🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 🍀منتهای عشق💞 _دایی چقدر بداخلاقی می‌کنه! _اعصابش خورده. در خونه باز شد و به تنهایی داخل اومد. _ببخشید تنها شدید سمت اتاق رفت _حسین تلوزیون رو روشن کن از اتاق گفت _صبر کن الان میام همزمان که از اتاق بیرون اومد سحر هم داخل اومد. دایی هدیه ی کادو پیچ شده‌ای جلوم گذاشت _قابلت رو نداره با استرس نیم‌نگاهی به سحر انداختم _این چیه؟ علی گفت _مناسبتش چیه؟ دایی تلاش داره ناراحتیش رو نشون نده _هدیه‌ست. مناسبت هم نداره. رو به سحر گفت _میوه میاری؟ سحر نگاه دلخوری به دایی انداخت و ایستاد. کادوی دایی رو برداشتم و بازش کردم. روسری بزرگی که از تمام رنگ‌های اُستوایی توش هست انقدر رنگش زیباست که که چشم‌هام برق زد _وای دایی این چقدر قشنگه خوشحال گفت _سلیقه‌ی سحره! نگاهم رو به سحر که با ظرف میوه سمتمون میومد دادم _خیلی ممنون. واقعا زیباست لبخندی زد و طوری که انگار ناراحتی قبلش رو فراموش کرده گفت _رفته بودیم خرید‌ تا این رو دیدم یاد تو افتادم برات خریدیم علی گفت _دستتون درد نکنه.‌ دایی گفت _ سرت کن ببینیم بهت میاد _حتما میاد. روسری رو روی سرم انداختم و به علی نگاه کردم. ابرویی بالا انداخت _چه بهت میاد! _به رویا همه چی میاد با لبخند به دایی نگاه کردم _دستت درد نکنه. واقعا غافلگیر شدم سحر گفت _خوش پوش باش. از فردا بپوش برو دانشگاه. علی گفت _این بدرد دانشگاه نمی‌خوره! پارت زاپاس        ✍🏻 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💞🍀════╗      @behestiyan ╚════💞🍀═╝ پارت‌اول https://eitaa.com/behestiyan/16 🍀 💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀