eitaa logo
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
4.8هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
720 ویدیو
73 فایل
ھوﷻ 📩رمانهای عاشقانه ی مذهبی را❣️ با ما بخوانید. 💚 🔔 #رمان انلاین هم داریم روزی دو رمان ظهر #روژان فصل ٣ و شب #فالی‌دراغوش‌فرشته در خدمتتونیم. 🌸کپی رمانها بدون اجازه ادمین جایز نیست وپیگرد دارد 🚫 🆔 @Ad_noor1 👈 تبلیغات و ارتباط
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼🍃🌼 📚 🌼🍃 🌼 📝 نویسنده: 🔻 دنبالش رفتم،در زدم ولی جوابی نشنیدم. دوباره درزدم: مهتاب:بله؟ صداش گرفته بودانگار گریه کرده بود. باتعجب گفتم: +مهتاب،خوبی؟بیام تو؟ بعدازچندثانیه گفت: مهتاب:بیاتو. سریع دروبازکردم ووارد اتاقش شدم. سرش وگذاشته بودرو زانوش وشونه هاش ‌می لرزید. بانگرانی کنارش روتخت نشستم،دستم وگذاشتم روشونش وگفتم: +مهتاب! هق هقش اوج گرفت، بغلش کردم وگفتم: +عزیزم آروم باش،گریه نکن مهتاب جونم. چندلحظه گذشت حس ‌کردم آروم شده،ازخودم جداش کردم وازاتاق بیرون رفتم وواردآشپزخونه شدم. بعدازریختن آب تولیوان‌به اتاقش برگشتم.‌لیوان وسمتش گرفتم و گفتم: +بیاعزیزم،بخورآروم بشی.‌لیوان وازدستم گرفت وکمی ازآب خورد. لیوان وگذاشت رومیز کنارتختش وچشماش‌وبست وبه پشتیه تخت‌تکیه داد. بدجورکنجکاوونگران شده بودم،لبم وجویدم وبا صدای آرومی گفتم: +مهتاب،نمیگی چی شده؟ اشکش چکید،سریع گفتم: +وای نه غلط کردم اصلا نمی خوادبگی الان بازگریه می کنی. پوزخندی زدوگفت: مهتاب:مامانم که زنگ ‌زدگفت حال خالم بد‌شده شب قراره اونجا بمونه. بانگرانی گفتم: +برای همین گریه می کنی؟ الان حالش خوبه؟اصلا‌چش شده بود؟ مهتاب:حالم برای این‌بدنیست. +پس چی؟ مهتاب آهی کشیدوگفت: مهتاب:مامانم گفت خاله‌به حسین گفته که میخواد براش بره خاستگاری ‌دختر همسایشون،ولی‌حسین گفته نمی خواد‌وفعلا نمی خوادازدواج‌کنه خاله هم خیلی اصرار‌می کنه معلوم نیست چی تواین دختره همسایه دیده که درحدی اصرار‌کرده که به حسین گفته اگه بااین دختره ازدواج نکنی شیرم وحلالت ‌نمی کنم،حسینم قاطی می کنه ودعوامی گیره بعدازخونه میزنه بیرون خاله هم هرچی زنگ ‌میزنه گوشیشوجواب نمیده. متفکرگفتم: +عجب! باناراحتی گفت: مهتاب:میدونی حسین وسط دعوابه خاله چی گفته؟ باتعجب گفتم: +ازکجابدونم آخه؟اه مهتاب حرف وکامل بزن دیگه. بابغض شدیدی گفت: مهتاب:گفته که یکیو دوست داره،گفته که عاشق شده وبه جز اون باهیچکی ازدواج نمی کنه. بعدازاین حرف بلندزد زیرگریه. باهنگ بغلش کردم، وای خدااگه یکی دیگه رو دوست داشته باشه که‌مهتاب داغون میشه. پوف کلافه ای کشیدم و پشتش ونوازش کردم بلکه آروم بشه. * به مهتاب که ازشدت.گریه خسته شده بود‌و خوابش برده بودنگاه کردم،آهی کشیدم واز جام بلندشدم وازاتاق زدم بیرون. انقدردرگیرمهتاب شدم‌یادم رفت به دنیاخبر‌بدم. سریع گوشیم وبرداشتموبهش زنگ زدم ولی هرچقدرمنتظرموندم ‌جواب نداد.‌بهش پیام دادم: +سلام دنیاجونم امشب بیاخونه مهتاب اینا،الان آدرسشون ومی فرستم. پیام وسندکردم ودوباره پیامی بهش دادم وآدرس وفرستادم. به سمت آشپزخونه رفتم،برای شام تصمیم داشتم لازانیادرست کنم. موادلازانیاروآماده کردم، پشت میزناهارخوری نشستم تایکم استراحت کنم. آیفون به صدادراومد،به سمت آیفون رفتم وجواب دادم: +بله؟ امیرعلی بود،دروبازکردم. وای خدای من اصلایادم نبود،الان امیرعلی بیادکه دنیانمی تونه بیاد،هم امیر معذب میشه(حالاچقدرم برای من مهمه*)هم دنیا‌ازپسرای مثبت بدش میاد.‌پوف کلافه ای کشیدم و‌درورودی روبازکردم. بعدازچندثانیه واردشد، وقتی دیدمن جلوی درم‌طبق معمول سرش و انداخت پایین،اه خنگ آخه حیف این چشما نیست پنهون می کنی پشمک؟ امیرعلی:استغفرالله! باتعجب گفتم: +بله؟ سری تکون دادوگفت: امیرعلی:سلام،بااجازه. باکلافگی گفتم: +فاذاماذا؟کجامیری؟‌اول جواب من وبده؟‌برای چی گفتی استغفر الله مگه چی شد؟وا اخمی کردوگفت: امیرعلی:روخودتون کار کنیدکه ازاین به بعدبا صدای بلندفکر نکنید.‌بعدازاین حرف رفت،‌چی شد؟منظورش چی بود؟ کمی فکرکردم و...‌وای خاک برسرم گندزدم باز فکرم وبه زبون آوردم یعنی اون فهمیدکه من گفتم حیف اون چشما نیست که پنهون می کنی. باحرص موهام وکشیدم ومشت محکمی به در زدم. &ادامه دارد.... 🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 📚@ROMANKADEMAZHABI❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 ❌❌این رمان سفارشی کانال رمانکده مذهبی میباشد کپی شرعا اشکال دارد❌❌ کانال رپلای (دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان های ما و pdf رمان هایی دیگر)👇🏻👇🏻👇🏻 @repelay
🌼🍃🌼 📚 🌼🍃 🌼 📝 نویسنده: 🔻 صدای زنگ گوشیم باعث شدبه خودم بیام. سریع به سمت گوشیم رفتم وجواب دادم: +سلام دنیا:سلام عشقم خوبی؟ نشستم رومبل وگفتم: +فدات. دنیا:پیامت ودیدم هالین،باشه می تونم بیام. باکلافگی گفتم: +راستش یه مشکلی پیش اومده. بانگرانی گفت: دنیا:چه مشکلی؟ +امیرعلی اومده خونه .من نمیدونم میمونه یانه اگه میشه منتظربمون تابهت خبربدم. دنیا:عق!چه بهترگفتی فکرش وکن میومدم اون پسره چندش ومی دیدم. نیمچه اخمی کردم و گفتم: +دراون حدم نیست بدبخت. دنیا:ایش،ول کن بابا +باش،راستی چرازنگ زدم جواب ندادی؟بازکجاسرت گرم بود؟ دنیاخندیدوگفت: دنیا:سرم گرم مامانت بود. باتعجب گفتم: +هان؟ دنیا:اون لحظه که زنگ زدی مامانت پیشم بود، گیرداده بودازهالین خبر داری یانه؟ازشانس بد توهم همون موقع زنگ زدی... بانگرانی گفتم: +خب؟ دنیا:خب که جونم برات بگه مامامت گیر دادکی زنگ زده؟هی می گفت بایدبگی کی زنگ زده، شانس آوردی من اسمت وذخیره نکرده بودم و شمارت ناشناس بود، به مامانت نشون دادم گفتم ایناها خاله شماره ناشناسه خودمم نمیدونم کیه،مامانتم پیله کردکه نه دروغ میگی بگوکیه من مطمئنم توازهالین خبرداری واین حرفا. باکلافگی گفتم: +توچیکارکردی؟! دنیا:منم قاطی کردم دادزدم سرش گفتم: نمیدونم کجاست اون موقعی که ازخونه فراریش میدادین فکر اینجاشم می کردن. لبخندی زدم وگفتم: +آفرین دمت گرم. دنیابالحن لاتی گفت: دنیا:نوکریم. خندیدم وگفتم: +من برم کاری نداری؟ دنیا:کجابری؟دلم تنگ شده بودمی خواستم حرف بزنم باهات. + بایدبرم لازانیا درست کنم،حال کن دارم بخاطرت لازانیادرست می کنم. دنیا:آخ جان بدجورهوس کرده بودم، البته اگه شانس بیارم که این پسره بره. +آره ای کاش بشه بپیچونیمش. دنیا:اوهوم. +من برم،بای بای. خندیدوگفت: دنیا:بای. گوشی وقطع کردم وباکلافگی ازجام بلند شدم، همون لحظه امیر علی هم ازپله هااومد‌پایین. امیر:ببخشیدهالین خانم؟ +بله؟ امیر:مهتاب کجاست؟ +خوابه. سری تکون داد،گفتم: +چای یاقهوه؟ امیر: بایدبرم. باتعجب گفتم: +بری؟کجابری؟ امیر:بااجازتون امشب منزل نمیام یک کاری برام پیش اومده. انگاراولش نفهمیدم چی گفت، وقتی حرفش وهضم کردم بلندجیغ کشیدم وگفتم: +واقعا؟؟ امیرعلی بدبخت باهنگ نگاهم کرد. بلندجیغ کشیدم وبا صدای بلندگفتم: +هوهوهو،آخ جووون، ایول دمت گرم خوبه که خونه نمیای. بدبخت هنگ کرده بود. سری ازتاسف تکون دادو زیرلب چیزی گفت که متوجه نشدم. سرش وپایین انداخت و گفت: امیر:چیزی شده؟برای چی انقدراصراردارید من خونه خودمون نمونم؟ ایش اینو نگاااا حتمابایدبه روم بیاره که اینجا خونه خودشونه؟خب خونه خودشونه دیگه حق داره، وای دیوونه شدم چی میگم اصلا؟ لبخنددندون نمایی زدم وگفتم: +مهم نیست،شمابفرمایید بیرون. اخمی کردوگفت: امیر:بله؟ خندم گرفت یکاره داشتم ازخونه خودش بیرونش می کردم. اصلاحواسم نبوددارم چیکار می کنم دستم و دراز کردم سمت حیاط وگفتم: +برودیگه. یه مقدار به سمت عقب خودشو کشید که نتونستم جلوی خودم وبگیرم وگفتم: +چته؟چراخودت ومیکشی عقب؟ واقعا حرصم گرفته بود: +مگه من جزام دارم؟یاتوآدم به دوری؟ دوقدم رفتم جلووگفتم: +حرف بزن،چراجوابم ونمیدی؟تواولین پسری هستی که روش وازمن برمیگردونه واین برای من خیلی زورداره. صداش وشنیدم که زیر لب گفت: امیر:استغفرالله! نتونستم جلوی خودم و بگیرم باصدای بلندگفتم: +دردواستغفرالله،چرابه جای این دوکلمه بامن حرف نمیزنی؟ سکوت شد،زل زدم بهش ولی سرش پایین بود، پسره ی از آدم به دور! نگاهش رو به زمین دوخته بود، باصدایی که عصبانیت میلرزید گفت: امیر:یک چیزی به اسم حیاوجودداره که شما نداری. کاش.. کاش.. گفتم:کاش چی؟ هان؟ کاش اصلا خونه نمی.. جمله شو ادامه نداد . باسرعت ازجلوم رد شدو رفت بیرون ودرو محکم به هم کوبید. &ادامه دارد.... 🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 📚@ROMANKADEMAZHABI❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 ❌❌این رمان سفارشی کانال رمانکده مذهبی میباشد کپی شرعا اشکال دارد❌❌ کانال رپلای (دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان های ما و pdf رمان هایی دیگر)👇🏻👇🏻👇🏻 @repelay
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨ امشب ، شبِ بیست و سوم رمضان، مهم ترین شب قدر سفیان بن سمط می گوید از امام صادق(ع) پرسیدم: امید می‌رود چه شبهایی از ماه رمضان لیله القدر باشد؟ امام پاسخ دادند: نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم. پرسيدم : اگر كسى معذور باشد، به كدام شب بيشتر اهميت بدهد؟ حضرت فرمودند: شبِ بیست و سوم 📗من لا یحضره الفقیه، ج۲ ص۱۶۰ ✅ امشب، شبِ بیست و سوم رمضان است و فضیلت آن از دو شب قبلی بسیار بیشتر است. ⚠️ مراقب باشیم حتی یک لحظه اش با غفلت ، بیهودگی و گناه سپری نشود. ✔️ دعاها و اعمال ما در این شب، تعیین کننده مقدرات سال آینده ما می‌باشد. ✔️برای اطلاع از اعمال این شب میتوانید به کتاب مفاتیح و اقبال الاعمال مراجعه کنید. ✔️ با شب زنده داری، دعا، نماز، تضرع و مناجات با خدا، انجام اعمال توصیه شده و ... از این شب‌ها نهایت بهره را ببریم تا ان شاء الله خدا بهترین مقدراتش را برای ما ثبت کند. ✔️ مهم ترین دعا تعجیل در فرج آقا صاحب الزمان است که باعث رفع مشکلات و گرفتاری‌های مردم جهان خواهد شد و سعی کنیم حاجت اول و اصلی خود را دعا برای فرج ایشان قرار دهیم. ✔️سپس دعا کنیم برای خود و جمیع مومنین که ان شاء الله به بهترین شکل عاقبت به خیر بشویم و به بالاترین سعادت در دنیا و آخرت به توفیق الهی برسیم و همچنین از خدا طلب مغفرت و توبه کنیم بابت غفلت‌ها و گناهانی که مرتکب شدیم. ✔️ با توسل به ۱۴ معصوم خصوصا امام زمان(عج) از ایشان بخواهیم برای ما دعا کنند تا بهترین مقدرات ان شاء الله نصیب ما شود. ┈٠~•°•🖋🥀🗞🥀✒️•°•~٠┈ 📚 @romankademazhabi ♥️ ┈٠~•°•🖋🥀🗞🥀✒️•°•~٠┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
🍃🥀🍃🥀 🥀🍃🥀 🍃🥀 🥀 ⚜هوالعشق ⚜ 📕#محا
🍃🥀🍃🥀 🥀🍃🥀 🍃🥀 🥀 ⚜هوالعشق ⚜ 📕🥀 ✍ به قلم : 🍃 محمدحسین مابقی غذا را در فکر دختری گذراند که تمام تصورش نسبت به دختران جوان و لوند دوران تحصیلش ، تغییر داده بود ... بعد از افطار حسینیه خلوت شد تا برای احیا مهیا شود ... مهدا در حیاط مشغول خشک کردن ظرف هایی بود که حسنا ، فاطمه و مائده می شستند که صدای مهراد نگاه ها را بسمت او برگرداند : سلام بر دانشجوی با انگیزه ... چطوری ؟ مهدا : سلام استاد ، نمی دونستم شما هم تشریف آوردین . ـ حالا ناراحتی برم ؟ بخاطر تو اومدم ولی دلم میخواد دلایلتو راجب حضور تو این مراسما برام بگی با این حرف مهراد ، سجاد و محمدحسین به او خیره شدند که مهدا گفت : ـ نه این چه حرفیه ، همه مهمان امام علی هستیم .بزرگترین علت برگزاری این شب ها خود ما هستیم ، ذات همه ی انسان ها طالب نتیجه گیریه و این شب ها به آدم کمک میکنه به خودش و تصمیماتی که در طول یک سال داشته برگرده از خودش و خدای خودش طلب بخشش کنه برای ایام بر باد رفته و اون رو برای اصلاح در آینده بکار ببنده مهراد همین طور که بسمت امیر در حال بهم زدن حلوا میرفت ، گفت : به نظر من اینکه میگن سرنوشت آدم تو این شبا رقم میخوره اشتباهه ، من اصلا به تقدیر و سرنوشت اعتقادی ندارم ـ منم به آینده از پیش تعیین شده بی تغییراعتقاد ندارم ندا : هه ... اون وقت پروفسور شما الان این جا چیکار میکنی ؟ شما ک.... مهراد ملاقه ی بزرگ را در دست گرفت و همان طور که حلوا را بهم میزد گفت : میگفتی مهدا ـ بله عرض می کردم منم اعتقادی به جبر ندارم ـ خب پس معتقدی اینی که میگن این شب ها شب سرنوشته الکیه ؟ ـ نه این طور نیست ندا :‌ پس میشه مرحمت کنین نظرتون رو بفرمایید حسنا :‌ اگه شما زبون به کام بگیری داره میگه مهدا : اینکه گفته میشه سرنوشت یک سال آدم رقم میخوره به این معنا نیست که یه نقشه و یه دست خط از زندگی و احوالات انسان قرار داده میشه و همه طبق اون و بدون اختیار بسمتش حرکت میکنن ! بلکه منظور اینکه با توجه به گذشته ی انسان و اعمال اون و اختیاری که داشته و تصمیماتی که گرفته یک سال پیش رو براش مقدر میشه و در واقع پیش بینی میشه ، ضمنا کسی قراره این سرنوشت رو پیش نویس کنه که خودش خالقه ، راجب کاربرد یا خطای دور از انتظار یه دستگاه از کی سوال میکنیم ؟ قطعا از مخترعش چون اون به تمام نکات اون وسیله آگاهی داره ! حالا شما تصور میکنین خالق گیتی پهناور از احوالات موجودی که خلق کرده خبر نداره ؟ ضمنا بزرگترین علتی که باعث این پیش بینی میشه عملکرد خود ماست ... امیرحسین : پس اینکه میگن این شب و قدر بدونین تا آینده خوبی داشته باشین منظور چیه ؟ مهراد : سوال منم هست این جوری که آدم پاسوز گذشته و اشتباهاتش میشه ! مهدا : خب ببینین این گذشته و تصمیمات بعضی درسته بوده و بعضی خطا و گناه اینکه میگن در های بخشش آسمان به روی انسان گشاده میشه به همین دلیله ، آدم در این شب ها از خداوند طلب مغفرت میکنه و ازش میخواد بابت گناهان گذشته اونو ببخش و اون سابقه ی بد رو به پای آینده اش نذاره ! گرم بحث بودند و متوجه کسانی که دور آنها حلقه زده و به سخنانشان گوش میدادند ، نشده بودند . همکلاسی و دوست مائده که برای کمک به جمعشان اضافه شده بود . تمام وجودش معطوف حرف های مهدا و جواب هایش بود و ناخودآگاه گفت : پس خدا فقط میخواد ما این شبا به غلط کردن بیافتیم تا آینده مون خراب نکنه ؟ اینکه خیلی بی رحمانه است ما مجبور میشیم توبه کنیم ... با حرف او مائده از لحن طلبارکش نگران به مهدا زل زد که مهدا با پلک زدن او را آرام کرد و به او فهماند اعتقاد دوستش هیچ ارتباطی به او ندارد . سید هادی : نه این جور نیست شما مجبور نیستی از خدا طلب بخشش کنی ! شما کاملا در انتخاب عاقبت خودت مختاری ! ضمنا وقتی ما میتونیم بگیم طرف توبه کرده که از ته دل از کارش پشیمون باشه و اونو تکرار نکنه ... ـ چطور مختاریم وقتی که اگه توبه نکنیم تو آتیش جهنم گرفتار میشیم ؟ خدا داره مجبورمون میکنه توبه کنیم مهدا : عزیزم وقتی شما به هر دلیلی به پزشک مراجعه میکنی اون توصیه میکنه از دارو استفاده کنی و یک سری چیزا رو واست قدغن میکنه ، اجباری در کاره ؟ ـ خب نه چون واسه خودمه ... اون وظیفه اشه بگه ... برای اون فرقی نمیکنه که من چیکار میکنم ! ضمنا اگه من رعایت نکنم منو مجازات نمیکنه ولی خدا این کارو میکنه ! &ادامه دارد ... 🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃 📚 @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 ❌❌این رمان سفارشی کانال رمانکده مذهبی میباشد کپی شرعا اشکال دارد❌❌ ↪️ کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)👇🏻👇🏻 @repelay
🍃🥀🍃🥀 🥀🍃🥀 🍃🥀 🥀 ⚜هوالعشق ⚜ 📕🥀 ✍ به قلم : 🍃 ـ خب میگی واسه خودته ... چرا فکر میکنی توصیه های خدا برای تو نیست ؟ بقول تو برای دکتر هیچ فرقی نداره که تو بعد از نتیجه طبابت چیکار میکنی ، چرا فکر میکنی عبادات تو برای خدا تاثیری داره ؟ اینکه تو بهشتی باشی یا جهنمی چه کمکی به خدا میکنه ؟ اونی که بخدا و تعلیماتش نیاز داره تو هستی ! مهدا : بیاین این جوری به قضیه نگاه کنیم ... خانم شما اگه دارو هاتو نخوری دقیقا چه اتفاقی میافته ؟ ـ خب بیماریم تشدید میشه مرصاد : حتی ممکنه موجب مرگ بشه مهدا : دقیقا ، حالا اگه شما خدایی نکرده در اثر مصرف نکردن دارو ها و بی توجهی به توصیه های دکتر از دنیا بری تقصیر دکتره ؟ یا تقصیر دارو ها ؟ دختر : خب هیچ کدوم تقصیر خودم مرصاد : دقیقا ، پس بنظرتون دکتر مرگو براتون انتخاب کرده یا اون بوده که بخاطر عدم رعایت مواجب بقول خودتون ، شما رو مجازات کرده ؟ مهدا : اگه به مجازات و آخرت هم همین طور نگاه کنیم متوجه میشیم خدا هیچ وقت مجازاتو خلق نکرده بلکه جهنمی شدن نتیجه اعمال خودمونه ، دانشمندان فیزیک معتقدن سرما و تاریکی وجود مادی نداره و نتیجه نبود گرما و روشناییه . خدا راه رو به ما نشون داده و به ما اختیار داده که تصمیم بگیریم ولی اینم گفته که هر کار و تصمیمی یه عقوبتی داره ! جمع در فکر فرو رفته بود که دختر در تنگنا قرار گرفته ، گفت : خب اینهمه سختی کشیدن لازمه ؟ چرا باید از لذت هامون دور باشیم ؟ به چادر مهدا اشاره کرد و گفت : مثلا چرا باید تو این چادرا عذاب بکشیم ؟‌ اصلا چرا برای کاری که دلمون میخواد بکنیم باید جواب پس بدیم ... ؟ مگه خدا خودش ما رو این جوری خلق نکرده ؟ پس چرا نمیذاره راحت باشیم ؟ ندا غضب آلود به او نگاه کرد و با لحنی تند با اشاره به سر و وضع آزادی که داشت گفت : کسی مجبورت نکرده بیای که ! راه باز جاده دراز ... با این ریخت و قیافه چطور به خودت اجازه دادی بیای هیئت ما ؟ حتما اومدی با خدا معامله کنی پوزخندی زد و ادامه داد : میدونم دردت چیه بیا این حلوا رو هم بزن شاید خدا نگات کرد . رو به مائده گفت : دوست تو بوده نه ؟! دو تا خواهر نمونه هستین ... ! خواهرتم بخاطر همکلاسی مسیحیش با من دشمنه .... دختر با چشم هایی که از اشک و کینه سرخ شده بود به ندا خیره شد و همان طور که جمع را ترک میکرد گفت : دختره ی عوضی ... به تو چه ؟! مگه تو خدایی ؟ مگه من با تو حرف زدم ؟ یه مشت آدم از خود متشکر متحجر بدبخت ... ! حالم از خودتون و فکر زنگ زده و پوسیده تون بهم میخوره ! مهدا با صدایی که از شدت خشم می لرزید رو به ندا گفت : خالقی یا قاضی ؟ چطور به خودت اجازه میدی مردمو قضاوت کنی برای جزا و کیفرشون اندازه تعیین کنی ؟ .... چی از حق الناس میدونی ؟ هیئت ما ؟ نکنه فکر کردی اینجا ملک شخصیته ؟! کی گفته اون دختر مسیحی جهنمیه تو دربست بهشتی ؟ چطور به خودت اجازه میدی به خواهر من بخاطر دوستش توهین کنی ؟ &ادامه دارد ... 🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃 📚 @ROMANKADEMAZHABI ❤️ eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 ❌❌این رمان سفارشی کانال رمانکده مذهبی میباشد کپی شرعا اشکال دارد❌❌ ↪️ کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)👇🏻👇🏻 @repelay
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌼۰۰۰﷽۰۰۰🌼 💥 اگر در شب قدر، به امام گره بخوری، هر چه پيش آيد خوش آيد. «کل فرصت دنيا فرصت کوتاهي است. در کل اين فرصت، ما بايد اهل سرعت و سبقت باشيم. لااقل در شب‌هاي قدر بايد اهل سبقت و سرعت باشيم. نترسيم. پا روي خواسته‌هاي نفسانی بگذاريم، به امام گره بخوريم. هر چه پيش آيد خوش آيد. مثل زهير و حر شويم. وقتي به امام گره خوردی هر چه پيش آيد خوش آيد؛ ديگر غصه چيزی را بخوری 👌استادمیرباقری ┈٠~•°•🖋🥀🗞🥀✒️•°•~٠┈ 📚 @romankademazhabi ♥️ ┈٠~•°•🖋🥀🗞🥀✒️•°•~٠┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
@ROMANKADEMAZHABI ایتا یادت باشد 22.mp3
2.99M
🎙 📕 رمان صوتی🎶 عاشقانه "یادت باشد"💞 ┈٠~•°•🖋🥀🗞🥀✒️•°•~٠┈ 📚 @romankademazhabi ♥️ 🗞eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 ┈٠~•°•🖋🥀🗞🥀✒️•°•~٠