🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍
#ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت104
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
دوباره نگاهی به آسمون کردم، علی دستم رو گرفت
- ناراحت شدی؟
لبخند کمرنگی زدم
-نه بابا، برا چی ناراحت بشم، ولی خیلی دلم میخواست بریم
تو چشم هام عمیق نگاه کرد
- بذار عروسی کنیم، بهت قول میدم بعد عروسی، یه سفر شیراز ببرمت که ناراحتی این روزا یادت بره، باشه عشق علی؟
چشم هامو رو هم گذاشتم و باشه ای گفتم. لبخند کجی گوشه ی لبش نشست
- حالا پاشو بریم دنبال این بشر ببینیم کجا غیبش زد
از حرفش خنده م گرفت، با دیدن حمید و سحر که شیرینی به دست میومدن، با دست اشاره کردم
- نمیخواد دنبال این بشر بری! هر جا خوردنی باشه همونجا پیداش میکنی، دارن میان!
دستمو گرفت و هر دو پاشدیم، چادرم رو که خاکی شده بود، تکون دادم و تمیزش کردم.
سحر شیرینی که تو دستش بود رو به سمتم گرفت
- بیا زهرا، اینو برا تو آوردم
حمید هم به علی داد و بعد از خوردنش، گفتم
- الان مسجد خلوت شده، بریم دو رکعتی داخل مسجدنماز بخونیم بعد بریم
همه قبول کردن و بعد از خوندن نماز به سمت ماشین رفتیم.
سوار شدیم و علی به خاطر شلوغی و توصیه های بابا آروم رانندگی می کرد، حمید با دست روی پای علی زد
- خوابم میاد علی یکم سرعتتو زیاد کن!
علی نوچی کرد و گفت
- اینجا شلوغه، درضمن پدرجان کلی توصیه کردن که تند نرم.
حمید سرش رو تکون دادو گفت
- من نمیدونم زهرا چجوری تو رو جادو کرده! اصلا بعد از اینکه نامزد شدی از این رو به اون رو شدی! ببینم تو نبودی تو پادگان سوار جیپ میشدی و با اخرین سرعت میرفتی
علی بلند خندید و جواب داد
- اره ولی الان عقلم سرجاش اومده!
حمید به شوخی گفت
- نه بابا به نظر من که عقلتو ازدست دادی! بابا خوابم میاد یکم پاتو رو اون گازه فشار بده زود برسیم.
علی و حمید باهم بحث می کردن، چشم ازشون برداشتم، سحر پرسید
- چی شد زهرا، میاین؟
- نه شرایط ما جور نیست بیایم
لبهاش آویزون شد
- هر چی خیره ان شاءالله همون بشه!
بالاخره به کوچه ی خودمون رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم، حمید و سحر خداحافظی کردن و داخل رفتن. وقتی تنها شدیم علی گفت
- کاری نداری عزیزم؟
- برو به سلامت مراقب خودتم باش.
منتظر موند وارد حیاط که شدم تک بوقی زد و رفت. وارد خونه شدم، مامان هنوز بیدار بود. نزدیکش رفتم
- چرا نخوابیدین؟
- منتظر موندم شما بیاین بعد بخوابم. بیرون شلوغه نگران بودم
- الهی دورتون بگردم، دیگه برین بخوابین چشماتون خسته ست. از صبحم که کلی کار کردین
باشه ای گفت و بعد از گفتن شب بخیر به اتاقشون رفت. لباسهام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
صدای پیامک گوشی بلند شد، خم شدم و از روی میز برداشتم.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه
#نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥
@eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞