میخوام پارت بعدی رو بذارم براتون،فقط گفته باشما با صدای آروم بخندین یا اگه دوست داشتین قهقهه😂😍❤️
مَـذهَبیجٰآتبٰـآچٰآشـنيِگـٰآنـدو✨🌿
#رمان #گاندو🐊 ♥️نامیرا♥️ پارت 38 #فرشید خسته شده بودم چند روزی بود هیچی نخورده بودم و حتی یه خو
#رمان #گاندو🐊 ♥️نامیرا♥️
پارت 39
#سعید
رسیدم سایت ماشین رو پارک کردم و رفتم بالا تا خبر خوب رو بدم به آقا...
دیدم رسول و داوود دارن باهم پچ پچ میکنن پریدم توی حرفشون و سلام و علیک و از این حرفا🙃؛
سعید:من برم بالا تا خبر رو بدم به آقا محمد و بیام😇:)
این رسول و داوود بازم باهم دست به یکی کرده بودن تا منو اذیت کنن رسول گفت خبر خیلی وقته داده شده و داوود هم همراهیاش میکرد آخرش گفتن نگران نباش چیزی نگفتیم برو افتخار رو نصیب خودت کن😐:/
(مرض دارن میدونم😂🙂)
رفتم بالا رسیدم دم اتاق فرمانده در زدم و وارد اتاق شدم☺️
سعید:سلام آقا خبر خوب دارم😍
محمد:سلام آقا سعید خوش خبر باشی بگو منتظرم از دانیال چه خبر؟🙂
سعید:دقیقا مربوط به دانیال میشه من همونطور که گفتین تعقیبش کردم و فکر کنم آقا به مکانشون رسیده باشیم😁
محمد:چقدر خوب پس😊،
این حد از جدیات فرمانده خیلی مشکوک بود،یه طوری جواب میداد که انگار از قبل میدونست🙁
سعید:آقا میدونستین؟😬
محمد:آره خودم یه بار تعقیبش کرده بودم این دفعه تو رو فرستاده بودم تا مطمئن بشیم که شدم🤗
سعید:آها فهمیدم من آدرسش رو هم براتون نوشته بودم😣🤦🏼♀،
(بنده خدا سعید🤣🙂)
محمد:عیبی نداره حالا😂
(محمد میخندد😂🙂)
(اسکل کرده برادر سعیدمون رو😂😔)
سعید:نخندین آقا جون من،میخواستم بیام یکم افتخار نصیب کنم جلوی این رسول و داوود پُز بدم نشد که نشد😕
محمد:ایشالا دفعه بعد😅
آدرس رو بده بدرد میخوره🙃؛
سعید:چشم بفرمایین☹️:)
آدرس رو دادم به آقا محمد یکم براندازش کرد و اونو گذاشت لای یک پرونده و بعد به من گفت😁:
محمد:سعید الان که آدرسشون رو داریم خیلی خوبه ولی فعلا نمیتونیم و نمیشه وارد عمل بشیم و به اونجا بریم🙂
سعید:چرا آقا...🙁؟
الان بهترین موقعیتی که داریم برای دستگیری اونا😕...
محمد:آره دقیقا خیلی موقعیت خوبیه اما فعلا چند روز از مناظرهها مونده شاید بتونیم به بالاییهاشون برسیم🙃
سعید:بله متوجه شدم🤗؛
حق با فرمانده بود شاید به بالاتریهاشون میرسیدم یه دفعه رسید ذهنم به آقامحمد گفتم آقا فرشید چی امکانش زیاده فرشید اونجا باشه🙁؟
محمد:آره ولی فعلا باید حواسمون به این چند روز باشه مراقب فرشید هم هستیم نگران نباش😊...
سعید:میگم آقا به این دوتا چیزی نگین الان باز یه بهونه پیدا میکنن منو مسخره میکنن😑...
محمد:چیو نگم😅؟
سعید:اینکه شما از قبل آدرس رو میدونستین☹️
محمد:نمیشه آقا سعید😁
رسولللل و داوودددد بیاین😂📣
(محمد بهشون پیوست😂🙂)
(به اکیپ خُلهای سایت😁)
داشتیم منو و آقامحمد میخندیدیم که یهو در باز شد و...😬
••💚🌿💚🌿💚🌿💚🌿💚••
نویسنده:بانو میم.ت🖊❤️:)
کپی رمان نامیرا با ذکر نام نویسنده مشکلی ندارد اما در غیر این صورت حرام است🔍♥️=)
نظراتون راجب این پارت؟👇🏿🙂؛
https://harfeto.timefriend.net/16645531930562
خب عزیزم،قبلا گفتم که نامیرا یعنی کسی که نمیمیره...
و توی ادامه رمان متوجه میشین که چرا اسم رمان اینه❤️🌱
همراهمون باش😁❤️
#ناشناس
نه دیگه یکم فشار بیارین،توی این تابستون مغزتون صاف نشه😂😁
#ناشناس
محرمیعنیاینکهبشینیمعزاداریکنیم💔
براآقاهمفرقیندارهوسطهیئتباشی
یاسرسجادهبشینیاشکبریزی . . !
خیلیهاسرهمینسجادههاعوضشدنا،
حسینیشدن . .
#ازدستندیماینشبهارو🚶🏿♂