🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت27
🍀منتهای عشق💞
_ خاله الان عصبانیه، میترسم برم پایین؛ اگر شد زنگ میزنم.
_ بگو میخوام زنگ بزنم به عمو مجتبی، باهات مهربون میشه.
_ بزار ببینم چی میشه.
مانتوم رو در آوردم و با ترس و لرز پلهها رو پایین رفتم. خاله گوشهی آشپزخونه نشسته بود. با دیدنم رنگ چهرش مهربون شد.
_ بیا تو خاله جان؛ نهار آمادس.
_ صبر میکنم همه با هم بخوریم.
_ ببخشید عصبی بودم، بیخودی تو رو هم دعوا کردم.
_ عیب نداره.
_ یه لیوان آب ببر بده به علی. میترسم بلایی سرش بیاد.
از پنجرهی آشپزخونه نگاهش کردم. بیشتر ناراحت بود تا عصبی.
_ میبری؟
_ ولش کن خودش میاد تو میخوره. من الان میترسم.
کنارش نشستم.
_ برای گوشی زهره رو زد؟
_ نه، مثل اینکه مدیرتون گفته عکس بیحجاب خودشون رو برای هم فرستاده بودن.
_ از کجا فهمیدن.
_ یکی از همکلاسیهاتون رفته گفته.
_ خاله میگم به نظرت بهتر نیست زنگ بزنیم دایی بیاد؟ الان رضا میاد دوباره یه شری به پا میشه.
_ نه بزار تکلیفش یه سره شه.
به میلاد نگاه کردم که خودش رو تو آغوش خاله جا کرده بود.
صدای در خونه بلند شد و با فکر اینکه رضاست، فوری ایستادم و بیرون رو نگاه کردم.
علی طلبکار در خونه رو باز کرد. با دیدن دایی، لبخند رو لبهام نشست.
_ کیه؟
_ دایی. خودش اومد.
طوری که حرفم رو باور نکرده گفت:
_ خودش اومد؟
_ وا! خاله چرا اینجوری با من حرف میزنی؛ به خدا خودش اومد!
_ با اونگوشی به داییت هم زنگ زدی، آره؟
_ من هر چی بگم شما حرف خودت رو میزنی! من به دایی زنگ نزدم.
صدای داد و بیداد علی باعث شد تا خاله میلاد رو از روی پاش پایین بزاره و سمت حیاط بره.
برگهای زیاد درخت گردو، اجازه نمیده تا کامل حیاط رو ببینم. فوری پشت در اتاق رفتم و پردهی توری نازکش رو کنار زدم.
کیف رضا وسط حیاط افتاده بود و دستش رو روی صورتش گذاشته بود. دایی تلاش داشت تا علی رو عقب نگه داره. هیکلشون مثل هم بود و تقریباً حریف علی میشد.
خاله در حیاط رو بست و رو به علی گفت:
_ برید تو خونه. همه صداتون رو شنیدن!
_ من امروز تکلیف همه رو مشخص میکنم.
دایی بازوهای علی رو گرفت و به طرف خونه چرخوند.
_ بیا برو تو یکم آب بخور. گفتمچی شده که غیبت کردی! سر چی اعصاب خودت رو خورد میکنی آخه؟
علی رو به رضا با عصبانیت گفت:
_ بیا برو تو.
رضا کیفش رو برداشت و با احتیاط از کنار علی رد شد. دَر رو باز کردم و کنار رفتم.
با دیدنم فوری گفت:
_ چی شده این میپره به من!؟
_ فکر کنم زهره با گوشی تو، عکس بیحجابش رو داده به دوستش.
ابروهاش بالا رفت!
_ زهره غلط کرده.
_ علی فهمیده از چشم تو میبینه.
در خونه باز شد و هر دو از دَر فاصله گرفتیم.
دایی رو به رضا گفت:
_ برو بالا.
_ کجا بره، باید وایسه توضیح بده.
_ توضیح چی!؟ اشتباه کرده، دیگه هم تکرار نمیکنه.
سرش به طرف رضا چرخید.
_ برو بالا رضا.
علی گوشهی اتاق نشست. سلام آرومی به دایی کردم و به خواست خاله براشون آب آوردم.
نمیدونم حرفهایی که شقایق زد رو باید به کی بگم. توی این شرایط باید سکوت کنم!
اگر زهره اَهل اِنکار نبود به خودش میگفتم. به علی هم که اصلاً نباید بگم. فقط میمونه خاله؛ اونم میترسم بیاد مدرسه آبروریزی کنه.
✍🏻
#هدی_بانو
🚫
#کپیحرام و پیگرد
#قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀