🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍
#ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت90
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
از وقتی که جواب رد دادم دیگه ندیده بودمش، خداروشکر با اینکه فهمید ما باهم نامزد کردیم همچنان با علی صمیمیه!
از پله ها که بالا رفتیم، استاد فاضل و خانم رثایی بیرون اومدن، با دیدن خانم رثایی کم موندم بال دربیارم.
- سلام استاد خوبین؟ دلم براتون یه ذره شده بود
- سلام عزیز دلم، منم همینطور خیلی خوش اومدین.
به حاج خانم کمک کردم و باهم به اتاقی که برای خانما آماده شده بود وارد شدم.
با دیدن حاج خانم، چند نفر از خانما که نشسته بودن، به احترامش بلند شدن و کنار دیوار براش جا باز کردن.
باهمه دست دادم و استاد یکی یکی بهم معرفی کرد. نگاهی به تیپ دکتر انصاری و دکتر والی کردم، متوجه نگاهم شدن و دکتر انصاری گفت
- تعریف شمارو خیلی شنیدم خانمی، بیا اینجا پیش ما بشین
چشمی گفتم و بعد از عوض کردن چادرم کنارشون نشستم. نگاهی به خانم رثایی کردم که مشغول ریختن چایی بود، کنارش رفتم و گفتم
- استاد کمک میخواین؟
- دستت درد نکنه زهرا جان، این چاییهارو ببر منم شیرینی بیارم.
چشمی گفتم، سینی رو برداشتم و پشت سر رفتم.
به صحبت های دکتر انصاری و یکی از خانمای خیریه گوش میکردم که در باز شد و دختر جوان چادری وارد شد. دخترای استاد هم همراهش بودن، باهمه گرم سلام و احوالپرسی کرد و به من که رسید با خوشرویی سلام داد.
جوابش رو دادم اما تا حالا ندیده بودمش، زینب دختر کوچک استاد گفت
- زنداداش، زهراجون که میگفتیم ایشونه!
ابرویی بالا داد و خوشحال شد، باورم نمیشه یعنی خانم آقامهدیه! خب خدارو شکر که یه همسر خوب نصیبش شده!
- از مادر جان خیلی تعریفتو شنیدم عزیزم، مشتاق دیدار بودم
- استاد به من لطف دارن گلم
استاد نزدیکمون شد و با دیدن عروسش، با خوشرویی سلام داد و بغلش کرد
- خوش اومدی منیره جان.
بعد رو بهم گفت
- زهرا جان، اینم منیره عروس عزیزم!
- خوشبخت بشن ان شاءالله، شرمنده زودتر نفهمیدم و الا برای عرض تبریک با مامان میومدیم
- عزیزمی،این چه حرفیه! مطمئنم شما دوتا دوست خوبی برا هم میشین، در ضمن اینم بگم که منیره جان از ساداته!
- ان شاءالله لایق دوستی با منیره جان باشم
- هستی عزیزم.
دکتر والی گفت
- مهری جان، از وقتی جوونا رو پیدا کردی مارو دیگه تحویل نمیگیریا
فقطاستاد خندید و قبل از اینکه پیششون بره گفت
- تا شما باهم بیشتر آشنا بشین منم برم پیش دوستای خودم!
کنار خودم برای سیده منیره جا باز کردم که گفت
- زهرا جان من لباسامو عوض کنم بیام پیشت
باشه ای گفتم و بعد از رفتنش نگاهی به اتاق کردم.
یه دیوارش که کلا کتابخونه بود و سر تا سر اتاق هم پشتیهای کوچکی گذاشته بودن، احتمالا اینجا رو برای جلسات خانگی آماده کردن، تا منیره بیاد به حرفهای حاج خانم گوش دادم
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه
#نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥
@eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞