eitaa logo
💫 «رو به راه»
826 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
1 فایل
°•﷽•° 🏡 خانه ی هنر هنرکده ی رو به راه رسانه های دیگر ما: «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @zeynab1370
مشاهده در ایتا
دانلود
(آبرنگ) 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹هم‌زمان با آغاز هفته‌ی ملی کودک، پویانمایی سینمایی «سفینه نجات» که از ۱۴ تا ۱۶ مهر‌ به صورت نیم‌بها عرضه شد، با ۲ میلیارد و ۴۶۶ میلیون تومان فروش و جذب ۲۸ هزار و ۸۶۷ مخاطب در روز جهانی کودک، در جایگاه دوم فروش روزانه‌ی فروش سینماها ایستاد. این اثر هم‌اکنون با جذب ۴۰۰‌ هزار مخاطب، فروش ۴۰ میلیاردی داشته است. 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸سرنوشت واقعی خلبان آمریکایی ‌اون روز همه فهمیدند که برنویِ مردان عشایر، از کل تکنولوژی آمریکا قوی‌تره! 🎬 هنرمند: «احمدرضا شجریان‌پور» 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۷: مسلم با نامه‌ای از جعفر برمکی از راه رسید و آن را به سینه‌ی
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۸: رو کرد به دعبل. _ چرا دیگر شرطه‌ها را کتک زدی؟ مست که نبودی، بودی؟ می‌خواستی جلوی آن مرغ عشق، خودنمایی کنی؟ دیدی که او را با احترام تمام به قصرش بازگرداندند و تو را مثل گلیمی، گرد و خاک تکاندند. دستشان درد نکند! دعبل پوزخندی زد و مقابل استادش ایستاد. باز دور یکی از چشمانش کبود بود. _ او همان همسفری است که تعریفش را می‌کردم. مسلم نمی‌دانست به کدام چشم شاگردش نگاه کند. _ کدام همسفر؟ همان سلما؟ چه‌طور ممکن است! دعبل بی‌صدا خندید و سر تکان داد. _ در طول سفر پرهیز می‌کردم ببینمش. نمی‌خواستم آتش اشتیاقم تیز شود و روی نگهبان‌هایش تیغ بکشم. خواست خدا بود که ناگهان مثل آیه‌ای روشن، نازل شود و چنین بیچاره‌ام کند! باور کن اگر آن تازیانه‌ها و مشت و لگدها را نمی‌خوردم، مانند شوریده‌ای به دنبالش می‌رفتم و ابراهیم موصلی را در آن وقت که سعی دارد به او آواز یا دف یا تنبور بیاموزد، درجا خفه ‌می‌کردم. _ هر چند دستت به او نمی‌رسد، اما علاقه به چون اویی می‌تواند به شعرهایت سوز و گداز بیش‌تری بدهد. عشق از سر می‌افتد و تنها شعر آتشینش می‌ماند. _ تا ببینم خدا چه می‌خواهد. می‌بینی که من به سراغش نرفته‌ بودم. کدویی خریده تا ثمن برایم قلیه بپزد. تازه پولش را داده بودم که دیدم بانویی بلند قامت دوید توی دکان و دنبال جایی گشت که پنهان شود. سعی می‌کرد با دستمال، چهره‌ی زیبایش را از نامحرم بپوشاند. مرا ندید. قلبم گواهی داد خودش است. چشمانش را که دیدم با ناباوری فهمیدم همان سلما است که دوباره سر راهم سبز شده. دلتنگش بودم. خدا هم که مهربان است. او را آورد همان جا که من بودم. وقتی به من گفت همسفر، الهامم شد که او همسفر همه‌ی دنیا و آخرت من است. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
هدایت شده از 🌸 زندگی زیباست 🌸
🟤 علی اکبر صالحی: «به کارنامه‌ی ظریف در برجام، نمره‌ی ۲۰ می‌دهم!» ✏️ اثر «مازیار بیژنی»  🪴 هنرڪده‌ی «رو به راه» 🪴 @rooberaah ━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─
خوشنویسی شعر حافظ 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
💫 «رو به راه»
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۸: رو کرد به دعبل. _ چرا دیگر شرطه‌ها را کتک زدی؟ مست که نبودی
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «دعبل و زلفا» ⏪ بخش ۲۹: مسلم هر دو دست را تکان داد، یعنی کافی است.   ـ خوب گوش کن! ناچار شدم به جعفر بگویم که بازگشته‌ای. وقتی نامه را می نوشت گفت می خواهد ببیندت. در خواب هم نمی‌دید که چنین ساده و بی‌زحمت، با یک نامه، نمک‌گیرمان کند. ثمن با ظرفی از میوه آمد. مسلم راه باز کرد. ثقیف ظرف را گرفت و کنار کتاب و دفترها گذاشت. دعبل نشست. هلویی را گاز زد. آب هلو که از موی چانه‌اش چکید، خندید. این جور نگاهم نکن استاد! دو روز است جز کفی نان کپک زده و ظرفی آبی که بوی قفس مرغ و خروس می‌داد، چیزی نخورده‌ام. جایت خالی، ضیافتی بود که در آن تازیانه، میزبانی می کرد و برایم آواز می خواند! بیا بنشین و همراهی کن. دوست ندارم یکی مانند طلب کارها در آستانه‌ی اتاق ایستاده باشد و من مشغول خوردن باشم. مسلم تکان نخورد. - بگو تکلیف چیست تا خیالم راحت شود؟ دعبل با گردش چشم به اطراف و به ثقیف و ثمن اشاره کرد. - تو هم نمک‌گیرم کرده‌ای. باشد، می آیم. خدایا از پیشروی گام به گام شیطان به تو پناه می برم! با همین قیافه می آیم و چند شعری از این دفترها برایش می خوانم. کوفتش شود! همین و بس. شاید گذاشت امامم را ببینم. - چه معلوم! شاید هم دوباره آن پری‌چهره‌ی فتنه‌انگیز را دیدی.   مسلم با شادی خندید و راه افتاد برود. - فقط بگذار شعرها را من انتخاب کنم. ناهار منتظرت هستم. چند تا از آن دفترها را هم بیاور. دعبل هسته‌ی هلو را به تنگی خالی روی طاقچه کوبید و خواست دراز بکشد که سوزش پشتش امانش را برید. صاف نشست. عصبانی بود. چند لحظه‌ای سر را پیش انداخت. ناگهان متوجه ثقیف و ثمن شد کنار هم ایستاده بودند و خیره نگاهش می‌کردند. آرام گفت: «نمایش تمام شد. بروید دنبال کارتان.» ⏪ ادامه دارد... ................................. 🔺 : «نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «هنرکده‌ی رو به راه» https://eitaa.com/rooberaah ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅
خلاقیت یک نقاش🤗 🏡 خانه‌ی هنر 🏡 @rooberaah ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄