🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 🍀منتهای عشق💞 از پنجره‌ی اتاق، مهشید رو دیدم که گوشه‌ی حیاط ایستاده. نگاهی به زهره انداختم. گفت: _ عمو زدش. _ می‌دونم. _ کی بهت گفت؟ جواب سؤالش رو ندادم. رو به رضا گفت: _ مهشید تو حیاطه، پاشو برو پیشش. انگار نه‌ انگار که باهاش قهر بود؛ فوری ایستاد و از اتاق بیرون رفت‌. علی به سبد گوشه‌ی اتاق اشاره کرد. _ بچه‌ها فقط اینه؟ _ یه سبدم تو آشپزخونه‌ست.‌ _ زهره، رضا اعصابش خورده، کم سربه‌سرش بذار. _ من که کاریش ندارم.‌ اون به من گیر می‌ده! _ یکم‌ مراعاتش رو بکن. خاله با عجله وارد اتاق شد و گوشیش رو سمت زهره گرفت. _ بگیر حرف بزن. آقامسعوده. علی زودتر گوشی رو گرفت و خیلی جدی به مادرش نگاه کرد. _ چرا باید حرف بزنه؟ خاله تن صداش رو پایین آورد. _ علی‌جان نامزدشِ! گوشی رو گرفت سمت خاله. _ حرف باشه واسه بعد محرم شدنشون. خاله با‌ التماس گفت: _ سخت نگیر؛ مادرش زنگ‌ زد، خواهش کرد، منم قبول کردم. علی نگاه چپ‌چپی به زهره انداخت. _ زود تمومش می‌کنی! زهره سرش رو تکون داد و چشمی گفت.‌ خاله گوشی رو به زهره داد. علی بیرون رفت. زهره گوشه‌ای نشست و با ناز گوشی رو کنار گوشش گذاشت. خاله هم خوشحال کنارش نشست. سرچرخوندم و از پنجره، رضا و مهشید رو که توی حیاط تنها بودن، نگاه کردم‌. مهشید عاشقانه سرش رو روی سینه رضا گذاشته بود و گریه می‌کرد و رضا هم باهاش همدردی می‌کرد.‌ متوجه حضور علی شدن و از هم‌ فاصله گرفتن. خاله گفت: _ آفرین دخترم‌. خیلی خوب حرف زدی. سر چرخوندم و نگاهشون کردم.‌ _ مامان گفت می‌خوان زودتر برای عقد بیان! _ عقدت می‌مونه برای بعد امتحانات. _ منم گفتم‌ باید با برادرم‌ صحبت کنید. صورتش رو بوسید.‌ _ پاشو حاضر شو. به چوب لباسی نگاه کردم‌.‌ _ خاله چادر من کو؟ _ انداختم ماشین. شسته، پهن کردم رو بند. ناراحت کمی اَخم کردم. _ الان توی این هوا که خشک نمی‌شه! _ عیب نداره. حالا با مانتو بیا. پام رو روی زمین کوبیدم. _ نمی‌شه خاله! عمو گفت نمی‌شه هی در بیاری. شرمنده نگاهم کرد. _ خاله‌جون من که نمی‌دونستم انقدر حساسی. به حالت قهر روی زمین نشستم و سرم رو روی زانوم گذاشتم. _ اصلاً من‌ نمیام. کنارم نشست. _ ببخشید عزیزم. اشکی که از چشمم پایین ریخت رو پاک کردم. _ من نمیام خاله! _ پاشو حاضر شو.‌ اوقات‌مون رو تلخ نکن. ایستاد و همراه با میلاد از اتاق بیرون رفت. کاش از خودم می‌پرسید بعد می‌شست.‌ الان هم عمو یه چیزی بهم‌ می‌گه، هم علی ناراحت می‌شه.‌ صدای ذوق و هیجان میلاد، کل حیاط رو برداشته.‌ چند ضربه به دَر اتاق خورد. علی داخل اومد و به دیوار تکیه داد. سر کج کرد و دست به سینه نگاهم کرد. _ خاله بدون اینکه بهم بگه، چادرم.... حرفم رو قطع کرد. _ می‌دونم. بغضم بیشتر شد. _ خب الان من با چی بیام؟ _ خوشحالم که دغدغه‌ات شده، ولی دوست ندارم این جوری هم خودت رو ناراحت کنی، هم مامان رو. _ من که چیزی بهش نگفتم. _ اون مانتو بلندت رو آوردی؟ با سر تأیید کردم. _ خب همون رو بپوش تا چادرت خشک بشه. _ آخه عمو گفت اگر چادر سر کنی، دیگه نمی‌شه در بیاری! _ آره، ولی الان شرایط این جوری شده. از دل مامان هم در بیار. _ به خدا چیزی بهش نگفتم. _ می‌دونم. ازش پرسیدم. فقط ناراحتِ چرا باعث دلخوریت شده. راستی نفهمیدی چرا عمو اون کار رو کرد؟ _ مهشید؟ با سر تأیید کرد. _ مهشید گفت نامزدی رو بهم بزنیم؛ عمو هم عصبی شد. _ نذار رضا بفهمه. دلخوریشون تازه برطرف شده. _ نه، به هیچکس نمی‌گم.‌ _ پاشو زودتر بپوش بیا بیرون. این رو گفت و از اتاق بیرون رفت.        ✍🏻 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💞🍀════╗      @behestiyan ╚════💞🍀═╝ پارت‌اول https://eitaa.com/behestiyan/16 🍀 💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀