هدایت شده از نیوار
🎉 نیوار برگزار میکند:
جشن امضای کتاب «در بازداشت حزبالله»
با امضای محمدحسین عظیمی
امضا به اسم سفارش دهنده انجام خواهد شد
♦️با #ارسال_رایگان به سراسر کشور
مهلت ثبت سفارش: تا ۱۳ مهر ماه
(توجه داشته باشید امضا و ارسال بعد از تاریخ فوق انجام خواهد شد)
♦️ قیمت کتاب: ۳۹۵ هزار
📌 ثبت سفارش:
https://nivaar.ir/در-بازداشت-حزب-الله
و یا ارسال پیام به ادمین:
@Nivaarbookstore
@Nivaar
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال پیش مثل دیشبی وارد لبنان شدم. از مرز بعلبک. هنوز دمای بدنم به سرمای مرز عادت نکرده بود که گرمای شلیک موشکهای هایپرسونیک ایرانی را از بالای سرمان حس کردم و نور انفجارشان، دلهای غمگین مردم لبنانِ پس از سیدحسن را گرم کرد.
سفر به لبنان خیلی چیزها را در زندگیام تغییر داد. چیزهایی که فکرش را هم نمیکردم.
فکرش را نمیکردم هروقت صدای سید را بشنوم، حتی میان انبوهی صدای دیگر، حتی میان مکالماتم با دیگران، یکدفعه اشک، قاب چشمانم را پُر کند.
"داری گریه میکنی؟!" این سوالی بود که چند بار همسرم با تعجب ازم پرسید. وقتی حین مکالمه، تلویزیون صدای سید را پخش میکرد.
فکرش را نمیکردم یک روز وسایلی که با خودم به لبنان بردم یا از آنجا تهیه کردم، برایم مثل اشیایی مقدس شوند. از پوشیدن زیرپیراهنیای که در لبنان میپوشیدم، ذوق کنم.
به کفشی که روزها چند ساعت پایم بود و وقتی درش میآوردم، پاهایم از شدت فشار و خستگی باد کرده بود، افتخار کنم.
سیمکارت آبیرنگ سهماه اعتباری که مدتهاست منقضی شده را توی جیب کیفم بگذارم و هرجا حرفی یا کاری فشاریام کند، توی دستم بگیرم و چند ثانیه نگاهش کنم و آنموقع حس خنکی، مثل هوای بهشتی لبنان، بدود زیر پوستم.
فکر نمیکردم سال بعد، هروقت آن روزها را مرور کنم، قلبم مچاله شود از دلتنگی.
فکر نمیکردم...
بهامید دیدار لبنان
بهامید دیدار سید
(لشهیدنا لا نقول وداعاً بل نقول إلى اللقاء
إلى اللقاء مع انتصار الدم على السيف، إلى اللقاء في الشهادة، إلى اللقاء في جوار الأحبة)
@ravayat_nameh
هدایت شده از بدون مرز
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟠#نمامرز
برشی از کتاب #دربازداشت_حزبالله
🔸️ توی قهوه خانه یک قهوهی شیرین به حساب بچه های حزب الله خوردم، از فروشنده پرسیدم: نمی ترسی اینجا کار میکنی؟
- چرا بترسم؟
- انفجارات.
- فيه نعيش وفيه نموت!
(در آن زندگی میکنیم و در آن میمیریم)
نمیدانم این عربها این جملات قصار را از کجا می آورند؛ ولی سر زبان هر کدامشان چند تا از این حرف های حماسی و جذاب هست که جان می دهد برای سخنرانی های انگیزشی.
📚کتاب دربازداشت حزب الله
✍نوشته ی محمدحسین عظیمی
📍انتشارات سوره مهر
🔸️با بدونمرز همراه باشید؛
http://zil.ink/bedonemarz
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آمبولانس خمینی
از دیدنش سیر نمیشوم. شاید بیست بار تا حالا دیده باشم. عقب جلویش کردهام و به اجزای تصویر و بالا و پایین صدایش گوش دادهام.
همان روزی هم که صوت وصیتش را گذاشته بودند توی فضای مجازی، شنیدن صدایش تکانم داد. حالا صوت و تصویر کنار هم قرار گرفته؛
صدای گرم مردانه، قد بلند و ریشهای یکدست سفید و سیبیل و موهای جوگندمیاش همه به مقدار و قاعده توانسته قاب را زیبا کند.
کاپشن مشکی و آبی Columbia با پسزمینه کوههای برفی، ترکیبِ رنگِ تصویر را دلنشین کرده.
صدا ولی مال اینجا نیست. مال آدمی است که رفته و چیزهایی را دیده و میداند «به احتمال زیاد، به احتمال خیلی زیاد، اگر خدا بخواد به آرزوم میرسم»
رفته و دیده ولی باز هم ادب میکند و «اگر خدا بخواد» را میگذارد قبل از دیدههایش.
حتی به خودش «شهید» هم نمیگوید و به گفتن «به آرزوم میرسم» اکتفا میکند. آرزویی که از جوانی پایش را به جبهه باز کرده و بعد هم کشانده بودش لبنان. توی لبنان هم با آمبولانسی که اسمش را گذاشته بود: «آمبولانس خمینی»، میرفت سروقت بیماران؛ طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ
امام(ره) طبیب نفوس بود و حیدریِ عاشق خمینی شده بود طبیب جسم و جان مجاهدان. آخر هم همین آمبولانس قدیمی سفید شاسیخوردهاش شد قتلگاهش. وقتی از کفرشوبا میرفت سمت صور تا مجروحین را درمان کند، آمبولانس خمینی شد راه رسیدنش به خمینی.
راه رسیدنش به چیزی که دوست داشت، «اگر شد و اگر جسدی ازم باقی موند، دوست دارم که در کنار امام خمینی(ره) دفن بشم.» اینجا هم ادب میکند و «اگر شد» از زبانش نمیافتد؛ اَلْأَدَبُ كَمَالُ اَلرَّجُل
@ravayat_nameh
محسنِ فلسطین
شما را نمیدانم ولی خودم اینجوری نبودم:
نه شیخ صالحالعاروری را میشناختم
نه محمد ضیف،
نه یحیی سنوار،
نه حاج رمضان،
نه ابوعبیده،
و نه حتی مثل این روزها منتظر خبر آزادی اسرا بودم تا ببینم مروان برغوثی در لیست تبادل قرار میگیرد یا نه؟
چه میدانستم «ضیف» را به این خاطر رویش گذاشتهاند که سالهای سال، دو شب را یکجا نخوابیده و هر شب «مهمان» یکی بوده.
حتی نمیدانستم مسئول اصلی پرونده فلسطین در جمهوری اسلامی حاج رمضان بوده.
اینها که خوب است، من تا قبل از هفت اکتبر حتی نمیتوانستم درست توضیح دهم تفاوت غزه با کرانه باختری چیست و چهطور غزه، سرزمینی مستقل شده و کرانه باختری، تعدادی نقطه وسط سرزمینهای اشغالی؟
همه اینها را بعد از مجاهدت افسانهای نیروهای حماس و صبر مردم غزه، مدیون انسان بااخلاصی به نام محسن فایضی هستم.
کسی که در این دو سال از بسیاری از راحتیها و خوشیهایش زد و پرچم فلسطین و اخبار و تحلیلهایش را برایمان بالا نگه داشت.
کسی که بسیاری از فعالان بینالملل و حتی دیپلماتهای سابق و فعلی، برای فهم بهتر اتفاقات و جریانات، کانال انتفاضهاش (@thirdintifada) را چک میکنند.
توی این دو سال بعد از هفت اکتبر، خیلی وقتها به این فکر کردم که برای فلسطین باید چهکار کنم و الان وظیفهام چیست؟ گاهی حتی توی خیال غوطهور شدم که برای وظیفهای که نسبت به فلسطین دارم، دوست دارم جای کی باشم؟
بارها این سوال را با خودم مرور کردم و جوانب و اطراف و اکنافش را سنجیدم. هر بار ولی سوالم جواب ثابتی داشت: «کاش من جای محسن فایضی بودم.»
@ravayat_nameh
رهایی عقابها و احضار در یومالحساب
1⃣بال زدن یک پروانه در نقطهای از جهان، میتواند طوفانی را در نقطهای دیگری بیافریند! این تعریف از "اثر بال پروانه" را شاید قبلا شنیده یا خوانده باشید. اما با دیدن فیلم سینمایی ناتوردشت با نسخهای بومی و دینی از این اثر مواجه میشوید؛ اثر بال عقاب!
2⃣اثر بال عقاب ناتور، ریشههای دینی جدیای دارد که نمیدانم نسخه پروانهایاش نیز چنین عمقی داشته یا نه لکن اشارهای دارد به کارهای خیر و شری که کردیم و از آنها و تبعاتش بیخبریم تا اینکه یومالحساب از آنها مطلع میشویم. از این حیث ناتوردشت جدای خلق اثر بال عقاب، مخاطب را در یومالحساب حاضر میکند. بهت و عجز آن روز را خیلی محکم و سخت و صریح روی پرده سینما توی صورتش میزند. از این جهت ناتور فیلم "سرگرمی و حال" نیست، فیلمی است که مخاطب را جای نقش اصلی مینشاند و او را درگیر "عاقبت"ش میکند.
3⃣ناتور دشت بهجهت کاری که در خلق پیام و اثری که روی مخاطب میگذارد، منحصربفرد است. با اینکه داستان فیلم با خباثت شکل میگیرد و تا انتها ادامه دارد، در عین حال اثری با جهانی امیدوار و نورانی است در حالی که میتوانست در بنبست و سیاه باشد. فیلم با اینکه از اتفاقی دور از مرکز حرف میزند، حرف "بازگشت به خویشتناش" بهشدت جهانی و مسالهای همگانی و فوری است. اجتماع همه این ویژگیها در این اثر واجب میکند تا ناتور دشت را ببنیم و در دیده شدنش تلاش کنیم اینطور در ثواب حرف مهمی که میزند شریک هم میشویم، شاید دیده شدن این فیلم بال پرواز عقابی بشود تا کسی از چاه ویل گرفتاری نجات یابد، انشاءالله.
#مسعود_ملکی
@ravayat_nameh
لهجهاش تهرانی بود:
-من الان شیرازم. باهاتون کار دارم
قرار گذاشتیم حافظیه. زن و شوهر جوانی بودند. چهره مرد خیلی برایم آشنا بود ولی هرچه فکر کردم نشناختمش.
«ما میخوایم به چند خانواده شهیدِ نیازمند کمک کنیم.»
دو خانواده شهید بهش معرفی کردم. دوباره زنگ زد:
«اگه بازم کسی سراغ دارین، بگید. فردا میخوایم بریم تختجمشید ولی تا ظهرش میتونیم بریم بازدید»
اسم تختجمشید که آمد یاد دادالله پرویزی افتادم. با آقا و خانم جوان قرار گذاشتیم مرودشت. دادالله هم آمد.
خانوادهای را معرفی کرد که برادر شهید، خانهشان را گذاشته بود رهن بانک و وام گرفته بود. قسطش را نداده بود و بانک میخواست خانه را مصادره کند. مادر شهید هم نگران و آشفته. زن و شوهر سند خانه خودشان را دادند و خانه از رهن بانک خارج کردند.
توی مدت سفر دائما به چهره مرد خیره بودم:
«من اینو کجا دیدم؟ خیلی برام آشنان.»
آخرش دل به دریا زدم و ازش اسم و فامیلش را پرسیدم. وقتی جواب داد، فیوزم پرید. چهرهاش آشناتر شد:
«افشار هستم.»
فرزند و عروس مرحوم افشار بودند.
پ.ن: سردار علیرضا افشار، فرمانده اسبق نیروی مقاومت بسیج و از موسسان جهاد سازندگی بود که در ۲۴مهر ماه به رحمت الهی پیوست.
@ravayat_nameh
لهجهاش تهرانی بود:
-من الان شیرازم. باهاتون کار دارم
قرار گذاشتیم حافظیه. زن و شوهر جوانی بودند. چهره مرد خیلی برایم آشنا بود ولی هرچه فکر کردم نشناختمش.
«ما میخوایم به چند خانواده شهیدِ نیازمند کمک کنیم.»
دو خانواده شهید بهش معرفی کردم. دوباره زنگ زد:
«اگه بازم کسی سراغ دارین، بگید. فردا میخوایم بریم تختجمشید ولی تا ظهرش میتونیم بریم بازدید»
اسم تختجمشید که آمد یاد دادالله پرویزی افتادم. با آقا و خانم جوان قرار گذاشتیم مرودشت. دادالله هم آمد.
خانوادهای را معرفی کرد که برادر شهید، خانهشان را گذاشته بود رهن بانک و وام گرفته بود. قسطش را نداده بود و بانک میخواست خانه را مصادره کند. مادر شهید هم نگران و آشفته. زن و شوهر سند خانه خودشان را دادند و خانه از رهن بانک خارج کردند.
توی مدت سفر دائما به چهره مرد خیره بودم:
«من اینو کجا دیدم؟ خیلی برام آشنان.»
آخرش دل به دریا زدم و ازش اسم و فامیلش را پرسیدم. وقتی جواب داد، فیوزم پرید. چهرهاش آشناتر شد:
«افشار هستم.»
فرزند و عروس مرحوم افشار بودند.
#رجبعلی_حسینقلی
پ.ن: سردار علیرضا افشار، فرمانده اسبق نیروی مقاومت بسیج و از موسسان جهاد سازندگی بود که در ۲۴مهر ماه به رحمت الهی پیوست.
@ravayat_nameh
ما بُردیم(۱)
روایتی از مواجههای درست با حادثهای خیلی خیلی تلخ
آدمیزاد گاهی خودش را در کاری میبیند که شاید یک ماه قبل یا یک روز قبل یا حتی یک ساعت قبل هم فکرش را نمیکرد. مثلا ما کجا فکر میکردیم قرار است برویم در دل یکی از بزرگترین حوادث تروریستی بعد از انقلاب و روایت بنویسیم؟
تازه از رشت برگشته بودم و بعد از دوش، با سر و صورت خیس، نشستم روی مبل تا اخبار را چک کنم.
گوشیام زنگ خورد: «حاج عظیم! #شاهچراغ اتفاقی افتاده؟»
«نه! من که چیزی نشنیدم.»
سریع قطع کردم و کانالهای خبری را چک کردم و تلویزیون را گذاشتم روی کانال فارس.
رسول راست میگفت. توی شاهچراغ اتفاقاتی افتاده بود. زیرنویس شبکه فارس اولش از چند زخمی خبر میداد. کمکم شد یک، سه، پنج، ده، یازده، پانزده و نوزده شهید. عجب اوضاعی!
حتی در اعلام خبر هم اصل ساده دروازهبانی خبر را رعایت نمیکردند. هرکه از راه میرسید چیزی میگفت و آماری میداد متناقض با قبلی.
باید کاری میکردم، میکردیم.
سریع لباسهایم را پوشیدم. «کجا؟»
این را همسرم پرسید. سوالش یک کلمه بود ولی چند جمله حذف به قرینه معنوی، بعدش خوابیده بود. چند روز خانه نبودم و دوباره داشتم بدون دادن زمان مشخصی برای برگشت از خانه بیرون میزدم. راستش جواب قانعکنندهای نداشتم. نمیدانستم برای چه میروم بیرون؟ فقط میدانستم میخواهم در این آشفتهبازار، کاری کنم. هنوز یک ساعت از خبر حادثه نگذشته بود که شایعه «کار خودشونه» نصف فضای شهر و مجازی را گرفته بود.
«کار خودشونه» هم در ظاهر دو کلمه بیشتر نبود ولی در ادامهاش چند جمله دیگر خوابیده بود که یعنی: «این کار رو کردن تا مردم رو از ادامه اعتراضات زن، زندگی، آزادی منصرف کنن.» حرف خاصی بینمان نگذشت. این قدر فضا پُرغم بود که احساس جای استدلال را پُر میکرد.
رفتم توی مسجد محله پدریمان نشستم. بچهها را خبر کردیم که توی #حوزه_هنری جمع شویم. نمیدانستم قرار است چه کار کنیم؟ کسی ایدهای نداشت. فقط میدانستیم که قرار است کاری کنیم.
جمع شدیم. حرفهایمان به این رسید که به بیمارستانهای محل حضور خانوادههای مجروحین و شهدا سر بزنیم. سهم من مسلمین شد.
«داشتیم با هم حرف میزدیم و به سمت بیمارستان مسلمین میرفتیم که صدای جیغ و ناله زنها، برق از سرمان پراند. هفت هشت ده نفر زن روی زمین نشسته بودند، مویه میکردند و بر سر و صورتشان میزدند. نالههایشان سوزناک بود. ازشان فاصله گرفتم و کمی دورتر ایستادم.
مرد جوان قدبلندی به در بیمارستان تکیه داده بود و گریه میکرد. چند متر آنطرفتر هم چند نفر دیگر ایستاده بودند. نگهبان، پشت میلههای بیمارستان، چندبار اسم مجروحین را خواند. از پنج شش نفر، فقط یک نفر خانوادهشان آنجا بود. نگهبان رو کرد به بقیه و گفت: "بزرگواران! این چندنفر مجروحینی هستن که توی این بیمارستان بسترین. بقیه توی بیمارستانهای دیگه هستن. اگه هم شهید شده باشن، الان پزشک قانونین."
هر چند ثانیه یک بار صدای مویه زنان بالا میرفت و فضا را به هم میریخت. به خودم مسلط شدم و رفتم جلو. سلام کردم:
-شما از خانواده مجروحین هستین؟
- نه. آشنای ما رو شهید کردن
- شهید شدن؟
- آره. دو نفرشون شهید شدن. پدر و بچهش بودن.
- همونکه عکسشون منتشر شد؟
-آره. بدبختا از بهمئی اومده بودن اینجا. فردا عمل داشت. اومده بود شاهچراغ برای زیارت.
خشکم زد. همینطوری حرفم نمیآمد. وقتی فهمیدم غریب بودند حالم بدتر شد. زبانم قفل شده بود. اشک توی چشم مرد پِر خورد:
-اسمش هوشنگ بود. هوشنگ خوب. اینم پسر خواهرشه.
پسر قدبلند چهارشانهای را در آن سمت خیابان نشانم داد که به ماشینی تکیه داده و شانههایش میلرزید. سرم را به نشانه تاسف پایین انداختم. دوباره صدای زنها بالا رفت. وسط ضجهها یک نفرشان این جمله را مدام تکرار میکرد:
-عامو درد زده به قلبُم. عامو دلُم درد گرفته. نمیتونم خودُم رو کنترل کنم.
درد به قلب من هم اصابت کرده بود.»
کارمان در بیمارستان مسلمین که تمام شد، رفتیم بیمارستان نمازی. رفیقی هماهنگ کرده بود تا اجازه بدهند وارد محل حضور خانواده شهدا شویم.
دختری دیدم شوریدهحال و ژولیده موی که داشت خودش را زمین میزد. چند ثانیه سر پا نگهش میداشتند و دوباره با ضجه خودش را میزد زمین. میگفت: «برای کی گریه کنم؟ ننهم؟ بابام؟ برارم؟»
نمیتوانستم سر پا بایستم. روی بلوک سیمانی لب باغچه نشستم و سرم را پایین انداختم تا نبینمش. موبایل را باز کردم و فهمیدم خواهر سرایداران است. نه حال نوشتم داشتم و نه تاب بیخیال بودن. به سیدمحمد و بقیه گفتم برویم سمت پایگاه انتقال خون.
(ادامه دارد)
@ravayat_nameh
ما بُردیم(۲)
روایتی از مواجههای درست با حادثهای خیلی خیلی تلخ
«ماشین را بعد از انتقال خون پارک کردیم. به بچهها گفتم: "برید داخل و با مردم مصاحبه بگیرید. من میشینم توی ماشین و هماهنگیها رو انجام میدم."
سرم توی گوشی بود که تیبای سفیدرنگی کنارم پارک کرد. دو زن چادری ازش بیرون آمدند و رفتند سمت انتقال خون. چهرههایشان گرفته و ناراحت بود. دو سه دقیقه بعد، پراید زیتونی رنگی، سمت چپ ماشین پارک کرد. دو زن که روسری سرشان نبود، پیاده شدند. سریع روسری را روی سرشان انداختند. رانندهشان هم پسری با موهای دماسبی بود که پیاده شد و همراهشان به سمت انتقال خون رفت.»
آن شب تا صبح بیدار بودم و روایتها را توی کانالی که مجموع اعضایش دویست سیصد نفر هم نمیشد منتشر کردم. بعد از نماز صبح خوابیدم و وقتی بیدار شدم هر مطلب را بیشتر از سی هزار نفر دیده بودند.
آن روزها ما کمتر میخوابیدیم و بیشتر مینوشتیم. خودم که معمولا کمتر مینویسم توی چند روزِ تا تشییع، با احتساب نشریهای که برای شهدا منتشر کردیم، ده دوازده متن نوشتم. آخرینش درباره آدمهایی بود که توی مراسم تشییع دیدم:
«از اول مراسم تشییع، دو بار حافظه گوشیام را خالی کردم تا بتوانم عکس بگیرم. تمرکزم را گذاشته بودم روی عکس از خانمهای مانتویی و آنهایی که عرفا به آنها بدحجاب میگویند. عکسهایی مبتدی که قاب درست و حسابیای هم ندارند. هرچه میگیرم تمام نمیشوند. وقتی اول مسیر، تعدادشان بیش از حد معمول به چشمم آمد، تصمیم گرفتم سوژه اصلی عکسهایم شوند. طوری شد که آخرهای مسیر از خودم بدم آمده بود:
-چشم میدوزی به ناموس مردم و ازشون عکس میگیری؟ خجالت نمیکشی؟
-خجالت که میکشم ولی بعدا چهجوری ثابت کنم تعداد زنان غیرچادری توی تشییع زیاد بود؟
-حداقل روبروشون عکس نگیر. برو از یه زاویه دیگه.
بعد از چند مکالمه پینگپنگی با خودم، عکسهای بعدی را از زاویه متفاوتی گرفتم. اینطوری هم خودم کمتر معذب میشوم، هم آنها. تعدادشان زیاد است. یاد راهپیمایی ۲۲بهمن۹۷ در چهل سالگی انقلاب میافتم. آن روز هم حضور خانمهای کمحجاب و بدحجاب به چشمم آمده بود. اینبار هم از دهه هشتادی و نودیها و دخترانی که با لباس سفید پرستاری آمده بودند گرفته تا مادرانی که دست در دست کودک یا دانشآموزشان داشتند؛
از آنهایی که با افتخار جلوی دوربین میآمدند و پلاکاردهای دستنویس آماده کرده بودند و محکم شعار میدادند تا آنهایی که وقتی میدیدند توی قاب دوربیناند سرشان را پایین میانداختند یا رو برمیگرداندند. دختران حاج قاسم همه آمده بودند.
باز هم نیت میکنم حافظه گوشیام را خالی کنم و عکس بیاندازم ولی هرچه چشم میگردانم، زیادند. بیخیالش میشوم و تا آخر مسیر را مثل بقیه در مراسم شرکت میکنم.»
کار به جایی رسید که همان رسانههایی که روز اول میگفتند: «کار خودشونه» در نهایت اعلام کردند که هیچ دلیلی برای این موضوع پیدا نکردهاند.
حضور در میدان، کم خوابیدنها و تشنگی و گرسنگی کشیدنها و سیدمحمدی که یک هفته روی پای شکستهاش راه میرفت تا از هیچ مراسمی جا نماند، باعث شده بود ما در ارائه #روایت_اول از این ماجرا موفق شویم.
چند تا آدم پاپتی توانستند با یک رکوردر و یک دفترچه و یک خودکار بیک، عرصه روایت را در برابر یک لشکر رسانهای پیروز شوند.
این باید برای ما درس عبرتی باشد که دوران «اگر نگوییم، نمیگویند» گذشته و دوران «اگر روایت درست را ما نگوییم، آنها با هزاران زبان و قلم و ابزار و رسانه روایت دروغ و غلطشان را خواهند گفت» مدتهاست فرارسیده.
پایان
@ravayat_nameh
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیعیان لبنانی، #فارسی را زبان عصر ظهور میدانند. برای همین نهتنها مداحیها که ترانههایشان را هم بر وزن موسیقیهای ایرانی میسازند.
در این بین، شاید بیشترین علاقهشان هم به همین ترانه "امشب در دل شوری دارم" باشد.
ترجمه:
عشق، ذوب شدن در توست، ای نور غیب/
سربازان ما از تو متبرک شدهاند، چه شیرین!/
بگذار چشمانم سخن بگویند/
زیرا اشکها از درد هستند
@ravayat_nameh
هدایت شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝چالش روایتنویسی «مسیــــــــر»
سی روز نوشتنِ مستمر در مسیر رشد قلم
توشــــه:
✏️علاقه به نوشتن و رشد.
شرکت در این چالش، هیچ پیشنیازی ندارد.
تعــــهد ما:
🔸تشکیل گروههای هممسیرِ پنج نفره.
🔸تعیین راهبر اختصاصی برای هر گروه جهت نقد روزانهٔ متون.
🔸اهدای جایزه نقدی به افرادی که هر سی روز متن ارسال کرده باشند.
تعــــهد شما:
✍🏻سی روز نوشتن در انواع گونههای ادبیات واقعگرا (ناداستان) و انتشار در گروه اختصاصی.
🌐بستر برگزاری:
پیامرسان بله
📍آغـــــاز مسیر:
۲۰ آبــــــــــــان
📍پایان مسیر:
۲٠ آذر همزمان با ولادت حضرت زهرا (س)
💳هزینه ثبتنام:
۱٠٠هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام:
۱۷ آبان
📱جهت ثبتنام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت خود را به این شماره در پیامرسان بله ارسال کنید:
+989171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar