eitaa logo
💫 «رو به راه»
826 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
1 فایل
°•﷽•° 🏡 خانه ی هنر هنرکده ی رو به راه رسانه های دیگر ما: «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @zeynab1370
مشاهده در ایتا
دانلود
🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساخت آویز دیواری 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۲: میوه‌فروش به اسب‌سوار تعارف کرد که پیاده شود و با برشی از خ
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۳: دعبل که خود را به میوه‌فروش رسانده بود، کدو‌ را بالا برد و پیش از آن‌که او فرصت کند دستش را سپر کند، آن را به سرش کوبید. کدو چند پاره شد و میوه‌فروش با نعره‌ای تلوتلو خورد و روی سبدهای انبه و موز افتاد و از حال رفت و تخمه‌های کدو به موهای سروصورتش آویزان ماند‌. _ عجب! فکر نمی‌کردم تخمه‌اش نصیب خودت شود. صاحب گاری که صحنه را دید، فریاد زنان فرار کرد. دعبل چفت در را باز کرد. دختر بیرون آمد. برافروخته و هراسان بود. دعبل پای میوه‌فروش را گرفت و او را توی پستو کشاند و در را به رویش بست. دختر خود را به گوشه‌ای کشاند تا از بیرون دیده نشود. _ از تو ممنونم جوانمرد! انگار در این شهر نمی‌توان به کسی اطمینان کرد؛ اما به گمانم شما انسان شریفی هستید! خدا کند بتوانم از این شهرِ نکبت بگریزم و به دیار خود بازگردم. دعبل که باز از زیبایی او و گیرایی چشمانش مبهوت مانده بود، با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد پرسید: «برای همین فرار کرده‌اید؟ آن‌جا کسی انتظارتان را می‌کشد؟» _ پدر و عموهایم را کشتند. هرچه را می‌شد غارت کردند و خانه و کشتزار و درختانمان را به آتش کشیدند‌. نمی‌دانم مادر و برادرم در آتش سوخته‌اند یا توانسته‌اند بگریزند. _ درود بر پدر و مادر گرامیتان و فرزند شایسته‌شان! دعبل طول خیابان را نگاه کرد. خبری نبود. افسار الاغ را گرفت و گاری را داخل دکان آورد. کدوها را پایین ریخت. به ثقیف اشاره کرد تا کمک کند‌. حصیر و چندتایی جعبه چوبی و سبد را روی گاری گذاشتند. دعبل دیناری روی کفه‌ی ترازو انداخت. سکه با سروصدا چرخید و پهن شد و آرام گرفت. _ لطفاً سوار شوید و خود را زیر این حصیر و سبدها پنهان کنید تا از این‌جا دور شویم. راه دیگری به ذهنم نمی‌رسد. میوه‌فروش ناله می‌کرد و دشنام می‌داد. دختر نمی‌توانست تصمیم بگیرد. ثقیف گفت: «این آقا دعبل خُزاعی است. شاعر خوب و مرد خوب. خیالت راحت. برو بالا، بعد می‌روی زیر این چیزها.» دختر برای نخستین بار لبخند زد. خجالت‌زده و متعجب به دعبل نگاه کرد. _ درود بر شما! خواست حرف دیگری بزند که صرف‌نظر کرد. پا روی جعبه‌ای گذاشت و سوار گاری شد. ثقیف حصیر را رویش کشید و سبدها را روی حصیر گذاشت. میوه‌فروش به در کوبید. _ باز کن این در لعنتی را! می‌کشمت دزد سر گردنه! نمی‌گذارم این انگور شیرین، نصیب تو روباه مفت‌خور شود! گیرتان می‌آورم. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
هدایت شده از 🌸 زندگی زیباست 🌸
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 فیلم کوتاهی که در فضای رسانه‌ای جهان، پربازدید شده است  🪴 هنرڪده‌ی «رو به راه» 🪴 @rooberaah ━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۳: دعبل که خود را به میوه‌فروش رسانده بود، کدو‌ را بالا برد و
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۴: ثقیف جلوی گاری نشست و افسار به پهلوی الاغ کوبید. گاری راه افتاد. دعبل به خیابان نگاه کرد. چیز مشکوکی ندید. کنار گاری حرکت کرد. تصمیم داشت به اولین کوچه بپیچند و از مرکز شهر دور شوند. از شکاف حصیر، چشمان دختر پیدا بود. _ باید چادرتان را عوض کنید و پوشیه بزنید تا نتوانند شما را بشناسند. اگر لازم باشد تا بصره یا هر کجای دیگر همراهیتان می‌کنم. دیگر نمی‌گذارم اسیر این از خدا بی‌خبران شوید! به ثقیف گفت: «تا پاچه‌مان را نگرفته‌اند تندتر برو! صاحب گاری رفت سگ‌ها را خبر کند.» ثقیف، افسار را تکان داد و به پشت و پهلوی الاغ زد. حیوان تنبل‌تر از آن بود که سرعت بگیرد‌. دعبل صدای دختر را از زیر حصیر شنید. _ نمی‌خواهم شما را به خطر بیندازم. شما بروید. از کمکتان ممنونم! _ من هم دوست ندارم تا از این مخمصه رها نشده‌اید، تنهایتان بگذارم. می‌دانستم نمی‌توانید در دربار تاب بیاورید. راستی از کجای دربار سر درآوردید؟ _ ابراهیم موصلی توانست مرا بخرد. برایم نقشه‌ها داشت. می‌گفت از تو مُغَنّیه‌ای بسازم که هارون را انگشت به دهان کند! من زیر بار نرفتم. حتی حاضر نشدم نامم را به او بگویم. چند روز در حبس بودم.می‌گفت الماسی هستم که باید با شکیبایی تراشش داد تا چشم‌ها را خیره کند! امروز اجازه داد در باغ بزرگ قصرش قدم بزنم و هوایی خوب بخورم. من ته باغ، از درخت کنار دیوار بالا رفتم و تا نگهبان‌ها به خود آیند، آن‌طرف، پایین پریدم و فرار کردم. _ لباس‌های زیبایی به شما پوشانده‌اند، هر چند مناسب عفیفی چون شما نیست. _ اگر نمی‌پوشیدم نمی‌گذاشتند در باغ قدم بزنم. تصمیم به فرار داشتم که ناچار شدم بپوشم. چند لحظه‌ای ساکت ماندند. دل دعبل گواهی می‌داد که نمی‌توانند به آن سادگی بگریزند. _ آن شب که در کاروان‌سرایی نزدیک عماره از اتاقتان بیرون آمدید و به اتاق کناری رفتید و زن‌ها و دخترانی را که گریه می‌کردند، آرام کردید و نزدشان ماندید، من از پشت‌بام رو به رو شما را می‌دیدم و به بزرگواریتان آفرین می‌گفتم. از همان شب، نامتان را برای دل خودم، سلما گذاشتم. به یادتان اشعاری سروده‌ام. شاید زمانی که پناهگاه امنی یافتید، چند بیتی از آن برایتان خواندم. دوست دارم نام واقعیتان را بدانم. _ اگر نمی‌رنجید، همان سلما خوب است! ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
نقاشی اسب 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۴: ثقیف جلوی گاری نشست و افسار به پهلوی الاغ کوبید. گاری راه ا
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۵: چه‌ قدر شما عفیف هستید! زیبایی و پارسایی، برازنده‌ی شماست. _ در خیالم نمی‌گنجید که شاعر اهل‌بیت، وقت و ذوق خود را برای شعر گفتن درباره‌ی یکی مثل من تلف کند! _ شاعر یعنی ستایشگر خوبی و راستی و زیبایی. به نظر شما این چه معنایی دارد که دوباره چنین تصادفی یکدیگر را دیدیم؟ _ معنایش را نمی‌دانم، ولی می‌دانم چیزی که معنا دارد نمی‌تواند تصادفی باشد.   _ از نظر من، دست تقدیر الهی در کار است. _ پس باید خودش آن را معنا کند. پیش از آن‌که به کوچه برسند، صدای پای اسبانی آمد که به تاخت نزدیک می‌شدند. دعبل به عقب نگاه کرد. مأمورها بودند. شرطه‌ها و صاحب گاری به دنبالشان می‌دویدند. دعبل به ثقیف گفت: « تو فرار کن و به مسلم خبر بده. خود را به کوچه برسان و جایی پنهان شو. اگر تو را بگیرند، دیگر ثمن را نخواهی دید.» _ شما پس چه؟ دعبل فریاد کشید: « گفتم برو!» ثقیف انگار از خواب بیدار شده باشد، از گاری پایین پرید، کتاب‌ها را چنگ زد و مانند خرگوشی تیزپا دوید و خود را به کوچه رساند و ناپدید شد. چهار اسب از راه رسیدند و گاری را محاصره کردند. سلما حصیرها و سبدها را کنار زد و با آرامش و متانت، پا روی چرخ گذاشت و از گاری پایین آمد. کنار دعبل ایستاد و دستمال را جلوی صورت گرفت. _ به شما تبریک می‌گویم! با فوجی که می‌شد شهری را به تصرف درآورد توانستید دختر بی‌پناهی را دستگیر کنید. یادتان باشد من باعث شده‌ام که شما بتوانید انعام خوبی از ابراهیم موصلی بگیرید. پس آرام باشید و بگذارید این جوانمرد که می‌خواست مرا به منزلم بازگرداند برود. سوار گفت: «برای همین تو را پنهان کرده بود؟ قرارتان در میوه‌فروشی بود؟» به دعبل نگاه کرد. _ تو نبودی که گفتی سرت به خرید گرم بوده؟ کدویت کجاست؟ اسبی که کجاوه بر آن بود پیش آمد. شرطه‌ای دو جعبه از گاری برداشت و روی هم گذاشت تا سلما بتواند سوار کجاوه شود. سلما سوار شد. یکی از سواران به دعبل گفت: « تو باید با ما بیایی. جرم کسی که مرغ خانگی را فراری دهد، سنگین است.» ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅