eitaa logo
💕💞مؤسسه رضوانه💞💕
1.1هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
739 ویدیو
5 فایل
💖موسسه فرهنگی وتربیتی رضوانه ⭐آموزشی ⭐ورزشی ⭐تفریحی 💖یه دورهمی دخترونه درفضایی امن 💫مصلی امام خمینی(ره) آیدی اینستا👇 https://instagram.com/rezvaneh_info?igshid=ZGUzMzM3NWJiOQ== ادمین👇 https://eitaa.com/admin_rezvane
مشاهده در ایتا
دانلود
امام جواد علیه السلام: هر كه كار زشتی را تحسین و تأیید كند، در آن کار شریک می باشد. سه شنبه ها به نام امام جواد علیه سلام مشخص شده،هفت صلوات هدیه میکنیم به محضرشون☘️ ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ _هفت‌صلوات @rezvaneh_info
•به نام خدا• رمان برزخ اما..... آروم گفتم: من –بهشت لحظه ایه که لب های کسی که دوسش داری با نقشِ لبخند بهت جون ميدن . آروم آروم لبخند رو لب هاش شكل گرفت . اما بعد از لحظه ای رنگ دلسردی گرفت. امیرمهدی –ررروززز .. بِ .. رررو .. ززز دددداااارییی ل .. ل... الاا .. غ .. غ .. غ .. ر .. ت .. ت .. رر مممییی شششییي . (روز به روز داری لاغر تر ميشی) سرم رو به زیر انداختم . فشار کارم زیاد بود ولی دلم بدجور امید داشت و همین سرپا نگهم داشته بود،مهم نبود که داشتم زیر فشار کارها وزن کم ميکردم، مهم خوب شدن امیرمهدی بود و سرپا شدنش. من –این خیلی خوبه چون نشون ميده زنده م سالمم و دارم نفس ميکشم،کار ميکنم و از پس زندگیم بر میام،کجاش بده ؟ نفس عمیقی کشید: امیرمهدی –ززززننننمممممی ، دو .. دو ... دو .. سسس .. ت .. ت دددااارممم ، ز .. ززز ننننددد .. گ ... گ ..گ یییمممی ، نننممممیی خ ... خ .. اااممم ز .. ز ..ج .. ج .. رر کشششیییددد ..ننن .. ت ررو ببب ییینننمم . (زنمی دوست دارم، زندگیمی نميخوام زجر کشیدنت رو ببینم) سر بلند کردم و خیره تو چشماش گفتم: من –زنتم ، زندگیتم ، دوسم داری ، دارم از کنارت بودن لذت ميبرم. امیرمهدی –ای .. ای .. ای .. نننن .. ج .. ج ... ورریی ؟ ددددااااررمممم ... آآآآب شششدددننن .. ت ررو .. مممییی بییننننممم (اینجوری ؟ دارم آب شدنت رو میبینم) یه لحظه موندم چی بگم،ولی زود خودمو جمع و جور کردم. من –یه مقدار فعالیتم زیاد شده .. که ... شاید با برادر مائده حرف بزنم و بگم که از یه ماه دیگه دنبال یه دبیر دیگه باشه برای کلاساش. اخمی کرد: امیرمهدی –نه .. اااززززززز کاااااریییي کِ ... دددو...سسست دددااااریییی .. دددسس .. ت نننک ..ششش . (نه..از کاری که دوست داری دست نكش) من –اینجوری بیشتر کنارتم خسته هم نمیشم. امیرمهدی –بیییی .. نننن مممنننن و کااااارررت ت .. ت ...تَ عااااددددلللل ای .. ای .. ای .. ج .. ج ... ج ..اااادد کننن .(بین من و کارت تعادل ایجاد کن) و بدون اینكه اجازه بده حرفی بزنم سریع گفت: امیرمهدی –چ ... چ .. رااااا ننننممممی ریيی خ ... خ .. وننننه ی پددددرتتت ؟ بررررو .. اَااا .. گ .. گ .. ر خ .. خ..وب ششششددددمممم بررر .. گ .. گ ... رددد .(چرا نمیری خونه ی پدرت ؟ برو .. اگر خوب شدم برگرد) سری به علامت "نه "تكون دادم. من –چایی تلخ رو اگر با عشق دم کنی شیرین ترین نوشیدنی دنیا ميشه حتی بدون قند. چشم بست و صورتش رو جمع کرد: امیرمهدی –اَااا .. گ ... گِ .. ددددییي .. گ ... گ ...گِ ... ننننت ... ت ... ت ..وووننننممم براااا .. ت ...ت ... ی... ی ...شششو ... هَ .. هَ .. ر کاااامممم للللل بااا ششششممم چ .. چ .. ی ؟ (اگر دیگه نتونم برات یه شوهر کامل باشم چی) فكر کردم در مورد دست و پاش حرف ميزنه . اینكه دیگه نتونه راه بره و یا دستش رو به راحتی تكون بده. برای اینكه امید به خوب شدن تو دلش زنده بمونه گفتم: من –صبور باش . به امید خدا یواش یواش دست و پات هم به حرکت می افته. چشم باز کرد و با لحنی که غم توش به راحتی آدم رو تحت تأثیر قرار ميداد زمزمه کرد: امیرمهدی –ووو .. قتتتتتییییي نزززدددیكككم مییییی ... ششششششی م ..ممم ..منن هي.. هي .. چچچ ح .. ح ...حِ ..سسسییی ننند...دددارمممم ممم ..ممارراااالللل .. هی .. هی .. هی ..چچچچ ح ... ح ... حِ ..سسسی ... ممم... ننن بااااا ... یییییدددد ی ... ی ..یه ععع ..مممممر تت ... ت ... تَ ...ح ... ح ...حَ .. مُممممللللل کننننن ممم ووو لللییی تُ ...و چچچچ ...یییی؟ .... چچچچِ ...قدددر مممم ..ی خخخخ .. ای ح .. ح ... حَ .. سسسسرتتتت بكشششی كِ .. ممممَرددددتتت نننمممییی تتت .. ت ..ونننه ت .. ت .. تَ .. ب و ت .. ت ..ااااب ج .. ج .. جِ سس..مممتتت رو آآآآ ...رومممم کننننه ؟ (وقتی نزدیكم ميشی من هیچ حسی ندارم مارال .. هیچ حسی... من باید تحمل کنم ولی تو چی ؟ چقدر ميخوای حسرت بكشی که مَردت نميتونه تب و تاب جسمت رو آروم کنه ؟ دستش رو رها کردم و بلند شدم. نیاز بود بشكنم ، اما نه جلوی امیرمهدی . فقط و فقط جلوی خدا . باید باهاش حرف ميزدم . بی اندازه به آرامشش نیاز داشتم . باید درد درونم رو پیش خودش فریاد ميزدم . باید از درموندگی خودم و امیرمهدی میگفتم. *** سرمای آذرماه به خونه هم سرایت کرده بود. با اینكه سعی کرده بودم هوای خونه رو گرم نگه دارم اما اولین بارش برف که فقط برای نیم ساعتی هوای شهر رو متغیر کرده بود ، گرمای دلچسب خونه رو به باد داد. بعد از ورزش دادن دست و پاش و ماساژ هر روزه ، لباسش رو عوض کردم. باید ميرفتم کلاس و قرار بود محمدمهدی بیاد پیشش . نویسنده:گیسوی پاییز
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید همت صحراپور❤️ محل تولد هشتگرد محل دفن اجین دوجین خدا این امت را یاری و پیروز گرداند و ای مردم ایران به خاطر خدا و اسلام تلاش و کوشش کنید و وحدت کلمه را حفظ کنید اوج گیرد نهضت به شکست انجامد و عزت شما تبدیل به ذلت می شود و مواظب باشید در میان صفهای مستحکم شما گروهکها نفاق و شکاف ایجاد نکنند که عملی فرعونی و شیطانی است. سر انجام این شهید والا مقام در ابادان به شهادت رسید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اندر آیینه ی دل، عکس شهی می طلبم به حریم حرم دوست، رهی می طلبم روز و شب ناله زنان، ندبه کنان، اشک فشان از خدا دیدن رخسار مهی می طلبم
 🌹 ساعت ۱۱:۵۱ اذان ظهر به افق البرز💫 حکمت شماره۴۰۵  شنيد كه عمار بن ياسر با مغيرة بن شعبه گفتگو مى كند، آن حضرت به عمّار فرمود: اى عمار، مغيرة را به حال خود واگذار. زيرا او از دين نگرفته، مگر همان كه او را به دنيا نزديك مى كند. بعمد، حق را بر خود مشتبه ساخته تا براى خطاهاى خود عذرى بياورد. 🌱✨️ ╭─━─━🍃🌸🍃━─━─╮ @rezvaneh_info ╰─━─━🍃🌸🍃━─━─╯
🔸 پارمیدا کریم زاده عزیز، عضو فعال موسسه فرهنگی تربیتی رضوانه کسب رتبه سوم در مسابقات کاراته را به شما تبریک می‌گوییم❤️ و این تلاش سخت تو بود که این جایگاه و موفقیت را برایت رقم زد؛ امیدواریم که هرگز حرکت به سمت رؤیاهایت را متوقف نکنی و ما همواره شاهد موفقیت هایت باشیم✨ موسسه فرهنگی تربیتی رضوانه 💟 @rezvaneh_info
🌹 ساعت ۱۷:۳۲ اذان مغرب به وقت البرز🪸 الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا عليه السلام : روايت مى كنم اگر چيزى بر توانمندى بدن بيفزايد ، مشت و مال چنين است ، و نيز لباس نرم ، بوى خوش و رفتن به حمّام . اگر مُرده مُشت و مال داده شد و زنده گشت ، آن را انكار نمى كنم . 🌱✨️ ╭─━─━🍃🌸🍃━─━─╮ @rezvaneh_info ╰─━─━🍃🌸🍃━─━─╯
UNKNOWN - SALAVATE KHASE - 128 - musicsweb.ir.mp3
951K
هر وقت دلت واسه امام رضا تنگ شد، بدون امام رضاست که دلش واست تنگ شده! استاد پناهیان اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى ✋ صلوات خاصه آقا امام رضا(ع)🥹 التماس دعا🤍🤲 💟 @rezvaneh_info
•به نام خدا• رمان برزخ اما..... محمدمهدی با تأخیر چند روزه،تازه برگشته بود و هنوز بیست و چهار ساعت از اومدنش نگذشته ميخواست بیاد دیدنش . حال و حوصله ای نداشتم،تموم شب قبل نه من چشم رو هم گذاشتم نه امیرمهدی و مطمئناً هر دو در اندیشه ی همون سكوت من بودیم. بيخوابی و نرسیدن به جوابی قانع کننده کلافه م کرده بود و این کلافگی ،در تموم حرکات پشت سر هم و شتاب زده م مشهود بود.تشتی آوردم با پارچی از آب ولرم رو به گرم . دست هاش رو تک تک درون تشت گرفتم و شستم . دست خیسم رو به صورتش کشیدم تا تمیز شه. چشماش رو بست و من دستم رو از روی پیشونی تا چونه اش پایین کشیدم . برخورد نوک انگشتام با لب هاش نتیجه ای نداشت جز بوسه ای نرم که نوازش کرد پوست ام رو نگاهش کردم و با التماس گفتم: من –وادارم کن امیرمهدی . هرجور که میتونی. مثل تا همون روزا که با حرفات وادارم کردی برای بودن تو زندگیت هر کاری بكنم. چشم بست : امیرمهدی –ببررووو... پر حرص نگاهش کردم. پر درد نگاهش کردم. این چه حكمتی بود که ما گرفتارش شدیم ؟ چشم باز کرد: امیرمهدی –ببررووو... فقط نگاهش کردم. چرا نمی گفت "بمون "؟ صدای زنگ آیفون خبر از اومدن محمدمهدی داد.بلند شدم و مثل آدمایی که روح از بدنشون در حال جدا شدنه رفتم به طرف آیفون . در رو باز کردم و با همون حالت به اتاق امیرمهدی برگشتم: من –بعداً حرف ميزنیم. با باز و بسته کردن چشمش حرفم رو تأیید کرد. *** در آهنی حیاط رو باز کردم و وارد شدم. به قدری بی حس و حال بودم که سر کلاس دوبار مسئله ی بچه ها رو اشتباه حل کردم . همه ی فشارهای وارد شده به اعصابم یک طرف و این سوتی سر کلاس یه طرف . اشتباهم رو بچه ها بهم تذکر دادن و این یعنی فاجعه وقتی شاگرد اطمینانش رو به معلم از دست بده باید فاتحه ی اون معلم رو خوند . با اینكه سربسته بهشون توضیح دادم که مشغولیات ذهنیم باعث اشتباهم شده اما نگاه بعضیاشون چندان امیدوارکننده نبود. سلانه سلانه به طرف پله ها رفتم و وارد راهرو شدم تا بی صدا برم بالا . احتمال ميدادم محمدمهدی تو خونه باشه برای همین اول زنگ طبقه ی بالا رو زده بودم و بعد خودم در حیاط رو با کلید باز کردم. هنوز از پیچ طبقه ی پایین رد نشده در باز شد و باباجون در چهاچوب در ایستاد . سریع سلام کردم. لبخندی زد: باباجون –سلام باباجان . خسته نباشی . می دونم خسته ای ولی ميشه چند دقیقه بیای اینجا ؟ کارت دارم.با تموم بی حوصلگیم لبخندی زدم و با سر حرفش رو تأیید کردم. وارد خونه که شدم مامان طاهره با سینی حاوی لیوان بزرگ چای اومد به طرفم جواب سلامم رو داد و گفت: مامان طاهره –بیا مادر. بیا بخور گرم بشی، خیلی سرد شده. لیوان رو برداشتم و روی اولین مبل نشستم. من –دستتون درد نكنه. نویسنده:گیسوی پاییز