💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۴: ثقیف جلوی گاری نشست و افسار به پهلوی الاغ کوبید. گاری راه ا
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۲۵:
چه قدر شما عفیف هستید! زیبایی و پارسایی، برازندهی شماست.
_ در خیالم نمیگنجید که شاعر اهلبیت، وقت و ذوق خود را برای شعر گفتن دربارهی یکی مثل من تلف کند!
_ شاعر یعنی ستایشگر خوبی و راستی و زیبایی. به نظر شما این چه معنایی دارد که دوباره چنین تصادفی یکدیگر را دیدیم؟
_ معنایش را نمیدانم، ولی میدانم چیزی که معنا دارد نمیتواند تصادفی باشد.
_ از نظر من، دست تقدیر الهی در کار است.
_ پس باید خودش آن را معنا کند.
پیش از آنکه به کوچه برسند، صدای پای اسبانی آمد که به تاخت نزدیک میشدند. دعبل به عقب نگاه کرد. مأمورها بودند. شرطهها و صاحب گاری به دنبالشان میدویدند. دعبل به ثقیف گفت:
« تو فرار کن و به مسلم خبر بده. خود را به کوچه برسان و جایی پنهان شو. اگر تو را بگیرند، دیگر ثمن را نخواهی دید.»
_ شما پس چه؟
دعبل فریاد کشید: « گفتم برو!»
ثقیف انگار از خواب بیدار شده باشد، از گاری پایین پرید، کتابها را چنگ زد و مانند خرگوشی تیزپا دوید و خود را به کوچه رساند و ناپدید شد. چهار اسب از راه رسیدند و گاری را محاصره کردند. سلما حصیرها و سبدها را کنار زد و با آرامش و متانت، پا روی چرخ گذاشت و از گاری پایین آمد. کنار دعبل ایستاد و دستمال را جلوی صورت گرفت.
_ به شما تبریک میگویم! با فوجی که میشد شهری را به تصرف درآورد توانستید دختر بیپناهی را دستگیر کنید. یادتان باشد من باعث شدهام که شما بتوانید انعام خوبی از ابراهیم موصلی بگیرید. پس آرام باشید و بگذارید این جوانمرد که میخواست مرا به منزلم بازگرداند برود.
سوار گفت:
«برای همین تو را پنهان کرده بود؟ قرارتان در میوهفروشی بود؟»
به دعبل نگاه کرد.
_ تو نبودی که گفتی سرت به خرید گرم بوده؟ کدویت کجاست؟
اسبی که کجاوه بر آن بود پیش آمد. شرطهای دو جعبه از گاری برداشت و روی هم گذاشت تا سلما بتواند سوار کجاوه شود. سلما سوار شد. یکی از سواران به دعبل گفت:
« تو باید با ما بیایی. جرم کسی که مرغ خانگی را فراری دهد، سنگین است.»
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
💫 «رو به راه»
🔹کارگاه خوشنویسی «خط نصر» تلاشی برای بازخوانی هنری سورهی مبارکه نصر بود. این رویداد تنها یک گردهمایی تخصصی نبود، بلکه پاسخی هنرمندانه به ضرورتهای ایام و شرایط خاص منطقه بود. هنرمندان حاضر در این کارگاه با بهرهگیری از تمامی ظرفیتهای هنری خود، آیات این سوره را در قالب روشهای اصیل و جدید خوشنویسی به رشته تحریر درآوردند.
🪴 هنرڪدهی «رو به راه»
🪴 https://eitaa.com/rooberaah
━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک جنایت عجیب و غریب در ۹ اسفند اتفاق افتاد، موشکی که برای نخستین بار توسط آمریکا در #لامرد آزمایش شد و انسانهای بیگناه را به شهادت رساند.
#پویانمایی
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۵: چه قدر شما عفیف هستید! زیبایی و پارسایی، برازندهی شماست.
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۲۶:
سلما سر از کجاوه بیرون آورد.
_ بیهوده تهمت نزن مرد! همه میدانید که من خودم فرار کردم و بیآنکه بخواهم از این خیابان سردرآوردم. باز هم اینکار را میکنم. این بیچاره داشت کدویی میخرید که من از گرد راه رسیدم. میوهفروش بود که مرا در خمرهای پنهان کرد تا دستتان به من نرسد.
_ به خدمت آن مردک هم میرسیم.
با حلقههای تازیانه به دعبل اشاره کرد.
_ بعید است داروغه و قاضی باور کنند که ایشان این گاری را دزدیده و شما را زیر حصیر و سبد پنهان کرده و با آن سرعت از ما گریخته تا ببرد و تحویلتان دهد.
شرطهای با طناب پیش آمد تا بازوان دعبل را ببندد. دعبل او را به چرخ گاری کوباند. سوار، تازیانهاش را به حرکت درآورد و سینهی او را هدف گرفت. دعبل با چابکی خود را کنار کشید. نوک تازیانه، کنار بازویش، به گوش الاغ خورد. الاغ رم کرد و گاری را به سرعت با خود برد. صاحب گاری فریاد زد:
«به دادم برسید! الاغم را بگیرید!»
کسی توجهی نکرد. خودش بدوبیراهگویان در عقب گاری که دور میشد و سبدها را به زمین میانداخت راه افتاد. دیگر نفس دویدن نداشت. دعبل کنار کجاوه به دختر گفت:
«تمنا میکنم نامتان را از من دریغ نکنید! بگذارید لااقل دلم به این خوش باشد که نامتان را میدانم. شاید کاری از دستم برآمد.
_ زُلفا هستم.
_ خداحافظ زلفا! شاید باز همدیگر را دیدیم.
دعبل به آنطرف خیابان دوید تا بلکه خود را به پل برساند. فاصله زیاد بود. شرطهها دورهاش کردند. چندتایی را به زمین زد و دوتا را مانند دو لنگه کفش به هم کوبید. یکی از سوارها تیری در کمان گذاشت و به سویش نشانه رفت.
_ بایست و بیهوده خود را به کشتن نده!
دعبل دست از تقلا کشید. بازوانش را بستند. سوارهای افسار اسب زلفا را گرفت و با همراهی دو سوار دیگر، به راه افتادند. زلفا پردهی کجاوه را اندکی کنار زد و با نگرانی به دعبل نگاه کرد. انگار بخواهد بگوید متأسفم که به زحمت افتادید!
از دعبل کاری برنمیآمد تا نگذارد او را به دربار بازگردانند. ناچار با لبخندی تلخ، بدرقهاش کرد.
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅