🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 🍀منتهای عشق💞 وارد خونه شدم. فوری یه بسته گوشت چرخ‌کرده از فریزر برداشتم و توی طرف آب انداختم. لباس هام رو عوض کردم و دوباره شماره‌ی علی رو گرفتم.‌باز هم جواب نداد.‌ ماکارونی رو درست کردم. اینبار شماره‌ی دایی رو گرفتم. داشتم‌ از جواب دادن نا امید می‌شدم که صداش رو شنیدم _جانم رویا! _سلام.‌دایی نمی‌دونی علی کجاست؟ _نیم ساعتی می‌شه از هم جدا شدیم.‌ داره میاد خونه _خیلی زنگ‌ زدم جواب نداد! _جلسه بود گوشیش رو سکوت بوده. _باشه دستت درد نکنه. _رویا از حرف‌هایی که امروز زدم به کسی نگو _باشه. کاری نداری؟ _نه. خداحافظ تماس رو قطع کردم. قابلمه‌ی غذا رو توی فر گذاشنم. تا کمی سربه‌سر علی بزارم. لباسم رو عوض کردم و صداش رو از راه پله شنیدم _رضا اون موتور رو وسط حیاط گذاشتی یه وقت میلاد میخوره بهش! _الان برمی‌دارم. با مهشید می‌خوایم بریم بیرون. _با موتور! با احتیاط برو _حواسم هست.‌راستی علی اون که گفته بودم چی شد؟ علی با احتیاط تن صداش رو پایین آورد _یواش! گفتم نمی‌خوام کسی متوجه بشه! گوشم رو تیز کردم و به در نزدیک تر شدم اما دیگه صدایی نشنیدم. این چیه که ما نباید بدونیم! در خونه باز شد و طوری خودم رو نشون دادم که مثلا رفتم استقبال و متوجه نشه می‌خواستم حرف‌هاشون رو بشنوم. _سلام‌ خوش اومدی! دستم رو که سمتش دراز بود رو گرفت _سلام. کیفش رو گرفتم و با خنده گفتم _آقا باکلاس، چرا جواب گوشیت رو نمی‌دی تو اوج خستگی لبخندی زد _کلاس کجا بود! رو سکوتِ نگاهش سمت آشپزخونه رفت _ناهار چی داریم؟ _یه غذای خوشمزه کیف رو کنار جاکفشی گذاشتم. نگاه از آشپزخونه برداشت. _چی هست؟ _همون که دلت خواسته بود تچی کرد و کلافه گفت _بگو دیگه! حوصله ندارم به سختی جلوی خنده‌م رو گرفتم _نون خالی با تعجب و کمی شک گفت _واقعا! _اره. خودت گفتی با من نون خالی هم خوشمزه‌ست. _رویا شوخی نکن! خودم رو مظلوم کردم _الکی گفتی؟ _داری شوخی می‌کنی! آهی کشیدم _باشه. عیب نداره.الان یه کنسرو گرم می‌کنم نوع نگاهش باعث شد تا نتونم ادامه بدم و با صدای بلند بخندم خندید و آهسته گفت _کوفت‌. من اعصاب دارم؟ سمت سرویس رفت _میز رو بچین الان میام        ✍🏻 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💞🍀════╗      @behestiyan ╚════💞🍀═╝ پارت‌اول https://eitaa.com/behestiyan/16 🍀 💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀