📌چگونه یک نویسنده رسمی شوم؟! (۲)
ادامه از قبل
✍پیش از نویسنده رسمی شدن، باید یک نویسنده غیر رسمی باشیم و گام نخست در این راه، آن است که مدتی برای خودمان بنویسیم و خواننده نوشتههایمان، فقط خودمان باشیم.
✍پس از مدتی نوشتن برای خود، کمکم احساس میکنید که نوشتههای شما میتواند برای دیگران هم ارزشمند و لذتبخش باشد. زمان رسیدن به این مرحله به جدیت و تلاش شما، نوع و میزان تمرینهایتان، و البته تا اندازهای به ذوق و استعداد شخصیتان وابسته است.
✍برای اینکه مطمئن شوید این احساس، کاذب و برخاسته از شوق هرچه زودتر دیده شدن نبوده است، تعدادی از نوشتههایتان را به چند نفر که نظر کارشناسیشان را قبول دارید و به شما و رشدتان اهمیت میدهند، نشان دهید؛ مثلاً استاد نویسندگی یا دوستان اهل قلمتان. اگر آنها هم تأیید کردند که وقتش رسیده که نقاب از رخ نوشتههایتان بکشید، "بسم الله" را بگوئید و با توکل به خدا و متواضعانه شروع کنید.
✍امروزه و با گسترش فضای مجازی، امکان نشر نوشتهها و گرفتن بازخورد برای اصلاح و تقویت آنها کار چندان دشواری نیست. برای شروع میتوانید در یک گروه نویسندگی نسبتاً خلوت و کمجمعیت عضو شوید و نوشتههایتان را در آن به اشتراک بگذارید و از اعضا بخواهید که درباره آن نظر بدهند.
✍کمی که پیش رفتید و اعتماد به نفستان بیشتر شد، میتوانید در یک گروه بزرگتر و حرفهایتر عضو شوید. مثلاً جایی شبیه👈 کارگاه نویسندگی تربیتی.👉
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
✍در این مرحله، داشتن یک کانال شخصی و یا یک کانال چندنفره هم میتواند پیشنهاد خوبی باشد؛ به شرط آنکه حوصله و وقت لازم را برای اداره آن داشته باشید.
✍ البته شاید بهتر باشد برای راهاندازی کانال نویسندگی کمی بیشتر صبوری کنید. در یادداشت بعدی، کمی در این باره خواهم نوشت.
✍موفق باشید.
(این یادداشت ادامه دارد...)
#نویسندگی
https://eitaa.com/joinchat/1379663915Ce68dbc3592
📌 سه تا تخممرغ، صد تومَن!
(داستان کوتاه)
🥚پشت دخل نشسته بود و داشت تلویزیون تماشا میکرد. زنی که یک بچه یکی دو ساله به بغل داشت، پرده پلاستیکی جلوی در را کنار زد و وارد شد؛ پشت سرش هم یک دختر چهار پنج ساله که داشت گره روسریاش را سفت میکرد. بینی دخترک از سرمای بیرون سرخ شده بود، ولی لباس گرم تنش نبود.
🥚زن جوان همانطور که بچهاش را در بغلش بالا میانداخت تا چادرش را مرتب کند، پرسید: "تخممرغ دونهای چنده؟!"
با آن هیکل ریزنقش و چهره کم سن و سال، بیشتر به یک دختر محصل یا فوقش یک تازهعروس میماند، و اگر خودش به دخترک که داشت به پفکهای توی قفسه دست میزد نمیگفت: "دست نزن مامان"، معلوم نمیشد که مادر آن دو طفل معصوم است.
🥚+ دونهای دوهزار و صد تومن.
همانطور که دستش را دراز میکرد تا کارتش را به او بدهد، گفت: "بیزحمت یه موجودی بگیرید، ببینید چقدر داره؟"
🥚کارت را گرفت و همانطور که داشت وارد دستگاه کارتخوان میکرد، نشانه یکی از نهادهای حمایتی را رویش دید. به روی خودش نیاورد، ولی دلش یکطوری شد.😔
🥚+رمز؟
- سیزده هفتاد و یک
داشت با خودش میگفت: احتمالاً سال تولدشه، که کاغذ از دستگاه بیرون آمد. خجالت کشید، ولی باید میگفت.
+ هفت هزار و هشتصد تومن.
- پس بیزحمت سه تا تخممرغ بدید.
🥚پلاستیک را برداشت و سه تا تخممرغ توی آن گذاشت. بعد هم آن را توی سینی ترازوی دیجیتال گذاشت تا زن راحتتر بتواند بردارد. زن جوان پلاستیک را برداشت و منتظر ماند، ولی او حواسش آنجا نبود. وقتی دید هنوز نرفته و دارد زیرچشمی او را نگاه میکند، یادش آمد که هنوز پول تخممرغها را از کارت کم نکرده است.
🥚کارت را از کف سینی ترازو برداشت و کشید توی دستگاه.
+ رمز؟!
- سیزده هفتاد و یک
نمیدانست واقعاً رمز را یادش رفته، یا میخواهد کمی زمان بخرد تا شاید فکری به ذهنش برسد. آخر حافظهاش خوب بود و معمولاً شمارهها را به این زودی فراموش نمیکرد.
🥚با خودش فکر کرد کاش میشد بگویم قیمت را اشتباه گفتهام و مثلاً تخممرغ دانهای هزار تومان است تا بتواند شش تا ببرد. ولی خودش هم فهمید که فکر خوبی نیست؛ زن جوان آبرودارتر از آن بود که بخواهد این دروغ را باور کند. باید فکری میکرد؛ زن با بچه به بغل منتظر بود.
🥚تصمیم گرفت پول تخممرغها را کم نکند؛ این کمترین کاری بود که در آن شب سرد زمستانی میتوانست برای او بکند. ولی نه؛ زن باهوشتر از آن نشان میداد که اگر صدای بوق از دستگاه بلند نمیشد، متوجه نشود او پول را کم نکرده است.
🥚با خودش گفت: فقط صد تومن کم میکنم، و شروع کرد به فشار دادن تکمههای دستگاه: یک، صفر...؛ اما یادش افتاد وقتی کاغذ رسید را به دست مشتریاش بدهد، متوجه میشود. "حالا چهکار کنم؟!" همه این فکرها در چند ثانیه به ذهنش میآمد و میرفت. کاری را شروع کرده بود که برای مراحل بعدش هیچ فکری نداشت. سپرده بود دست خدا. ناگهان فکر جدیدی...
🥚+ رسید که نمیخواهی؟!
خدا خدا میکرد که بگوید: "نه"؛ گفت.
لبخند بیجانی روی لبانش نشست؛ انگار بیشتر خیالش راحت شد که زن مچش را نمیگیرد که میخواسته به قاعده شش هزار و سیصد تومانِ ناقابل به او و دو طفل معصومش کمک کند.
🥚همانطور که داشت کارت را میگذاشت توی سینی ترازو، با خودش گفت: "معلومه که رسید نمیخواد! این که مث تو خنگ نیست؛ وقتی میدونه چیزی توی کارتش نیست از چی بترسه؟ اصلاً تو اگه کل ۷۸۰۰ تومن رو هم بکشی، چه فرقی میکنه براش؟!"
🥚به خودش که آمد، دید دخترک پشت سر مادرش دارد از پلههای مغازه پایین میرود و خودش را میاندازد توی بغل سرمای خیابان. از پشت دخل بلند شد تا پرده پلاستیکی را صاف کند، و سرش پر از فکر بود:
کاش بهش گفته بودم اگه چیزی لازم داره، ببره و بعداً پولشو بیاره!
کاش حداقل بهش گفته بودم پول اینا رو کم نکردم. اون که نمیدونه پولو کم نکردم و خیال میکنه دیگه تو کارتش پول نیست؛ حالا اگه فردا صبح چیزی لازم داشته باشه و بخواد بخره، بودن این پول توی این کارت به چه دردش میخوره، وقتی خودش ازش خبر نداره؟!
🥚از این جمله آخری خودش خیلی خجالت کشید؛😔 بودنِ کدوم پول؟! ۷۸۰۰ تومن، که تازه ۱۰۰ تومنش رو هم تو کارت کشیدی، شد پول؟! این زن جوون با اون دو تا بچه چهکار میتونه بکنه با این؟!
🥚برگشت که برود پشت دخل، چشمش افتاد به قفسه پفک که یکی از آنها از جایش بیرون آمده بود. دیگر حالش دست خودش نبود. دوست داشت داد بزند، ولی نتوانست. فقط اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد😢 و با بغض لرزانی زیر لب گفت: "حداقل یه پفک که میتونستی بدی به این بچه، بیعرضه ترسو!"
📢ایتام آل محمد را دریابیم...
#داستان_کوتاه
#مواسات
#فاطمیه
پ.ن: امام صادق (س) فرمود: تا قیامت هر ظلمی به محبان اهلبیت بشود، ظالم اول در حق محمد و آل محمد، در عقوبت آن شریک است.
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد
و آخر تابع له علی ذلک
✍ مرتضی رجائی
بیدارشدن امروزت رو شوخی نگیر
به آن عادت کرده ای؟
ولی ممکن بود هرگز بیدار نشوی
امروز را با امید زندگی کن...🌱
#حال_دلتون_خوب
(متن از یک دوست توئیتری است که از صفحهاش برداشتهام. با تشکر از ایشان)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📌 این یک دقیقه فیلم را حتماً ببینید؛ شب بعد از حادثه یازده سپتامبر است در تهران...😲
🔰 هیچ وقت حواسمان به این جماعت و تربیت سیاسی آنها نبوده است و اینکه آنها قبله آمالشان تا چه حد آمریکا بوده و است.
🔰 همین ها بودند که چند سال بعد در آرزوی یکی شدن ارزش دلار آمریکا و تومانِ ایران و در هوسِ باز شدن درهای ینگه دنیا به روی خود، به یک دولت لیبرال رأی دادند.
#تربیت_سیاسی
#فقه_حکومتی
📢 کانال تربیت و حکومت:
🌐 eitaa.com/rajaaei
شنیدهاید که امام عسکری (سلاماللهعلیه) فرموده است: "نَحنُ حُجَجُ اللهِ عَلَی الخَلقِ و جَدَّتُنا فاطمة حُجَّةُ اللهِ علینا"؟ جای هیچ شکی نیست که از ساحت مقدس و ملکوتی حضرات معصومین به دور است که از روی تعارف یا تعصب، کلامی به زبان بیاورند؛ آنها امتداد "ما ینطق عن الهوی" در جایگاه وصایتاند و هیچ نمیگویند، مگر آنکه حقیقت باشد و مایه هدایت.
اما فاطمه (سلاماللهعلیها) چرا و چگونه حجت خدا بر ائمه معصومین (سلاماللهعلیهم) است؟ چقدر به این اندیشیدهایم که امامان ما که "ساسة العباد" و رهبران سیاسی امتاند، چرا مادرشان را الگو و حجت خدا بر خود میدانند؟ اصلاً میدانیم "حجت خدا" یعنی چه؟ یعنی کسی که فردای قیامت، خدا میتواند با قول و فعل او بر دیگری احتجاج کند.
فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها) چه گفت و چه کرد که مایه احتجاج خدا با امامان معصوم شد؟ جز این است که در زمانه انزوای دین خدا بر روی زمین، از پا ننشست و برای احقاق حق الله و اقامه دین حق به پا خاست؟ آیا این جز یک فعل سیاسی هوشمندانه و شجاعانه بود؟ آیا این جز یک اقدام بهنگام و مقتدرانه بود؟
با این موضعگیری سیاسی صریح و ورود صدیقه کبری (سلاماللهعلیها) به میانه میدان دفاع از ولایت، آن هم در اوج تنهایی و انزوا، آیا دیگر بهانهای برای کوتاهی در حق امام و ولیّ سیاسی جامعه باقی میماند؟ آیا تربیت فاطمی چیزی جز تربیت سیاسی فرزندان برای حمایت و همراهی ولی تا پای جان است؟
#تربیت_دینی
#تربیت_سیاسی
#تربیت_فاطمی
#کنشگری_سیاسی
📢 کانال تربیت و حکومت:
🌐 eitaa.com/rajaaei
اگر قبر مادرمان در مدینه مخفی است،
مزار #فاطمه_معصومه را در قم داریم تا برای داغ مادر اشک بریزیم.
هرچند شایسته نیستم، از طرف همه شما محبان حضرت #فاطمه_زهرا و دوستان و همراهان عزیز، نائب الزیاره بودم.
📌حتی در آخرین گریه...
(داستان کوتاه #فاطمیه)
🔰وارد خانه که شد، گل از گلش شگفت. از خوشحالی، یادش نمیآمد چند روز پیش بود که او را سرِ پا دیده بود. راستی چند روز پیش بود؛ هفتاد روز؟ نود روز؟...
🔰چه اهمیتی داشت، وقتی حالا حالش بهتر بود؛ وقتی میدید که بعد از مدتها دارد موهای دختر کوچکشان را شانه میزند. پسرها هم تمیزتر و زیباتر از هر روز بودند؛ انگار شسته شده باشند. چشمهایش را که داشت از خوشحالی برق میزد، از چهره پسرها گرفت و رویش را به سوی همسرش برگرداند؛ دید با لبخند کمجانی به لب، پلکهایش را روی هم آورد، که "آری، پسرهایمان را هم شستوشو دادهام".
🔰دخترک سرش را از روی پای مادر بلند کرد و به سوی پدر دوید. همانطور که آغوشش را برای او باز میکرد و روی زمین مینشست، گفت:
+ خدا را شکر امروز حالت بهتر است عزیزم!
- الحمدلله. بهترم.
🔰دخترش را در آغوش فشرد و بوسید. زن جوان دید که شوهر غمگینش امیدوار شده است؛ این را از چشمهایش خواند. دلش نمیآمد بیشتر از این او را اذیت کند؛ حتی به اندازه یک امید بیهوده.
- بهترم؛ چون دیگر قرار نیست این درد را تحمل کنم.
سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- مهمانِ همین امروزتانم عزیزم؛ قرار است رفع زحمت کنم.
🔰سرش را بالا نیاورد؛ چون نمیخواست فرو ریختن شوهرش را ببیند؛ چون مطمئن بود که شوهرش طاقت شنیدن این حرف را ندارد. سعی کرد از گوشه چشم، صورت زیبایش را ببیند؛ دوست نداشت آخرین نگاههایش به چهره او یواشکی باشد، ولی چارهای نداشت: خبری از آن برق شادی نبود، گونههایش هم فرو افتاده بودند. گریه نمیکرد، ولی کاش میکرد؛ معلوم بود که درونش طوفانی به پا شده.
🔰این حال را که دید، خودش گریهاش گرفت؛ بلند بلند. دخترک برگشت به آغوش مادر؛ پسرها هم به سویش دویدند. انگار یک دفعه همه چیز خراب شده بود. با دیدن اشکهای مادر و حال عجیبش، گریهشان گرفت؛ ریز ریز و بیصدا، طوری که فقط لرزششان دیده میشد.
🔰همانطور که نشسته بود، خودش را به طرف زن جوانش روی زمین کشید و گفت:
+ عزیز دلم، تو دیگر چرا گریه میکنی؟ تو که به قول خودت داری راحت میشوی. من باید گریه کنم که گوهری مثل تو را از دست میدهم.
- من هم برای تو گریه میکنم آقای خوبم. گریهام برای توست...
و باز صدایش به گریه بلند شد. گریه امانش نداد تا حرف دلش را بگوید، ولی میدانست که شوهرش خوب میداند او چرا گریه میکند.
🔰همانطور که داشت زیر بغلهای همسر بیمارش را میگرفت تا بلندش کند و به طرف رختخوابش ببرد، در دلش گفت:
میدانم عزیزم، میدانم که برای من گریه میکنی، نه فقط برای اینکه میدانی چقدر دوستت دارم و بی تو چقدر برایم سخت است، نه فقط برای اینکه میدانی دلم برایت خیلی تنگ میشود و بی تو چقدر زود پیر میشوم؛ که اینها هم هست، ولی روح قشنگ تو بزرگتر از این است که بخواهد در بند احساسات و عواطف باشد.
🔰آرام او را در بسترش خواباند و کنارش نشست. دستش را گرفت و نگاهش را دوخت به چهره خسته و بیحالش. میخواست از چشمهایش بخواند که میداند گریه او برای این است که شوهر مظلوم و بی یاورش بعد از او تنهاتر میشود؛ بی یاورتر میشود چون هیچکس مثل او قدر شوهرش را نمیداند.
🔰شاید زیر لب زمزمه کرد:
+ حتماً پیش پدرت گواهی میدهم که دخترت حتی در آخرین گریه هم به فکر من بود؛ که حتی آخرین گریهاش هم سیاسی بود.
عرض ارادتی ناچیز؛ رزق شب شهادت #ام_ابیها (۲۷ دی ۱۳۹۹)، بالاسر مزار نورانی #فاطمه_معصومه (سلاماللهعلیها)
✍ مرتضی رجائی
📢 کانال تربیت و حکومت:
🌐 eitaa.com/rajaaei