🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت43
🍀منتهای عشق💞
وارد خونه شدم. فوری یه بسته گوشت چرخکرده از فریزر برداشتم و توی طرف آب انداختم.
لباس هام رو عوض کردم و دوباره شمارهی علی رو گرفتم.باز هم جواب نداد.
ماکارونی رو درست کردم. اینبار شمارهی دایی رو گرفتم. داشتم از جواب دادن نا امید میشدم که صداش رو شنیدم
_جانم رویا!
_سلام.دایی نمیدونی علی کجاست؟
_نیم ساعتی میشه از هم جدا شدیم. داره میاد خونه
_خیلی زنگ زدم جواب نداد!
_جلسه بود گوشیش رو سکوت بوده.
_باشه دستت درد نکنه.
_رویا از حرفهایی که امروز زدم به کسی نگو
_باشه. کاری نداری؟
_نه. خداحافظ
تماس رو قطع کردم. قابلمهی غذا رو توی فر گذاشنم. تا کمی سربهسر علی بزارم.
لباسم رو عوض کردم و صداش رو از راه پله شنیدم
_رضا اون موتور رو وسط حیاط گذاشتی یه وقت میلاد میخوره بهش!
_الان برمیدارم. با مهشید میخوایم بریم بیرون.
_با موتور! با احتیاط برو
_حواسم هست.راستی علی اون که گفته بودم چی شد؟
علی با احتیاط تن صداش رو پایین آورد
_یواش! گفتم نمیخوام کسی متوجه بشه!
گوشم رو تیز کردم و به در نزدیک تر شدم اما دیگه صدایی نشنیدم.
این چیه که ما نباید بدونیم! در خونه باز شد و طوری خودم رو نشون دادم که مثلا رفتم استقبال و متوجه نشه میخواستم حرفهاشون رو بشنوم.
_سلام خوش اومدی!
دستم رو که سمتش دراز بود رو گرفت
_سلام.
کیفش رو گرفتم و با خنده گفتم
_آقا باکلاس، چرا جواب گوشیت رو نمیدی
تو اوج خستگی لبخندی زد
_کلاس کجا بود! رو سکوتِ
نگاهش سمت آشپزخونه رفت
_ناهار چی داریم؟
_یه غذای خوشمزه
کیف رو کنار جاکفشی گذاشتم. نگاه از آشپزخونه برداشت.
_چی هست؟
_همون که دلت خواسته بود
تچی کرد و کلافه گفت
_بگو دیگه! حوصله ندارم
به سختی جلوی خندهم رو گرفتم
_نون خالی
با تعجب و کمی شک گفت
_واقعا!
_اره. خودت گفتی با من نون خالی هم خوشمزهست.
_رویا شوخی نکن!
خودم رو مظلوم کردم
_الکی گفتی؟
_داری شوخی میکنی!
آهی کشیدم
_باشه. عیب نداره.الان یه کنسرو گرم میکنم
نوع نگاهش باعث شد تا نتونم ادامه بدم و با صدای بلند بخندم
خندید و آهسته گفت
_کوفت. من اعصاب دارم؟
سمت سرویس رفت
_میز رو بچین الان میام
✍🏻
#هدی_بانو
🚫
#کپیحرام و پیگرد
#قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
پارتاول
https://eitaa.com/behestiyan/16
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀