💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۱: بلند و تمسخرآمیز خندید و دندانهای زردش را آشکار کرد. دعبل
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۲۲:
میوهفروش به اسبسوار تعارف کرد که پیاده شود و با برشی از خربزه، گلویی تازه کند. مأمور توجهی نکرد و از دعبل پرسید:
«دختری هراسان را ندیدی که در حال فرار باشد؟»
دعبل به کدویش ضربهای زد.
_ من سرم به خرید گرم بود سرورم.
یکی از شرطهها نگاهی به انباری انداخت و جعبهها و سبدهای خالی را که گوشهای روی هم چیده شده بود به هم ریخت و مشتی انجیر از سبد روی خمره برداشت و بیرون آمد. ثقیف کنار درِ جمعشدهی دکان ایستاده بود تا از اسب که کف بر لب آورده بود، تنهای نخورد. میوهفروش نفس راحتی کشید و سری تکان داد. در پستو را بست و چفتش را انداخت. به دعبل چشمکی زد و آهسته گفت:
«عجب لُعبتی! هر صد سال یکبار، چنین شانسی درِ خانهی یکی را میزند. قدم تو مبارک بود که امروز چنین آهویی با پای خود آمد و به دامم افتاد! تا شرطهها باز نگشته و چیزی مشکوک ندیدهاند، از اینجا برو.»
دعبل تکان نخورد. از پستو سروصدایی برخاست. دختر سبد انجیر را انداخته و از خمره بیرون آمده بود. پشت درِ بسته که رسید مشتی به در کوبید و گفت:
«چرا در را بستهای؟»
میوهفروش به در نزدیک شد.
_ هیس! آرام باش دختر! هنوز شرطهها خیلی دور نشدهاند. همین اطرافاند. وقتی تو را نیافتند، دوباره برمیگردند. باید همان جا بمانی تا آب از آسیاب بیفتد. موقعش که شد، خودم خبرت میکنم. هیچ جا امنتر از همین پستو نیست. همانجا استراحت کن. شب که شد، تو را به جای امنی میرسانم. برایم مهم نیست که از کجا و برای چه فرار کردهای؟
باز به دعبل اشاره کرد که برود.
_ خلوت کن برادر! به جای بقیه پولت، اناری انبهای بردار و برو!
خطاب به صاحب گاری، انگشت روی دماغ بلندش گذاشت. دعبل به خیابان نگاه کرد. شرطهها دور شده بودند. دختر که مطمئن شده بود میوهفروش چه خیالی در سر دارد، پا به در کوبید و فریاد زد:
_ باز کن این صاحب مرده را! اسم خودت را میگذاری مسلمان! من به تو پناه آوردم مرد! من آن آهویی که گمان کردی نیستم. من پلنگی هستم که چنگ میاندازد و توی صورتت تف میکند!
میوهفروش سر به در گذاشت و غرق رؤیا گفت:
_ آرام باش میوهی دلم! شلوغ بازی در نیاور. نمیخواهی که مأموران خبردار شوند. اگر بیایند میگویم تو را به دام انداختم تا تحویلشان دهم. خودت ضرر میکنی نازنین. شک ندارم جرم سنگینی داری که چنین فرار کردهای و این تعداد شرطه، سراسیمه سر در پیات گذاشتهاند! صاحبت را کشتهای؟ دستت درد نکند! هر چه کردهای، خوب کردهای! شک ندارم که حقش بوده! پیش من بمانی بهتر است تا در بازار بردهفروشان به حراج روی یا به سیاهچال بیفتی. اگر قسمت من نبودی که با پای خود به سراغم نمیآمدی. به قسمت و نصیب اعتقاد نداری؟ من کارم انتخاب میوههای آبدار و شاهوار است. قدر هلویی مجلسی چون تو را میدانم! مطمئنم که حتی خلیفه هم مثل تویی را در میان دو هزار کنیزش ندارد. من یکبار همسرش زبیده را در بازار طلافروشان دیدهام. او هم به زیبایی و دلارایی تو نیست!
_ آهای همسفر! چرا ایستادهای و کاری نمیکنی؟ تا این چوب و تختهها را نشکستهام و خون این مردک ناپاک را نریختهام، در را باز کن.
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساخت آویز دیواری
🏡 خانهی هنر
🏡 @rooberaah
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۲: میوهفروش به اسبسوار تعارف کرد که پیاده شود و با برشی از خ
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۲۳:
دعبل که خود را به میوهفروش رسانده بود، کدو را بالا برد و پیش از آنکه او فرصت کند دستش را سپر کند، آن را به سرش کوبید. کدو چند پاره شد و میوهفروش با نعرهای تلوتلو خورد و روی سبدهای انبه و موز افتاد و از حال رفت و تخمههای کدو به موهای سروصورتش آویزان ماند.
_ عجب! فکر نمیکردم تخمهاش نصیب خودت شود.
صاحب گاری که صحنه را دید، فریاد زنان فرار کرد. دعبل چفت در را باز کرد.
دختر بیرون آمد. برافروخته و هراسان بود. دعبل پای میوهفروش را گرفت و او را توی پستو کشاند و در را به رویش بست. دختر خود را به گوشهای کشاند تا از بیرون دیده نشود.
_ از تو ممنونم جوانمرد! انگار در این شهر نمیتوان به کسی اطمینان کرد؛ اما به گمانم شما انسان شریفی هستید! خدا کند بتوانم از این شهرِ نکبت بگریزم و به دیار خود بازگردم.
دعبل که باز از زیبایی او و گیرایی چشمانش مبهوت مانده بود، با صدایی که سعی میکرد نلرزد پرسید:
«برای همین فرار کردهاید؟ آنجا کسی انتظارتان را میکشد؟»
_ پدر و عموهایم را کشتند. هرچه را میشد غارت کردند و خانه و کشتزار و درختانمان را به آتش کشیدند. نمیدانم مادر و برادرم در آتش سوختهاند یا توانستهاند بگریزند.
_ درود بر پدر و مادر گرامیتان و فرزند شایستهشان!
دعبل طول خیابان را نگاه کرد. خبری نبود. افسار الاغ را گرفت و گاری را داخل دکان آورد. کدوها را پایین ریخت. به ثقیف اشاره کرد تا کمک کند. حصیر و چندتایی جعبه چوبی و سبد را روی گاری گذاشتند. دعبل دیناری روی کفهی ترازو انداخت. سکه با سروصدا چرخید و پهن شد و آرام گرفت.
_ لطفاً سوار شوید و خود را زیر این حصیر و سبدها پنهان کنید تا از اینجا دور شویم. راه دیگری به ذهنم نمیرسد.
میوهفروش ناله میکرد و دشنام میداد. دختر نمیتوانست تصمیم بگیرد. ثقیف گفت:
«این آقا دعبل خُزاعی است. شاعر خوب و مرد خوب. خیالت راحت. برو بالا، بعد میروی زیر این چیزها.»
دختر برای نخستین بار لبخند زد. خجالتزده و متعجب به دعبل نگاه کرد.
_ درود بر شما!
خواست حرف دیگری بزند که صرفنظر کرد. پا روی جعبهای گذاشت و سوار گاری شد. ثقیف حصیر را رویش کشید و سبدها را روی حصیر گذاشت.
میوهفروش به در کوبید.
_ باز کن این در لعنتی را! میکشمت دزد سر گردنه! نمیگذارم این انگور شیرین، نصیب تو روباه مفتخور شود! گیرتان میآورم.
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
هدایت شده از 🌸 زندگی زیباست 🌸
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 فیلم کوتاهی که در فضای رسانهای جهان، پربازدید شده است
#صهیونیستهای_مکار_منفور
🪴 هنرڪدهی «رو به راه»
🪴 @rooberaah
━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۳: دعبل که خود را به میوهفروش رسانده بود، کدو را بالا برد و
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۲۴:
ثقیف جلوی گاری نشست و افسار به پهلوی الاغ کوبید. گاری راه افتاد.
دعبل به خیابان نگاه کرد. چیز مشکوکی ندید. کنار گاری حرکت کرد. تصمیم داشت به اولین کوچه بپیچند و از مرکز شهر دور شوند. از شکاف حصیر، چشمان دختر پیدا بود.
_ باید چادرتان را عوض کنید و پوشیه بزنید تا نتوانند شما را بشناسند. اگر لازم باشد تا بصره یا هر کجای دیگر همراهیتان میکنم. دیگر نمیگذارم اسیر این از خدا بیخبران شوید!
به ثقیف گفت:
«تا پاچهمان را نگرفتهاند تندتر برو! صاحب گاری رفت سگها را خبر کند.»
ثقیف، افسار را تکان داد و به پشت و پهلوی الاغ زد. حیوان تنبلتر از آن بود که سرعت بگیرد. دعبل صدای دختر را از زیر حصیر شنید.
_ نمیخواهم شما را به خطر بیندازم. شما بروید. از کمکتان ممنونم!
_ من هم دوست ندارم تا از این مخمصه رها نشدهاید، تنهایتان بگذارم.
میدانستم نمیتوانید در دربار تاب بیاورید. راستی از کجای دربار سر درآوردید؟
_ ابراهیم موصلی توانست مرا بخرد. برایم نقشهها داشت. میگفت از تو مُغَنّیهای بسازم که هارون را انگشت به دهان کند! من زیر بار نرفتم. حتی حاضر نشدم نامم را به او بگویم. چند روز در حبس بودم.میگفت الماسی هستم که باید با شکیبایی تراشش داد تا چشمها را خیره کند! امروز اجازه داد در باغ بزرگ قصرش قدم بزنم و هوایی خوب بخورم. من ته باغ، از درخت کنار دیوار بالا رفتم و تا نگهبانها به خود آیند، آنطرف، پایین پریدم و فرار کردم.
_ لباسهای زیبایی به شما پوشاندهاند، هر چند مناسب عفیفی چون شما نیست.
_ اگر نمیپوشیدم نمیگذاشتند در باغ قدم بزنم. تصمیم به فرار داشتم که ناچار شدم بپوشم.
چند لحظهای ساکت ماندند. دل دعبل گواهی میداد که نمیتوانند به آن سادگی بگریزند.
_ آن شب که در کاروانسرایی نزدیک عماره از اتاقتان بیرون آمدید و به اتاق کناری رفتید و زنها و دخترانی را که گریه میکردند، آرام کردید و نزدشان ماندید، من از پشتبام رو به رو شما را میدیدم و به بزرگواریتان آفرین میگفتم. از همان شب، نامتان را برای دل خودم، سلما گذاشتم. به یادتان اشعاری سرودهام. شاید زمانی که پناهگاه امنی یافتید، چند بیتی از آن برایتان خواندم. دوست دارم نام واقعیتان را بدانم.
_ اگر نمیرنجید، همان سلما خوب است!
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۴: ثقیف جلوی گاری نشست و افسار به پهلوی الاغ کوبید. گاری راه ا
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «دعبل و زلفا»
⏪ بخش ۲۵:
چه قدر شما عفیف هستید! زیبایی و پارسایی، برازندهی شماست.
_ در خیالم نمیگنجید که شاعر اهلبیت، وقت و ذوق خود را برای شعر گفتن دربارهی یکی مثل من تلف کند!
_ شاعر یعنی ستایشگر خوبی و راستی و زیبایی. به نظر شما این چه معنایی دارد که دوباره چنین تصادفی یکدیگر را دیدیم؟
_ معنایش را نمیدانم، ولی میدانم چیزی که معنا دارد نمیتواند تصادفی باشد.
_ از نظر من، دست تقدیر الهی در کار است.
_ پس باید خودش آن را معنا کند.
پیش از آنکه به کوچه برسند، صدای پای اسبانی آمد که به تاخت نزدیک میشدند. دعبل به عقب نگاه کرد. مأمورها بودند. شرطهها و صاحب گاری به دنبالشان میدویدند. دعبل به ثقیف گفت:
« تو فرار کن و به مسلم خبر بده. خود را به کوچه برسان و جایی پنهان شو. اگر تو را بگیرند، دیگر ثمن را نخواهی دید.»
_ شما پس چه؟
دعبل فریاد کشید: « گفتم برو!»
ثقیف انگار از خواب بیدار شده باشد، از گاری پایین پرید، کتابها را چنگ زد و مانند خرگوشی تیزپا دوید و خود را به کوچه رساند و ناپدید شد. چهار اسب از راه رسیدند و گاری را محاصره کردند. سلما حصیرها و سبدها را کنار زد و با آرامش و متانت، پا روی چرخ گذاشت و از گاری پایین آمد. کنار دعبل ایستاد و دستمال را جلوی صورت گرفت.
_ به شما تبریک میگویم! با فوجی که میشد شهری را به تصرف درآورد توانستید دختر بیپناهی را دستگیر کنید. یادتان باشد من باعث شدهام که شما بتوانید انعام خوبی از ابراهیم موصلی بگیرید. پس آرام باشید و بگذارید این جوانمرد که میخواست مرا به منزلم بازگرداند برود.
سوار گفت:
«برای همین تو را پنهان کرده بود؟ قرارتان در میوهفروشی بود؟»
به دعبل نگاه کرد.
_ تو نبودی که گفتی سرت به خرید گرم بوده؟ کدویت کجاست؟
اسبی که کجاوه بر آن بود پیش آمد. شرطهای دو جعبه از گاری برداشت و روی هم گذاشت تا سلما بتواند سوار کجاوه شود. سلما سوار شد. یکی از سواران به دعبل گفت:
« تو باید با ما بیایی. جرم کسی که مرغ خانگی را فراری دهد، سنگین است.»
⏪ ادامه دارد...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «هنرکدهی رو به راه»
https://eitaa.com/rooberaah
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅