eitaa logo
مَـذهَبیجٰآت‌بٰـآچٰآشـنيِ‌گـٰآنـدو✨🌿
199 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
2.2هزار ویدیو
207 فایل
༻﷽༺ . . . سـبـزبـآشـیـد؛💚🌱🍏! . . . 400🛫... هَمرآهي‌مون‌کُنىد! ...🛬500 . . . به گوشم جآنآ؛💚🛺! https://harfeto.timefriend.net/16624931961610
مشاهده در ایتا
دانلود
۱-آره،فدات😂🙂❤️ ۲-نمیدونم والا😂؛
میخوام پارت بعدی رو بذارم براتون،فقط گفته باشما با صدای آروم بخندین یا اگه دوست داشتین قهقهه😂😍❤️
مَـذهَبیجٰآت‌بٰـآچٰآشـنيِ‌گـٰآنـدو✨🌿
#رمان #گاندو🐊 ♥️نامیرا♥️ پارت 38 #فرشید خسته شده بودم چند روزی بود هیچی نخورده بودم و حتی یه خو
🐊 ♥️نامیرا♥️ پارت 39 رسیدم سایت ماشین رو پارک کردم و رفتم بالا تا خبر خوب رو بدم به آقا... دیدم رسول و داوود دارن باهم پچ پچ میکنن پریدم توی حرفشون و سلام و علیک و از این حرفا🙃؛ سعید:من برم بالا تا خبر رو بدم به آقا محمد و بیام😇:) این رسول و داوود بازم باهم دست به یکی کرده بودن تا منو اذیت کنن رسول گفت خبر خیلی وقته داده شده و داوود هم همراهی‌اش میکرد آخرش گفتن نگران نباش چیزی نگفتیم برو افتخار رو نصیب خودت ‌کن😐:/ (مرض دارن میدونم😂🙂) رفتم بالا رسیدم دم اتاق فرمانده در زدم و وارد اتاق شدم☺️ سعید:سلام‌ آقا خبر خوب دارم😍 محمد:سلام آقا سعید خوش خبر باشی بگو منتظرم از دانیال چه خبر؟🙂 سعید:دقیقا مربوط به دانیال میشه من همونطور که گفتین تعقیبش کردم و فکر کنم آقا به مکان‌شون رسیده باشیم😁 محمد:چقدر خوب پس😊، این حد از جدی‌ات فرمانده خیلی مشکوک بود،یه طوری جواب میداد که انگار از قبل میدونست🙁 سعید:آقا میدونستین؟😬 محمد:آره خودم یه بار تعقیبش کرده بودم این دفعه تو رو فرستاده بودم تا مطمئن بشیم که شدم🤗 سعید:آها فهمیدم من آدرسش رو هم براتون نوشته بودم😣🤦🏼‍♀، (بنده خدا سعید🤣🙂) محمد:عیبی نداره حالا😂 (محمد میخندد😂🙂) (اسکل کرده برادر سعیدمون رو😂😔) سعید:نخندین آقا جون من،میخواستم بیام یکم افتخار نصیب کنم جلوی این رسول و داوود پُز بدم نشد که نشد😕 محمد:ایشالا دفعه بعد😅 آدرس رو بده بدرد میخوره🙃؛ سعید:چشم بفرمایین☹️:) آدرس رو دادم به آقا محمد یکم براندازش کرد و اونو گذاشت لای یک پرونده و بعد به من گفت😁: محمد:سعید الان که آدرس‌شون رو داریم خیلی خوبه ولی فعلا نمیتونیم و نمیشه وارد عمل بشیم و به اونجا بریم🙂 سعید:چرا آقا...🙁؟ الان بهترین موقعیتی که داریم برای دستگیری اونا😕... محمد:آره دقیقا خیلی موقعیت خوبیه اما فعلا چند روز از مناظره‌ها مونده شاید بتونیم به بالایی‌هاشون برسیم🙃 سعید:بله متوجه شدم🤗؛ حق با فرمانده بود شاید به بالاتری‌هاشون میرسیدم یه دفعه رسید ذهنم به آقامحمد گفتم آقا فرشید چی امکانش زیاده فرشید اونجا باشه🙁؟ محمد:آره ولی فعلا باید حواسمون به این چند روز باشه مراقب فرشید هم هستیم نگران نباش😊... سعید:میگم آقا به این دوتا چیزی نگین الان باز یه بهونه پیدا میکنن منو مسخره میکنن😑... محمد:چیو نگم😅؟ سعید:اینکه شما از قبل آدرس رو میدونستین☹️ محمد:نمیشه آقا سعید😁 رسولللل و داوودددد بیاین😂📣 (محمد بهشون پیوست😂🙂) (به اکیپ خُل‌های سایت😁) داشتیم منو و آقامحمد میخندیدیم که یهو در باز شد و...😬 ••💚🌿💚🌿💚🌿💚🌿💚•• نویسنده:بانو میم.ت🖊❤️:) کپی رمان نامیرا با ذکر نام نویسنده مشکلی ندارد اما در غیر این صورت حرام است🔍♥️=) نظراتون راجب این پارت؟👇🏿🙂؛ https://harfeto.timefriend.net/16645531930562
فیلم خام ندارم😔💔 همه‌شون لینک دارن...
خب عزیزم،قبلا گفتم که نامیرا یعنی کسی که نمیمیره... و توی ادامه رمان متوجه میشین که چرا اسم رمان اینه❤️🌱 همراهمون باش😁❤️
نه دیگه یکم فشار بیارین،توی این تابستون مغزتون صاف نشه😂😁
مثلا امروز روز ظهور باشه:)💔!
‌‍ محرم‌یعنی‌اینکه‌بشینیم‌عزاداری‌کنیم💔 برا‌‌آقاهم‌فرقی‌نداره‌وسط‌هیئت‌باشی یا‌سر‌سجاده‌بشینی‌اشک‌بریزی . . ! خیلی‌ها‌سر‌همین‌سجاده‌ها‌‌عو‌ض‌شدنا، حسینی‌شدن . . 🚶🏿‍♂