🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ فکرم درگیر زینب شد، تو این چند روزی که ندیدم حس میکنم یکم لاغرتر شده، تا بیاد گوشی رو برداشتم و به اتاق رفتم ،شماره ی علی رو گرفتم. بعد از چند بوق صداش تو گوشم پیچید - سلام خانمی، خوبی؟ - سلام عزیزم، خدا قوت. - سلامت باشی، کجایی؟ - زینب زنگ زد اومدم خونه شما، وسایلارو نگاه کردم، همه چی درست بود. - عههههه...پس جای من خالیه که؟ بدون همسرجانت خوش میگذره؟ - نه عزیززززم، جات خیلی خالیه، کی میای؟ - معلوم نیست خانمم، کارم تموم شد. بهت زنگ میزنم...زهرا جان محسن صدام میکنه بعدا باهات حرف میزنم باشه ای گفتم و تماس رو قطع کردم. به هال برگشتم، زینب مشغول خرد کردن پیاز بود، کنارش نشستم و به خلال های نازک پیاز نگاه کردم. اشک چشمش به خاطر خرد کردن پیاز زیر چشماش جمع شده بود، گاهی وقتا اخلاقمون مثل این پیاز تند میشه و باعث میشیم اشک یکی دربیاد در حالی که خبر نداریم خدا از شکستن دل یه نفر چقدر ناراحت میشه. کارش که تموم شد داخل ماهیتابه روغن ریخت و بعد از داغ شدنش پیازهای خلال شده رو داخلش ریخت و زیرش رو کم کرد. - زینب.... چیزی شده؟ نگاهی به چشمهام کرد و اه کوتاهی کشید - بریم تو اتاقم بهت بگم باشه ای گفتم و زینب رو به حاج خانم گفت - مامان، من و زهرا میریم اتاق، زیر پیازم کم کردم اگه کارم داشتین صدا کنید حاح خانم باشه ای گفت و باهم به اتاقش رفتیم. در رو بست، دستم رو گرفت و روی تخت نشستیم - چرا اینقدر لاغر شدی دختر؟ الان نزدیک عروسیته زیر چشات گود افتاده، یکم به خودت برس! لبخند غمگینی زد و گفت - دلت خوشه زهرا.. این مدت انقدر فشار اومده بهم که نگو! با نگرانی گفتم - چرا خب؟ چی شده! - زهرا تو این یکی دوماه سر خونه گرفتن و جهاز خریدن خیلی حرف شنیدم، میدونی مامان و بابا خبر ندارن یعنی اصلا بهشون نگفتم چون میدونم ناراحت میشن! مثلا همش میگن فلان فامیلمون وسایلاش فلان برنده و از این حرفا! - اقا محمد چی اونم نظرش همینه؟ - نه بابا اون بیچاره همه جوره پابه پای من میاد، البته اینم بگما مادرشوهر و پدرشوهرم بنده های خدا اصلا چیزی نمیگن، ولی خواهرش یکم اذیت میکنه، هر بار یه حرفایی میزنه که دلم بدجور میشکنه. منم فقط سکوت میکنم تا یه موقع نزدیک عروسی بحث و ناراحتی پیش نیاد دستش رو گرفتم و گفتم - مهم اینه که همسرت هم عقیده با توعه! این چند روز رو تحمل کن بعدش که رفتین خونه ی خودتون دیگه ان شاءالله همه چی درست میشه باصدای زینب گفتن حاج خانم ببخشیدی گفت و رفت ♥️قسمت‌اول‌رمان‌نذرعشق(فصل‌دوم) ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌