🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت251
🍀منتهای عشق💞
_ حالا اون یه چیزی گفته؛ فکر کرده اگر بگه شرایط تغییر میکنه. اینقدر اذیتش نکن، دختر خوبیه.
_ مگه من میگم دختر بدیه! من میگم تو سه ساله با من بودی؛ رفتی اومدی؛ حتی با مادرش تو خونهی منم اومده، این وضعیت رو دیده؛ الان چه انتظاری داری که من اینجا رو بفروشم برم یه جای دیگه؟ اگه من این کار رو کردم، پسفردا از مدل ماشین من ایراد گرفت، اون وقت باید تکلیف چی باشه؟
مگه ما با هم آشنایی نداشتیم که با همدیگه کنار بیاییم و این مشکلات رو نداشته باشیم! سه سال برای اینکه اخلاق همدیگر رو بشناسیم کافی نیست که یه همچین حرفی میزنه؟ الان نزدیک خواستگاری رفتن باید این حرف رو به من بزنه؟
علی سرش رو پایین انداخت و گفت:
_ حرفهای تو درسته ولی من میگم گذشت داشته باش، دختر خوبیه.
_ علی حرص من رو در نیار دیگه! تو که میدونی اون چی گفته؟
علی نگاهی از بالا چشم بهش انداخت و شونههاش رو بالا داد.
_ چی بگم! خودت میدونی.
دایی حسابی کُفرش از بیتفاوتی علی بالا اومده.
_ الان یه خواستگار اومده واسه رویا...
علی سرش رو بالا گرفت و متعجب از حرف دایی بهش خیره شد.
_ رویا بهش گفته نه، تو قاطی کردی. اگر حرف نمیزد بعد تو روی تو نگاه میکرد و میگفت خواستگارای بهتر دارم و میتونم به اونا فکر کنم! تو چیکار میکردی؟ به رویا حق میدی که...
علی حرفش رو قطع کرد و عصبی توپید بهش.
_ حسین بسه دیگه! عِه!
هر دو به هم خیره نگاه کردن. این حرفهای دایی به ضرر من تموم میشه. دایی لبخند لج در بیاری گوشه لبش نشست.
_ بذار حرفم رو بزنم! رویام اینجاست بدونه چه خبر بوده؟
_ گفتم بسه بهت...! چرا پرده دری میکنی؟ من به خودت تنها حرف زدم؛ مگه پاشدم بیام جلو دختره روشنگری کنم؟
نگاه پر اخمش رو به من داد. چند ثانیه فقط نگاه کرد. انگار واقعاً برای علی دیواری کوتاهتر از من وجود نداره. با تشر بهم گفت:
_ حاضر شو بریم!
خواستم بلندشم که دایی گفت:
_ به این چیکار داری!؟ بابا یه چی گفتی، میخواستم یعنی بهت بگم خودت طاقت حرفی رو نداری؛ از دیگران انتظار نداشته باش.
_ خیلی حرکتت زشت بود حسین!
دایی خنده صداداری کرد.
_ این رو بذار تلافی اون که نمیخواستم جوابش رو بدم و گوشی رو برای من وصل کردی.
دوباره نگاهش رو به من داد و این بار طلبکارتر گفت:
_ مگه بهت نمیگم بلندشو بریم؟
فوری مانتوم رو پوشیدم و رفتم جلوی دَر ایستادم. کنار گوش دایی حرفی زد و با دیدن من که حاضر و آماده جلوی دَر ایستادم، ایستاد.
دستش رو سمت حسین دراز کرد.
_ ما دیگه میریم.
حسین هم ایستاد.
_ دلخور نباشی علی، شوخی کردم.
علی سرش رو بالا داد.
_ عیب نداره.
سمت دَر اومد و از خونه بیرون رفت. خواستم دنبالش برم که دایی دستم رو گرفت. نگاهم رو بهش دادم.
_ یکم عصبیه، باهاش بحث نکن.
_ باشه.
خداحافظی کردم و دنبال علی رفتم.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. علی مسیرش سمت خونه نبود. کنجکاو به مسیر نگاه کردم.
_ کجا میریم؟
جواب سؤالم رو نداد. چقدر حرصم میگیره وقتی باهاش حرف میزنم و جواب نمیده.
_ علی سؤال پرسیدما! میگم کجا میریم؟
نفس سنگینش رو بیرون داد.
_ بشین تو ماشین، هر وقت که گفتم پیاده شو. چیکار داری کجا میریم؟ اعصاب ندارم، باهام بحث نکن!
هنوز با من بد حرف میزنه؛ من که بهش گفتم ببخشید. چی باید میگفتم؟ خودش باید به موقع حرف میزد. من رو پشت سکوت خودش پنهان کرده. اصلاً مگه من گفتم بیان خواستگاری؟
ماشین متوقف شد. پیاده شویی گفت و خودش بلافاصله دَر رو باز کرد و از ماشین پایین رفت. چارهای جز همراه بودن باهاش ندارم.
البته از خدام هست که این جوری با علی تنهایی بیرون بیام و کسی همراهمون نباشه. هر چی هم که باهام بداخلاقی کنه، من دوستش دارم.
چند قدمیش ایستادم. به مغازه مانتو فروشی روبهرو اشاره کرد.
_ من که مانتو دارم!
_ میدونم داری، یکی میخوام برات بگیرم.
این رو گفت سمت مغازه رفت. قدمهام رو تند کردم و بهش رسیدم.
_ تو بخری، خاله فکری نکنه بفهمه!
_ تو بیا کاریت نباشه. با من راه بیا رویا، نه صد قدم از من عقبتر.
چشمی گفتم و هر دو وارد مغازه شدیم. قدمهام رو با سرعتش هماهنگ کردم و دنبالش راه افتادم.
مانتو نسبتاً بلندی رو برداشت و دستم داد.
_ بپوش ببینم چه شکلی میشی؟
_ خیلی بلند نیست؟
_ تو برو بپوش ببینمت، بعد.
سمت اتاق پرو رفتم و دَرش رو بستم. نسبت به مانتوهای دیگهم بلندتر بود اما نه زیاد. تا روی ساق پام اومده بود.
✍🏻
#هدی_بانو
🚫
#کپیحرام و پیگرد
#قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
پارتاول
https://eitaa.com/behestiyan/16
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀