـ پس نرو پیشم بمون !!!
نگاهش کردم :
ـ یعنی نمی خواهی من و تو لباس عروس ببینی ... !!!؟ باباي بد !!!
خنده کوتاهی کرد :
ـ خب چکار کنم ... اصلا بیا کارن و راضی کنیم همه با هم توي عمارت من زندگی کنید ... هوم خوبه !!!؟
اخمی کردم :
ـ اصلا این بهتر ئه ...شما ازدواج کن ... من داداش می خوام !!!
با تعجب نگاهم کرد و سپس اخم کرد و صاف نشست :
ـ ناراحت شدي !!!؟
ـ نه !!!
سرم را به سمت پنجره هواپیما چرخاندم :
ـ معلومه !!!!
ـ خب خوشگلم ... تو که می دونی من جز ...!!!
ـ بابا مامانم ... برنمی گرده ... می خواهی تمام عمرت براي هوا زندگی کنی ... شاید یکی هست که واقعا با اون خوشبخت
می شی ... شاید کسی هست که واقعا دوست داره !!!
نیشخندي زد :
ـ واقعا این کس تو می خواد با بابات ازدواج کنه ... وقتی که بابات باباش رو در آورده !!!؟
خندیدم :
ـ یکی مثل مامان من که رفتار تو رو می ذاشت پاي ارباب بودن و نفرتش ... یکی هم هست که تمام رفتار تو رو به عشق
می بینه !!!
سري تکان داد و چشم بست :
ـ نمی تونم خیلی اذیتش کردم ... نمی خوام بازم اذیتش کنم !!!
ـ بابا میگم اونم راضیه ... دوستت داره !!!
***
وقتی به پاریس رسیدیم ، خبر دار شدم که کارن در خانه خودش و مرخص شده هست ، دکترش می گفت که این اواخر
هیچ حمله روان پریشی نداشته و در مشاوره ها هم پی به عزت نفسش برده بودند و اجازه دادند که به جامعه برگردد
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت306 #معشوقه ماهان را نگاه کردم و سرم را روي شانه فرهاد گذاشتم : ـ بابا ... بعد من و ماهان تنها
#پارت307
#معشوقه
تنها نگرانی آنها رو به رویشان بود ، من ؛ زیرا آن شخص دوم کارن اوایل که بود مدام تکرار کرده که مرا خواهد کشد بعد
خواهد رفت .
براي دو روز فرهاد پایش را در یک کفش گذاشت که نمی ذارد که پیش کارن بروم .
اما دکتر کارن گفت ممکن هست همه چیز با رفتن من بهتر شود ، همه چیز به من و کارن و تنهایمان بستگی دارد ، اما این
را هم گفت که نباید به این زودي به او بگویم که من از فرکان بچه دارم ، این حرفم می تواند چیزهاي بدي به ذهن کارن
وارد کند که آن فرکان زیر خاکستر دوباره هوس بلند شدن کند .
می خواستم هر چه زودتر او را ببینم ، آن روز هم هیچ کس نتوانست جلویم را بگیرد ، وقتی به عمارتش رسیدم ، صدایی
قلبم بلند شده بود ، همه جا دوباره سبز و بهاري شده بود ، مارگارت با دیدنم تعظیم کرد و لبخندي به صورت نگران من
پاشید ، دعوتم کرد داخل شوم .
نشسته بودم که کارن از جایی که مارگارت می گفت این روزها همیشه آنجا می رود برگشت ، نمی خواستم او ماهان را ببیند
اکنون زود بود ، باید به حرف هاي دکترش گوش کنم .
کارن در حالی که محافظش در را باز کرد داخل شد و ما خیره به هم شدیم .
براي چند دقیقه او را نشناختم ، چهره معصومش شکسته شده بود .
به سمتم آمد و از سر تا پایم را نگاه کرد :
ـ سلام کارن ... خوبی !!!؟
سرش را تکان داد و اخمی کرد :
ـ چرا اومدي اینجا ... !؟ لطفا از اینجا برو !!!
تا خواستم چیزي بگویم ، کارن به محافظش گفت :
ـ خانم رو راهنمایی کن می خواهند برند !!!
و از پله ها بالا رفت .
آن شب تا صبح گریه کردم ، فرهاد نگران حالم بود ، اما من به تنهایی احتیاج داشتم .
رفتار کارن باعث شده بود خود درگیري بگیرم ، با خودم گفتم شاید آن همه خوبی کارن نوعی ترحم و پذیرش دستور فرهاد
بود و علاقه ي به من ندارد .
صدایی فرهاد باعث شد از اتاقم بیرون بیام ، فرهاد با آنیل داشت تقریبا دعوا می کرد ، سریعی از پله ها پایین آمدم و به
سمتشان رفتم .
آنیل با دیدنم لبخندي زد و من گیج بودم که چه چیز باعث شده که فرهاد دوباره خشمگین شود .
ـ چی شده ... شما اینجا چکار می کنید !!!؟
فرهاد نفسی کشید و رو به آنیل گفت :
ـ برو از اینجا... برو تا کار دستت ندادم !!!
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت307 #معشوقه تنها نگرانی آنها رو به رویشان بود ، من ؛ زیرا آن شخص دوم کارن اوایل که بود مدام تکر
#پارت308
#معشوقه
آنیل سري تکان داد که اگر مانع نمی شدم ، فرهاد دوباره یقه او را می گرفت :
ـ چی شده ... به منم بگید !!!؟
آنیل به سمتم چرخید و گفت :
ـ خانم ... جناب کارن هیچ خبري ندارند که من به دیدن شما آمدم ... اما جناب فرهاد نمی پذیرد ...!!!
ـ معلومه که باور نمی کنم ... اون پسر روانی تو رو فرستاد که رفتار سه روز پیشش رو پاك کنه ...!!!
ـ بابا ... میشه بشینید ... چی شده چرا اومدید دیدنم حال کارن خوبه !!!؟
قلبم داشت در سینه ام تاب می خورد ... نمی دانستم ممکن بود که دیدن دوباره من کارن را دوباره بیمار کرده باشد یا نه ؟ً
هر ثانیه که آنیل براي نفس کشیدن هدر می داد براي من مصادف با تنگی و استرس بیشتر بود .
ـ اون روز که رفتید ...آقا رو دیدم که به شدت عصبی و ناراحت بود ... این مدت خیلی تلاش کرده بود که شما رو فراموش
کنه ... یا بهتر بگم شما رو فراموش کنه تا بتونه اون شخصیت و آزارهاي که به شما روا داشته رو فراموش کنه ... براي
همین من هم تمام تلاشم رو می کردم که هیچ گونه خبري از شما به ایشون نرسه ... اما وقتی اومدید فکرم رو اشتباه دیدم
... وقتی رفتی آقا تمام وقت در اتاقشون بودند ...تنها چیزي که مصرف می کردند خوردن قرص بود که آروم بشه ... منم به
دکترشون خبر دادم و وقتی اومدند ... ایشون گفتند هیچ مشکلی ندارند ... اما الان دو روزئه که از جاي که ما اجازه دخول
نداریم برنگشتند ... هم من و هم مارگارت فکر می کنیم بهتر شما با ایشون حرف بزنید ... اگه بخواهید شما رو می برم !!!
ـ نه ... دخترم با تو و اون کارن هیچ کاري نداره ... فرصتش سوخت ... تموم شد !!!
چشم بستم و براي ثانیه دنبال تصویرهاي که آنیل به ذهنم داد را گرفتم ، اگر بلایی سرش آمده باشد ، من چکار می
توانستم بکنم !!!؟
ـ الان کجاست ... می خوام ببینمش ... لطفا من ببر اونجا !!!؟
آنیل لبخندي زد و بلند شد :
ـ حتما ... جناب فرهاد من نمی ذارم اتفاقی براي دخترتان بی افتد ... نگران نباشید !!!
فرهاد دستم را گرفت :
ـ هیما ... یکم فکر کن ... نمی خوام دوباره پست بزنه ...دوباره چند روز خودتو حبس کنی ... ماهان به یه مامان شاد و
خوشحال نیاز داره نه شکسته و افسرده !!!
لبخندي زدم :
ـ شادي من و ماهان پیش کارن بودن ... من دوستش دارم ...لطفا مانعم نشو !!!
پیشانیم را بوسید و من همراه با آنیل به سمت خلوتگاه کارن رفتیم .
او در یک قایق تفریحی بود و چند نفر از بادیگار هایش هم نگهبانی می دادند ، باز استرس نگرانی بر من غلبه کرده بود ،
رنگ به رخ نداشتم و آشکار ها می لرزیدم ، نمی دانستم این بار اگر مرا رد کند چه می شوم
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت308 #معشوقه آنیل سري تکان داد که اگر مانع نمی شدم ، فرهاد دوباره یقه او را می گرفت : ـ چی شده
#پارت309
#معشوقه
آنیل با بادیگاردها حرف زد و به من گفت که همراهش بروم ، وقتی داخل قایق شدم سرم داشت سبک می شد ، تمام
اضطرابم را با مشت کردن انگشتانم فرو می بردم .
آنیل در شیشه ي را باز کرد و کنار رفت :
ـ لطفا رفتارشان رو نادیده بگیرید ... زود تسلیمش نشید !!!
سري تکان دادم و داخل شدم ، با دیدن کارن که روي کاناپه دراز کشیده و بازویش را روي چشمانش گذاشته بود ، براي
ثانیه حس کردم که نباید میامدم ، من هنوز می ترسیدم از تنهایی با او ، از دیدن نگاه فرکان می ترسیدم .
اما ناگهان لبخند کارن به یادم آمد ، قدمی جلو رفتم دستش را آرام برداشت و من گیج و منگ ایستادم .
ـ سلام !!!
براي چند ثانیه فقط هم را نگاه کردیم که نشست و سر به زیر شد .
ـ براي چی اومدي اینجا ... !!!
رو در رویش نشستم :
ـ اومدم که ببینم چقدر قرار بشکنم که راضی بشی نگاه ام کنی !!!
نفسی کشید و بلند شد :
ـ برو ... تو پیش پدرت جات امن ترئه ... تا من !!!
منم بلند شدم و به سمتش رفتم :
ـ کارن ... تو رو خدا این کار با من نکن... من دوست دارم ... !!!
داد زد :
ـ دوسم داري ...!؟ چه کسی این رو به تو گفته ...!؟ تو خودت رو دوست داري نه منو ... وقتی داشتم توي یه سلول زندگی
می کردم کجا بودي ... وقتی هر روز منتظر بودم که به دیدنم بیاي حتی فقط براي این که بپرسی امروز بهترم یا نه ... کجا
بودي اون لحظه هاي که من از فشار روحی داشتم دنیا رو ترك می کردم ... کجا بودي اون موقع که براي فراموش کردن تو
خودم رو به دست هاي مرگ سپردم ... کجا بودي اون وقت هاي که هر روز هوس پیاده روي می کرد از هر کسی فحش و
ناسزا می شنیدم ... کجا بودي اون موقع که نه عمارت من رو می پذیرفت نه این شهر لعنتی ... می دونی چرا چون دکتر
همه جاي من رو درمان کردند جز قلبم ... قلبی که همون لحظه شکست که تو از آغوش من به سمت فرهاد پرواز کردي
... حالا چرا اومدي ... براي چی اینجاي ... کم بود شکستنم ... اومدي ببینی چکار با هم کردي ... !؟ پس ببین و برو ... نمی
خوام هیچ وقت ببینمت ... هیچ وقت !!!
نفس نمی کشیدم تمام کلماتی که با داد و بیدا می گفت داشت چشمم را کور می کرد و اشکم را روان .
خواست برود که رو در رویش ایستادم :
ـ فقط تو عذاب کشیدي ... ؟!من باعث شدم ...!؟ متاسفم ... متاسفم که باعث شدم هر شب که چشم می بندم اون اتاق و
رفتار اون من از خواب می پروند ... متاسفم که هر وقت که می خواستم بخندم ترس و آزار به ذهنم هجوم می آورد ...
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت309 #معشوقه آنیل با بادیگاردها حرف زد و به من گفت که همراهش بروم ، وقتی داخل قایق شدم سرم داشت
#پارت310
#معشوقه
متاسفم که چهره ام ، تنم ... تنهایم رنگ سیاهی گرفت ... متاسفم براي کسی که حتی نمی تونستم مجازاتش کنم ... فکر
می کنی من از عذاب و درد کشیدن تو خوشحال بودم ... فکر می کنی دیر اومدم ... باشه پس تو به من جواب بده ... چرا چرا
یک بار از من سوالی نگرفتی ... نپرسیدي مردم یا زنده ... نپرسیدي که با من چه کردي ... با من که دیگه از تنهایی می
ترسم ... از سایه خودم هم می ترسم ... هر لحظه با این تردید زندگی کنم که یکی دوباره من رو می گیره تا حد مرگ
شلاق می زنه ... اما این ها براي من مهم نبود و هر گز نخواهد بود ... می دونستم اون فرهاد فراموش میشه اما کارن
هرگز فراموشم نمی شه ... اگه دوست نداري من ببینی ... باشه ... دیگه نمی بینی ... فقط اگه دوست داشتی می تونی
یادگاري تو ببینی !!!
اشک هام و پاك کردم و خواستم برم که دستم کشیده شد و من در آغوش او جا گرفتم :
ـ دیوانه ام کردي ... وقتی رفتی نابود شدم ... نابودم هیمام ...فقط تو می تونی زخم و غم دلم رو ترمیم کنی ... هر ثانیه به
خودم امید می دادم بر می گیدم بخاطر تو بود بخاطر تو و پسرم !!!
با تعجب به لبخندش نگاه کردم :
ـ می دونستی !!!؟
سرش را تکان داد ، اخمی کردم :
ـ پس چرا اومدم ردم کردي !!!؟
صورتم را قاب گرفت :
ـ می ترسم هیما ... بازم به تو صدمه بزنم ... نمی خوام بهش فرصت بدم که بهت صدمه بزنه ... نمی خوام جز لبخند روي
لب هاي تو و پسرم چیز دیگري بیاد !!!
سرم را به سینه اش تکیه دادم :
ـ از پسش بر میایم ... با هم !!!
***
شهره به آن دو خیره بود که دست در دست هم بودند و انگار دوست نداشتند ثانیه از هم جدا بشند .
کارن لبخندي زد و گفت :
ـ خانم دکتر ... من و هیما تصمیم گرفتیم براي همیشه پیش هم باشیم !!!
شهره لبخندي زد و به هیما که داشت به کارن نگاه می کرد نگاه کرد .
ـ هیما میشه تنها باهت حرف بزنم !!!؟
هیما لبخندي زد و رو به کارن گفت که بیرون منتظرش باشد وقتی کارن بیرون رفت شهره کنار هیما نشست .
ـ هیما ... تصمیم ازدواج ... به این سرعت ... باید به خودت و کارن فرصت می دادي ...!!!
ـ من به کارن ایمان دارم ... تازه دکترش گفت که حالش خوبه ... برگشت اون 20درصد ئه!!!
شهره لبخندي زد و به دختر نگران نگاه کرد :