🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ -الو سلام مامان، خوبین؟ - سلام زهراجان کجایین؟ - زینب زنگ زد اومدیم اینجا، زندایی اونجاست؟ - نه رفتن خونه ی مادرش! زینب اشاره کرد بگم بیاد اینجا، باشه ای گفتم و به مامان گفتم بیاد دور هم باشیم. تماس رو قطع کردم،یاد حرفای زینب افتادم و گفتم - این چند روز یکم به خودت برس کمتر حرص بخور، باور کن دنیا دو روزه همه ی اینا میخواد بگذره - اخه حرص خوردن من به خاطر رفتاراشون نیست، منم دوست دارم هر جوری خودم دوست دارم زندگی کنم. خب ببین اقامحمد هم بیشتر خرج عروسی و وسایل رو خودش میذاره منم نمیخوام تو‌فشار بذارمش! خدا شاهده زهرا خونه ای رو که انتخاب کردیم خیلی نقلی و قشنگه ولی خواهر شوهرم میگه رفتین یه قوطی کبریت گرفتین! حداقل شرایط داداش خودشو باید درک کنه.خودش وضع مالی شوهرش خیلی خوبه ولی نباید زندگیارو باهم مقایسه کنه. خیلی از این شرایطی که برا زینب پیش اومده ناراحتم -تو به خاطر خدا محبت کن و به پدر و مادرش کمک کن و هواشون رو داشته باش، مطمئن باش خدا عوضش رو بهت میده! حرفای خواهرشوهرتم جدی نگیر. به نظرم تو سعی کن بیشتر بهش محبت کنی اینجوری رابطه تونم کم کم بهتر میشه - همیشه سعی میکنم بهشون احترام بذارم و تو کارا به مادرشوهرم کمک کنم. الان میرم خونشون اصلا اجازه نمیدم کار کنه، چون دلم نمیاد خودم بشینم و با این سنش برام میوه و چایی بیاره و ببره! اقا محمد هم خودش متوجه رفتارام هست خیلی ازم تشکر میکنه. هر چند من به خاطر خدا این کارو میکنم، خدارو خوش نمیاد، مادر خودمم پادر داره میبینم چقدر نشستن و بلند شدن براش سخته! یه تیکه از سیبی که خرد کرده بودم رو برداشتم و به سمتش گرفتم، تشکری کرد وهمونطور که مشغول خوردنش بود گفت - یه بار مامان باهام حرف میزد میگفت وقتی تازه ازدواج کرده بودم، مادرشوهرم خیلی اذیت میکرد، میگفت از همون موقع عهد کردم اگه صاحب عروس بشم هیچ وقت اذیتش نمیکنم و مثل دختر خودم میدونم.حالا خداروشکر مادرشوهر من اذیت نمیکنه، خودمم دوستش دارم، ولی دوست دارم رابطه مون صمیمی تر از اینی که هست باشه! - خدا مامانتو حفظ کنه، خیلی مهربون و دوست داشتنیه! واقعا مثل مادر خودم میدونمش! به امام زمان متوسل شو ان شاءالله همه چی خوب میشه. چشماش برقی زد و با هیجان گفت - حالا یه چیزی بگم خوشحال شی! تقریبا دوسه روز پیش بود علی درباره ی تو با مامان حرف میزد،هی تعریفت میکرد میگفت خیلی شرایطم رو‌درک میکنه، مهربونه و از این حرفا، البته کار همیشگیشه ها! مامانم حرفش رو تایید کرد و گفت اره خداروشکر یه عروس خوب نصیبمون شده، خلاصه زهرا جون خوب خودتو تو دل هممون جا کردی! از تعریفی که علی و مادرش ازم کرده بودن حس کردم تو آسمونا سیر میکنم، با خوشرویی گفتم - خوبی از خودشونه عزیزم، هر کاری میکنم وظیفمه! شروع به پیچ دادن گوشه ی روسریم دادم و ادامه دادم - میدونی زینب من علی رو خیلی دوست دارم ، حاضرم درد و بلاش رو به جون بخرم ولی خار توی پاش نره، اینم که میگم باور کن از ته دلمه، الانم دوست ندارم زیاد تو فشار بذارمش چون میدونم بعد ازدواجمون مسئولیت بیشتری گردنشه زینب لبخند شیرینی زد و دیدم به در اتاق نگاه میکنه و میخنده! رد نگاهش رو گرفتم دیدم علی جلوی در ایستاده و نگاهم میکنه، حس کردم تا بناگوش سرخ شدم، یعنی همه ی حرفامو شنید! چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌