ما بُردیم(۱)
روایتی از مواجههای درست با حادثهای خیلی خیلی تلخ
آدمیزاد گاهی خودش را در کاری میبیند که شاید یک ماه قبل یا یک روز قبل یا حتی یک ساعت قبل هم فکرش را نمیکرد. مثلا ما کجا فکر میکردیم قرار است برویم در دل یکی از بزرگترین حوادث تروریستی بعد از انقلاب و روایت بنویسیم؟
تازه از رشت برگشته بودم و بعد از دوش، با سر و صورت خیس، نشستم روی مبل تا اخبار را چک کنم.
گوشیام زنگ خورد: «حاج عظیم! #شاهچراغ اتفاقی افتاده؟»
«نه! من که چیزی نشنیدم.»
سریع قطع کردم و کانالهای خبری را چک کردم و تلویزیون را گذاشتم روی کانال فارس.
رسول راست میگفت. توی شاهچراغ اتفاقاتی افتاده بود. زیرنویس شبکه فارس اولش از چند زخمی خبر میداد. کمکم شد یک، سه، پنج، ده، یازده، پانزده و نوزده شهید. عجب اوضاعی!
حتی در اعلام خبر هم اصل ساده دروازهبانی خبر را رعایت نمیکردند. هرکه از راه میرسید چیزی میگفت و آماری میداد متناقض با قبلی.
باید کاری میکردم، میکردیم.
سریع لباسهایم را پوشیدم. «کجا؟»
این را همسرم پرسید. سوالش یک کلمه بود ولی چند جمله حذف به قرینه معنوی، بعدش خوابیده بود. چند روز خانه نبودم و دوباره داشتم بدون دادن زمان مشخصی برای برگشت از خانه بیرون میزدم. راستش جواب قانعکنندهای نداشتم. نمیدانستم برای چه میروم بیرون؟ فقط میدانستم میخواهم در این آشفتهبازار، کاری کنم. هنوز یک ساعت از خبر حادثه نگذشته بود که شایعه «کار خودشونه» نصف فضای شهر و مجازی را گرفته بود.
«کار خودشونه» هم در ظاهر دو کلمه بیشتر نبود ولی در ادامهاش چند جمله دیگر خوابیده بود که یعنی: «این کار رو کردن تا مردم رو از ادامه اعتراضات زن، زندگی، آزادی منصرف کنن.» حرف خاصی بینمان نگذشت. این قدر فضا پُرغم بود که احساس جای استدلال را پُر میکرد.
رفتم توی مسجد محله پدریمان نشستم. بچهها را خبر کردیم که توی #حوزه_هنری جمع شویم. نمیدانستم قرار است چه کار کنیم؟ کسی ایدهای نداشت. فقط میدانستیم که قرار است کاری کنیم.
جمع شدیم. حرفهایمان به این رسید که به بیمارستانهای محل حضور خانوادههای مجروحین و شهدا سر بزنیم. سهم من مسلمین شد.
«داشتیم با هم حرف میزدیم و به سمت بیمارستان مسلمین میرفتیم که صدای جیغ و ناله زنها، برق از سرمان پراند. هفت هشت ده نفر زن روی زمین نشسته بودند، مویه میکردند و بر سر و صورتشان میزدند. نالههایشان سوزناک بود. ازشان فاصله گرفتم و کمی دورتر ایستادم.
مرد جوان قدبلندی به در بیمارستان تکیه داده بود و گریه میکرد. چند متر آنطرفتر هم چند نفر دیگر ایستاده بودند. نگهبان، پشت میلههای بیمارستان، چندبار اسم مجروحین را خواند. از پنج شش نفر، فقط یک نفر خانوادهشان آنجا بود. نگهبان رو کرد به بقیه و گفت: "بزرگواران! این چندنفر مجروحینی هستن که توی این بیمارستان بسترین. بقیه توی بیمارستانهای دیگه هستن. اگه هم شهید شده باشن، الان پزشک قانونین."
هر چند ثانیه یک بار صدای مویه زنان بالا میرفت و فضا را به هم میریخت. به خودم مسلط شدم و رفتم جلو. سلام کردم:
-شما از خانواده مجروحین هستین؟
- نه. آشنای ما رو شهید کردن
- شهید شدن؟
- آره. دو نفرشون شهید شدن. پدر و بچهش بودن.
- همونکه عکسشون منتشر شد؟
-آره. بدبختا از بهمئی اومده بودن اینجا. فردا عمل داشت. اومده بود شاهچراغ برای زیارت.
خشکم زد. همینطوری حرفم نمیآمد. وقتی فهمیدم غریب بودند حالم بدتر شد. زبانم قفل شده بود. اشک توی چشم مرد پِر خورد:
-اسمش هوشنگ بود. هوشنگ خوب. اینم پسر خواهرشه.
پسر قدبلند چهارشانهای را در آن سمت خیابان نشانم داد که به ماشینی تکیه داده و شانههایش میلرزید. سرم را به نشانه تاسف پایین انداختم. دوباره صدای زنها بالا رفت. وسط ضجهها یک نفرشان این جمله را مدام تکرار میکرد:
-عامو درد زده به قلبُم. عامو دلُم درد گرفته. نمیتونم خودُم رو کنترل کنم.
درد به قلب من هم اصابت کرده بود.»
کارمان در بیمارستان مسلمین که تمام شد، رفتیم بیمارستان نمازی. رفیقی هماهنگ کرده بود تا اجازه بدهند وارد محل حضور خانواده شهدا شویم.
دختری دیدم شوریدهحال و ژولیده موی که داشت خودش را زمین میزد. چند ثانیه سر پا نگهش میداشتند و دوباره با ضجه خودش را میزد زمین. میگفت: «برای کی گریه کنم؟ ننهم؟ بابام؟ برارم؟»
نمیتوانستم سر پا بایستم. روی بلوک سیمانی لب باغچه نشستم و سرم را پایین انداختم تا نبینمش. موبایل را باز کردم و فهمیدم خواهر سرایداران است. نه حال نوشتم داشتم و نه تاب بیخیال بودن. به سیدمحمد و بقیه گفتم برویم سمت پایگاه انتقال خون.
(ادامه دارد)
@ravayat_nameh
ما بُردیم(۲)
روایتی از مواجههای درست با حادثهای خیلی خیلی تلخ
«ماشین را بعد از انتقال خون پارک کردیم. به بچهها گفتم: "برید داخل و با مردم مصاحبه بگیرید. من میشینم توی ماشین و هماهنگیها رو انجام میدم."
سرم توی گوشی بود که تیبای سفیدرنگی کنارم پارک کرد. دو زن چادری ازش بیرون آمدند و رفتند سمت انتقال خون. چهرههایشان گرفته و ناراحت بود. دو سه دقیقه بعد، پراید زیتونی رنگی، سمت چپ ماشین پارک کرد. دو زن که روسری سرشان نبود، پیاده شدند. سریع روسری را روی سرشان انداختند. رانندهشان هم پسری با موهای دماسبی بود که پیاده شد و همراهشان به سمت انتقال خون رفت.»
آن شب تا صبح بیدار بودم و روایتها را توی کانالی که مجموع اعضایش دویست سیصد نفر هم نمیشد منتشر کردم. بعد از نماز صبح خوابیدم و وقتی بیدار شدم هر مطلب را بیشتر از سی هزار نفر دیده بودند.
آن روزها ما کمتر میخوابیدیم و بیشتر مینوشتیم. خودم که معمولا کمتر مینویسم توی چند روزِ تا تشییع، با احتساب نشریهای که برای شهدا منتشر کردیم، ده دوازده متن نوشتم. آخرینش درباره آدمهایی بود که توی مراسم تشییع دیدم:
«از اول مراسم تشییع، دو بار حافظه گوشیام را خالی کردم تا بتوانم عکس بگیرم. تمرکزم را گذاشته بودم روی عکس از خانمهای مانتویی و آنهایی که عرفا به آنها بدحجاب میگویند. عکسهایی مبتدی که قاب درست و حسابیای هم ندارند. هرچه میگیرم تمام نمیشوند. وقتی اول مسیر، تعدادشان بیش از حد معمول به چشمم آمد، تصمیم گرفتم سوژه اصلی عکسهایم شوند. طوری شد که آخرهای مسیر از خودم بدم آمده بود:
-چشم میدوزی به ناموس مردم و ازشون عکس میگیری؟ خجالت نمیکشی؟
-خجالت که میکشم ولی بعدا چهجوری ثابت کنم تعداد زنان غیرچادری توی تشییع زیاد بود؟
-حداقل روبروشون عکس نگیر. برو از یه زاویه دیگه.
بعد از چند مکالمه پینگپنگی با خودم، عکسهای بعدی را از زاویه متفاوتی گرفتم. اینطوری هم خودم کمتر معذب میشوم، هم آنها. تعدادشان زیاد است. یاد راهپیمایی ۲۲بهمن۹۷ در چهل سالگی انقلاب میافتم. آن روز هم حضور خانمهای کمحجاب و بدحجاب به چشمم آمده بود. اینبار هم از دهه هشتادی و نودیها و دخترانی که با لباس سفید پرستاری آمده بودند گرفته تا مادرانی که دست در دست کودک یا دانشآموزشان داشتند؛
از آنهایی که با افتخار جلوی دوربین میآمدند و پلاکاردهای دستنویس آماده کرده بودند و محکم شعار میدادند تا آنهایی که وقتی میدیدند توی قاب دوربیناند سرشان را پایین میانداختند یا رو برمیگرداندند. دختران حاج قاسم همه آمده بودند.
باز هم نیت میکنم حافظه گوشیام را خالی کنم و عکس بیاندازم ولی هرچه چشم میگردانم، زیادند. بیخیالش میشوم و تا آخر مسیر را مثل بقیه در مراسم شرکت میکنم.»
کار به جایی رسید که همان رسانههایی که روز اول میگفتند: «کار خودشونه» در نهایت اعلام کردند که هیچ دلیلی برای این موضوع پیدا نکردهاند.
حضور در میدان، کم خوابیدنها و تشنگی و گرسنگی کشیدنها و سیدمحمدی که یک هفته روی پای شکستهاش راه میرفت تا از هیچ مراسمی جا نماند، باعث شده بود ما در ارائه #روایت_اول از این ماجرا موفق شویم.
چند تا آدم پاپتی توانستند با یک رکوردر و یک دفترچه و یک خودکار بیک، عرصه روایت را در برابر یک لشکر رسانهای پیروز شوند.
این باید برای ما درس عبرتی باشد که دوران «اگر نگوییم، نمیگویند» گذشته و دوران «اگر روایت درست را ما نگوییم، آنها با هزاران زبان و قلم و ابزار و رسانه روایت دروغ و غلطشان را خواهند گفت» مدتهاست فرارسیده.
پایان
@ravayat_nameh
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیعیان لبنانی، #فارسی را زبان عصر ظهور میدانند. برای همین نهتنها مداحیها که ترانههایشان را هم بر وزن موسیقیهای ایرانی میسازند.
در این بین، شاید بیشترین علاقهشان هم به همین ترانه "امشب در دل شوری دارم" باشد.
ترجمه:
عشق، ذوب شدن در توست، ای نور غیب/
سربازان ما از تو متبرک شدهاند، چه شیرین!/
بگذار چشمانم سخن بگویند/
زیرا اشکها از درد هستند
@ravayat_nameh
هدایت شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝چالش روایتنویسی «مسیــــــــر»
سی روز نوشتنِ مستمر در مسیر رشد قلم
توشــــه:
✏️علاقه به نوشتن و رشد.
شرکت در این چالش، هیچ پیشنیازی ندارد.
تعــــهد ما:
🔸تشکیل گروههای هممسیرِ پنج نفره.
🔸تعیین راهبر اختصاصی برای هر گروه جهت نقد روزانهٔ متون.
🔸اهدای جایزه نقدی به افرادی که هر سی روز متن ارسال کرده باشند.
تعــــهد شما:
✍🏻سی روز نوشتن در انواع گونههای ادبیات واقعگرا (ناداستان) و انتشار در گروه اختصاصی.
🌐بستر برگزاری:
پیامرسان بله
📍آغـــــاز مسیر:
۲۰ آبــــــــــــان
📍پایان مسیر:
۲٠ آذر همزمان با ولادت حضرت زهرا (س)
💳هزینه ثبتنام:
۱٠٠هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام:
۱۷ آبان
📱جهت ثبتنام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت خود را به این شماره در پیامرسان بله ارسال کنید:
+989171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
چند مدت اکثر دورههای آموزشی مرتبط با نویسندگی که در دسترس بود رو چک کردم و دیدم.
تقریبا همگی مهمترین راه پیشرفت در نویسندگی رو نوشتن مستمر و هر روزه میدونستن شبیه تجربه خودم در کتاب در بازداشت حزبالله. هرچه بیشتر نوشتم و جلوتر رفتم، قلمم بهتر شد و اواخر کتاب چیزهایی مینوشتم که خودم هم باورم نمیشد.
با گذراندن این چالش، کسی نویسنده حرفهای نمیشه ولی میتونیم قول بدیم که سطح نویسندگیتون نسبت به ابتدای دوره خیلی رشد کرده باشه.
سی روز نوشتن
همراه با راهبر اختصاصی
هدایت شده از عصر روایت
﷽
#چالش_مسیر
📝سی روز نوشتنِ مستمر در مسیر رشد قلم
♨️ شاید سوال شما هم باشد! 👇🏻
❓من تا حالا دورهٔ نویسندگی نرفتم. تکنیکهای نویسندگی رو بلد نیستم. فقط به نوشتن علاقه دارم. این چالش به درد من هم میخوره؟
✅این دوره هیچ پیشنیازی ندارد. همینکه دوست داشته باشید در جمعی علاقمند به نوشتن و رشد قرار بگیرید و بنویسید، کافیست!
❓ما توی گروههای اختصاصی قراره چه کارهایی بکنیم؟
✅شما فقط سی روز -هر روز- مینویسید و در گروه اختصاصی خودتان ارسال میکنید. کار اصلی شما «فقط نوشتن» است!
❓نقش راهبر در گروه چیه؟
✅راهبر هر روز متن اعضای گروه را بررسی کرده و نقد متون را تا روز بعد در گروه ارسال میکند. همچنین حواسش به رشد روزانهٔ قلم شما هست و در پایان دوره به شما اعلام خواهد کرد.
❓اگر یک روز نتونستم متن بنویسم چی میشه؟ باید از گروه خارج بشم؟
✅شما از روزی که وارد گروه شدید تا روز آخر چالش میتوانید در گروه حضور داشته باشید. اما اگر حتی یک روز متن ارسال نکردید، هدیهٔ نقدی پایان دوره به شما تعلق نخواهد گرفت.
❓هر روز تا چه ساعتی باید متنمون رو بفرستیم؟
✅هر روز تا ساعت ۲۴ فرصت دارید متن خود را در گروه ارسال کنید.
❓_متنها محدودیت کلمه داره؟_
✅متن روزانهٔ شما باید حداقل ۳۰۰ کلمه باشد.
❓اصلا چی باید بنویسیم؟ موضوع میدید بهمون؟
✅موضوع کاملا آزاد و بنا به انتخاب خودتان است. اما قالب نوشتاری باید حتما یکی از گونههای ادبیات واقعگرا (ناداستان) باشد: روزانهنویسی، خاطره، سفرنامه، تجربهنگاری و ...
❓میتونم متنهایی که قبلا نوشتم رو بفرستم؟
✅هدف از طراحی این چالش، تعهد و اجبار به نوشتن روزانه است. ارسال متونی که پیش از شروع چالش (۲۰ آبان) نوشتید حتی اگر جایی منتشر نکرده باشید، امکانپذیر نیست.
❓آخرش چی میشه؟ واقعا بدون آموزش قلمم خوب میشه؟
✅با تاکید بر این نکته که طبیعتاً هیچ چیز جای آموزش و تمرین را نمیگیرد، اما نوشتن مستمر روزانه، یکی از راههای قطعی رشد قلم میباشد که نتایج آن کاملا تجربه و تاییدشده است.
شما طی چالش مسیـــر، ضمن اینکه سی روز مستمر مینویسید، از بازخوردها و نکات راهبر هم بهره میبرید که همین امر بدون شک در رشد قلم شما تاثیر خواهد داشت. این مساله را بعد از پایان چالش و با مقایسه متن روز آخر با متن روز اول خودتان، به راحتی متوجه خواهید شد.
❓خب گفتی چطوری ثبتنام کنم؟!
✅جهت ثبتنام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت خود را به این شماره در پیامرسان بله ارسال کنید:
+989171200864
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
531.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسرک فلافلفروش
-عه! هادی ذوالفقاری!
توی ضاحیه گُم شده بودم و در سایه صدای پهپادهای بالای سرم، اولین چیزی که از تحیر و گیجی درم آورد، پوستر آ چهار یکور رهایی بود که عکس هادی ذوالفقاری را چسبانده بود روی یکی از استندهای ضاحیه.
پَر بالای سمت چپش پِلپِل میکرد ولی خودش به اسلحه تکیه داده بود و به قیافه ما میخندید.
روایتنامه| محمدحسین عظیمی
پسرک فلافلفروش -عه! هادی ذوالفقاری! توی ضاحیه گُم شده بودم و در سایه صدای پهپادهای بالای سرم، اولی
پسرک فلافلفروش
-عه! هادی ذوالفقاری!
توی ضاحیه گُم شده بودم و در سایه صدای پهپادهای بالای سرم، اولین چیزی که از تحیر و گیجی درم آورد، پوستر آ چهار یکور رهایی بود که عکس هادی ذوالفقاری را چسبانده بود روی یکی از استندهای ضاحیه.
پَر بالای سمت چپش پِلپِل میکرد ولی خودش به اسلحه تکیه داده بود و به قیافه ما میخندید.
چند روز بعد هم، فاطمه اسمش را برایم گفت. دخترک نوجوان چادربهسر در یکی از مدارس آوارگان محله فتحالله بیروت، بین اسم ابراهیم هادی و شهید چیتسازیان، نام هادی ذوالفقاری را بُرد. گفت این شهید را توی لبنان زیاد میشناسند. ادعایش به استناد عکس چند روز قبل برایم پذیرفتنی بود.
نمیدانم سِرش چه بوده که هادی را میان آن همه شهید خوشقیافه لبنانی پرطرفدار کرده؟
ایرانی بودن؟
فلافلفروش بودن و علاقه مردم لبنان به فلافل در غذاهای یومیه؟
یا چاپ کتابش توسط انتشارات شهید ابراهیم هادی که کتابهایش توی لبنان پرطرفدار است؟
همه اینها هست ولی به نظرم چیز مهمتری هم باید باشد. مثل خود ابراهیم هادی که یک باره از میانه تاریخ بیرون آمد و دل صدها هزار جوان و نوجوان را بُرد. بیست سال قبل، کی داش ابرام را میشناخت؟
حالا هادی ذوالفقاریای که میگفته: «یک روزی با خودم گفتم: من زیبا نیستم و اگر بمیرم، هیچکس برایم کاری نمیکند و محال است کسی عکسم را طراحی و چاپ کند.» (ترجمه متن داخل کلیپ الصاقی) عکس و کتابش، لبنان با شهیدان خوشبر و روتر را پُر کرده.
از این مثالها هر چه بزنم کم نمیآورم. شهید حججی هم پیش از آخرین اعزامش به همسرش گفته بود: «دوست دارم اگه شهید شدم مداح مراسمم سیدرضا نریمانی باشه» و همسرش برای شوخی گفته بود: «نه بابا! نریمانی رو برای شهدای بزرگ میبرن. برای تو باید یه مداح دست چندم و در پیت پیدا کنیم.» و مداح مراسمش همان شد که دوست داشته بود.
خلاصهاش بیان حضرت امیر(ع) است: «هرکه از دنیا رو بگرداند، دنیا خاضعانه به سمتش خواهد آمد.»
هادی ذوالفقاری هم همین بود. با اینکه در حوزه علمیه نجف درس میخواند، وقتی به ایران برمیگشت، لولهکشی یاد میگرفت تا خانههای خانوادههای فقیر عراقی را مجانا به آب و گاز وصل کند.
حالا دنیا لولهکشی کرده تا اسم و رسم و عکسش را همهجا پخش کند از ایران تا عراق تا لبنان و چه میدانیم شاید برای جوانی مالایی یا دخترکی اسپانیولی هم دلبری کرده باشد.
#چالش_مسیر
#روز_سوم
@ravayat_nameh
یکسالونیم بعد
سلام سید جان
خیلی سعی کردم آدرست را پیدا کنم و این نامه را برایت بنویسم. واقعیتش بعد از آنکه نتوانستی پول خرید زمین موکب را جمع کنی و شهرداری هم زمینش را پس گرفت و بهخاطر مسقف کردن چایخانه موکب ازت شکایت شد و چند روزی بازداشت شدی و بعد هم با قلبی شکسته و چشمی پراشک شیراز را رها کردی و خودت را گمگور کردی و سیمکارتت را سوزاندی و راههای ارتباطیات را قطع کردی، خیلی دنبالت گشتم تا پیدایت کنم و برایت این نامه را بنویسم...
روایتنامه| محمدحسین عظیمی
یکسالونیم بعد سلام سید جان خیلی سعی کردم آدرست را پیدا کنم و این نامه را برایت بنویسم. واقعیتش ب
یکسالونیم بعد
سلام سید جان
خیلی سعی کردم آدرست را پیدا کنم و این نامه را برایت بنویسم. واقعیتش بعد از آنکه نتوانستی پول خرید زمین موکب را جمع کنی و شهرداری هم زمینش را پس گرفت و بهخاطر مسقف کردن چایخانه موکب ازت شکایت شد و چند روزی بازداشت شدی و بعد هم با قلبی شکسته و چشمی پراشک شیراز را رها کردی و خودت را گمگور کردی و سیمکارتت را سوزاندی و راههای ارتباطیات را قطع کردی، خیلی دنبالت گشتم تا پیدایت کنم و برایت این نامه را بنویسم.
پرسوجو کردم و فهمیدم اولش چند ماهی رفتی نجف در جوار امیرالمومنین(ع) و وقتی درد سینه و سوزش جگرت فروکش کرد، زندگیت را جمع کردی و با خانواده و دخترها راهی همان روستای عربصالیم شدی.
اصلا دوست نداشتم این چند خط را بنویسم ولی هر کاری کردم نشد. اینها را مینویسم تا بفهمی این یک سال و نیم چه بر سر شیراز آوردند. شاید با همین چند خط و کلمه، در تصمیمت برای ماندن در لبنان تجدیدنظر کنی.
چند روز بعد از بازداشتت، یکی از معاونتهای شهرداری و تعدادی از اعضای شورا نامه زدند به شهردار که اینجا را باید تبدیل به فضای سبز کنیم و جای موکب درخت بکاریم این هوا.
چند تا هم بند و آییننامه زدند تنگش و بولدوزر انداختند پای سیمانهای کف محوطه و در چند روز تبدیلش کردند به زمین باغی.
باورت میشود سید؟! همان زمینی که اینقدر رویش برای سیدالشهدا(س) و ائمه اشک ریخته شده بود را نابود کردند. همه المانهای بینالحرمین را هم جدا کردند و انداختند پشت چند تا وانت و الان نمیدانم در کدام انبار شهرداری رویش یک وجب خاک نشسته باشد.
بعد که خیالشان از تو راحت شد، بیخیال درختکاری شدند. تراکمش را هم فروختند به یک بهایی مشکوک تا آنجا را تبدیل به هتل کند.
هتل که چه عرض کنم. کاش هتل شده بود و محل اسکان خانواده بیماران. تا چند ماه که آنجا شده بود پاتوق دختر پسرهای با تیپهای دربوداغان.
نمیدانم این را برایت بگویم یا نه، خاک به قلمم ولی آنجا را دور از جان تبدیل کردند به محل فستیوال سگ. یک دستشان توی دست هم بود و یک دستشان را هم بسته بودند به افسار سگهایشان.
باورت میشود سید؟
جایی که مردم چند سال روی زمینش دعای کمیل خواندند و شب تا صبح را روی آن موکتهای خشن خوابیدند تا فردایش به پیادهروی جاماندگان اربعین برسند و صبحشان را با دعای عهد شروع کردند، شده باشد محل سگگردانی و پُر از فضله سگ. خاک بر دهانم. کاش بودی و با پشت دست میخواباندی تو دهنم تا جرئت نکنم برایت بگویم آنجا چقدر از این بطریهای فلزی آبجو دیدم.
چهقدر پای این بطریها گریه کردم. آخر همهاش روضه تشت و ریختن شراب روی سر مبارک اباعبدالله یادم میآمد.
سید!
یک چیزی بگویم آتش بگیری؟! میدانم که توی این یکسالونیم رسانهها را چک نکردی ولی همان ایام سخنگوی فارسی زبان وزارت خارجه اسراییل، عکس هوایی موکب را گذاشت و زیرش نوشت: "اینجا همان جایی بود که قرار بود با تشکیل غرفه و فروش آش، اسراییل را نابود کند؛ حالا خودش نابود شده"
یک نسخه نشریه جامعه بهاییها را هم چند روز پیش دیدم که از تعطیلی کافه شهدا چهقدر خوشحال شده بود و یک پرونده ویژه برایش رفته بود.
سید!
همانها که علیهت بیانیه میدادند، حالا با چراغموشی دنبال یکی مثل تو میگردند ولی پیدا نمیکنند؟ آخر کی توی دوازده ماه سال، ده ماه برای اهلبیت(ع) برنامه برگزار میکند؟!
سید!
خواهشا در تصمیمت تجدیدنظر کن. این شهر خیلی به امثال تو نیاز دارد.
دوستدار تو: محمدحسین عظیمی ۱۴۰۶/۲/۲۵
پ.ن: همه اینها را تخیل کردم و نوشتم. بعضی از این اتفاقات همین الان هم دارد توسط باند تبهکاری پیگیری میشود ولی هنوز اجرایی نشده. تنها نیرویی که میتواند مقابل اینها بایستد همراهی مومنین است: هو الذی ایدک بنصره و بالمومنین
اگر میخواهید چنین بلایی سر شهرمان نیاید سریعتر دست بجنبانید
خرید زمین موکب عزیزم حسین(ع) در بلوار شهید چمران شیراز
حساب رسالت
10.6766727.1
کارت رسالت
5041721070137477
شبا رسالت
950700001000116766727001
سید عبدالغفار حسینی 👆👇
حساب ملت
8804713811
کارت ملت
6104337383384318
شبا ملت
890120000000008804713811
@ravayat_nameh
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽نظر محمدرضا شهبازی (مجری برنامه تلویزیونی پاورقی) درباره کتاب در بازداشت حزبالله
❗️بهمناسبت سالگرد پایان جنگ ۶۶روزه حزبالله و رژیم صهیونی، فقط تا پایان هفته، این کتاب را میتوانید با ۲۵٪تخفیف از شناسه @mhazimi84 سفارش دهید.
@ravayat_nameh
آق منوچهر
داشتیم سفره شام را جمع میکردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمعهست، شادی ارواح درگذشتگان، علیالخصوص مادر آقا امیرحسین..."
تا اسم مادرم را شنیدم، دستم را روی سینه گذاشتم و سرم را برای تشکر پایین دادم. سرم در نیمه مسیر بود که کلمات بعدی را با صدایی حزینتر -انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد- بیرون داد: "و آقا منوچهر که یکی دو روز پیش به رحمت خدا رفت..."
بقیه جملهاش را نشنیدم. حتی فکر کنم برای مادرم فاتحه و صلوات را هم فراموش کردم.
"آقا منوچهر؟! آقا منوچهر کی بود؟!"