🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت332
🍀منتهای عشق💞
از پنجرهی اتاق، مهشید رو دیدم که گوشهی حیاط ایستاده. نگاهی به زهره انداختم. گفت:
_ عمو زدش.
_ میدونم.
_ کی بهت گفت؟
جواب سؤالش رو ندادم. رو به رضا گفت:
_ مهشید تو حیاطه، پاشو برو پیشش.
انگار نه انگار که باهاش قهر بود؛ فوری ایستاد و از اتاق بیرون رفت. علی به سبد گوشهی اتاق اشاره کرد.
_ بچهها فقط اینه؟
_ یه سبدم تو آشپزخونهست.
_ زهره، رضا اعصابش خورده، کم سربهسرش بذار.
_ من که کاریش ندارم. اون به من گیر میده!
_ یکم مراعاتش رو بکن.
خاله با عجله وارد اتاق شد و گوشیش رو سمت زهره گرفت.
_ بگیر حرف بزن. آقامسعوده.
علی زودتر گوشی رو گرفت و خیلی جدی به مادرش نگاه کرد.
_ چرا باید حرف بزنه؟
خاله تن صداش رو پایین آورد.
_ علیجان نامزدشِ!
گوشی رو گرفت سمت خاله.
_ حرف باشه واسه بعد محرم شدنشون.
خاله با التماس گفت:
_ سخت نگیر؛ مادرش زنگ زد، خواهش کرد، منم قبول کردم.
علی نگاه چپچپی به زهره انداخت.
_ زود تمومش میکنی!
زهره سرش رو تکون داد و چشمی گفت. خاله گوشی رو به زهره داد. علی بیرون رفت. زهره گوشهای نشست و با ناز گوشی رو کنار گوشش گذاشت. خاله هم خوشحال کنارش نشست.
سرچرخوندم و از پنجره، رضا و مهشید رو که توی حیاط تنها بودن، نگاه کردم. مهشید عاشقانه سرش رو روی سینه رضا گذاشته بود و گریه میکرد و رضا هم باهاش همدردی میکرد.
متوجه حضور علی شدن و از هم فاصله گرفتن.
خاله گفت:
_ آفرین دخترم. خیلی خوب حرف زدی.
سر چرخوندم و نگاهشون کردم.
_ مامان گفت میخوان زودتر برای عقد بیان!
_ عقدت میمونه برای بعد امتحانات.
_ منم گفتم باید با برادرم صحبت کنید.
صورتش رو بوسید.
_ پاشو حاضر شو.
به چوب لباسی نگاه کردم.
_ خاله چادر من کو؟
_ انداختم ماشین. شسته، پهن کردم رو بند.
ناراحت کمی اَخم کردم.
_ الان توی این هوا که خشک نمیشه!
_ عیب نداره. حالا با مانتو بیا.
پام رو روی زمین کوبیدم.
_ نمیشه خاله! عمو گفت نمیشه هی در بیاری.
شرمنده نگاهم کرد.
_ خالهجون من که نمیدونستم انقدر حساسی.
به حالت قهر روی زمین نشستم و سرم رو روی زانوم گذاشتم.
_ اصلاً من نمیام.
کنارم نشست.
_ ببخشید عزیزم.
اشکی که از چشمم پایین ریخت رو پاک کردم.
_ من نمیام خاله!
_ پاشو حاضر شو. اوقاتمون رو تلخ نکن.
ایستاد و همراه با میلاد از اتاق بیرون رفت. کاش از خودم میپرسید بعد میشست. الان هم عمو یه چیزی بهم میگه، هم علی ناراحت میشه. صدای ذوق و هیجان میلاد، کل حیاط رو برداشته.
چند ضربه به دَر اتاق خورد. علی داخل اومد و به دیوار تکیه داد. سر کج کرد و دست به سینه نگاهم کرد.
_ خاله بدون اینکه بهم بگه، چادرم....
حرفم رو قطع کرد.
_ میدونم.
بغضم بیشتر شد.
_ خب الان من با چی بیام؟
_ خوشحالم که دغدغهات شده، ولی دوست ندارم این جوری هم خودت رو ناراحت کنی، هم مامان رو.
_ من که چیزی بهش نگفتم.
_ اون مانتو بلندت رو آوردی؟
با سر تأیید کردم.
_ خب همون رو بپوش تا چادرت خشک بشه.
_ آخه عمو گفت اگر چادر سر کنی، دیگه نمیشه در بیاری!
_ آره، ولی الان شرایط این جوری شده. از دل مامان هم در بیار.
_ به خدا چیزی بهش نگفتم.
_ میدونم. ازش پرسیدم. فقط ناراحتِ چرا باعث دلخوریت شده. راستی نفهمیدی چرا عمو اون کار رو کرد؟
_ مهشید؟
با سر تأیید کرد.
_ مهشید گفت نامزدی رو بهم بزنیم؛ عمو هم عصبی شد.
_ نذار رضا بفهمه. دلخوریشون تازه برطرف شده.
_ نه، به هیچکس نمیگم.
_ پاشو زودتر بپوش بیا بیرون.
این رو گفت و از اتاق بیرون رفت.
✍🏻
#هدی_بانو
🚫
#کپیحرام و پیگرد
#قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
پارتاول
https://eitaa.com/behestiyan/16
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀