💖💫💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖
💖💫
💖
#باعشقتوبرمیخیزم
قسمت##هزاروچهارصدوشصتونه
چند دقیقه ای توی مسیر بودیم که امیر حسین دستور توقف داد و به محض متوقف شدن ماشین، ماهان بیرون دوید و امیر حسین هم به دنبالش
ماهان کنار جاده روی زمین نشست و پشت سر هم سرفه می کرد.
امیر حسین بطری آبی دستش داد و باهاش حرف می زد. دست روی شونه ی زندایی گذاشتم
-چی شد زندایی؟
با نگرانی گفت
-نمی دونم، حالش خوب نیس. فکر کنم حالت تهوع داره
-چیزی نیست آذر خانم، گرما زده شده. شما حرص نخورید حال خودتون بد میشه ها.
زندایی در جواب نرگس چیزی نگفت فقط نگاهش به ماهان بود.
چند دقیقه ای طول کشید تا ماهان و امیر حسین برگشتند.
ماهان بیحال و رنگ پریده روی صندلی نشست.
زندایی نگران گفت
-خوبی ماهان؟
ماهان جوابی نداد، چشمهاش رو بسته بود و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
ماشین راه افتاد و توی تمام مسیر زندایی فقط نگران پسرش بود.
بالاخره به مقصد رسیدیم و پیاده شدیم.
چند دقیقه ای پیاده روی کردیم و به موکبی که حاج عباس آدرس داده بود رسیدیم.
با وحود رفت و آمد زیادی که زائرا داشتند اما خیلی زود حاجی رو پیدا کردیم.
مثل همیشه با روی خوش به استقبالمون اومد و با تک تک ما حال و احوال کرد.
نگاهش سمت ماهان رفت که روی جدول کنار جاده نشسته بود.
رو به امیر حسین پرسید.
-ماهان حالش خوب نیست؟
-فکر کنم از ظهر گرما زده شده، رو به راه نیست.
حاجی نزدیکش رفت و جویای حالش شد.
اما این پسر، مغرور تر از اونی بود که بخواد جلوی بقیه از خودش ضعفی نشون بده و همچنان طلبکار بود.
-من خوبم، فقط بگو تا کی باید اینجوری آواره باشیم از اینور به اونور؟
حاجی لبخندی زد و گفت
-خب خدا رو شکر که خوبی، ان شاالله پس فردا میرسیم کربلا.
امیر حسین کلافه دستی توی هوا تکون داد و از جا بلند شد و بی هدف اون اطراف قدم می زد.
شرایط عضویت کانال Vip #باعشقتوبرمیخیزم در لینک زیر😍😍👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
⛔️کپی برداری پیگرد قانونی والهی دارد⛔️
🖋نویسنده:#ققنوس(ن.ق)
💖💫@rozhay_eltehb 💫💖
💖💫💖
💖💫💖💫
💖💫💖💫💖
💖💫💖💫💖💫