🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ دوباره نگاهی به آسمون کردم، علی دستم رو گرفت - ناراحت شدی؟ لبخند کمرنگی زدم -نه بابا، برا چی ناراحت بشم، ولی خیلی دلم میخواست بریم تو چشم هام عمیق نگاه کرد - بذار عروسی کنیم، بهت قول میدم بعد عروسی، یه سفر شیراز ببرمت که ناراحتی این روزا یادت بره، باشه عشق علی؟ چشم هامو رو هم گذاشتم و باشه ای گفتم. لبخند کجی گوشه ی لبش نشست - حالا پاشو بریم دنبال این بشر ببینیم کجا غیبش زد از حرفش خنده م گرفت، با دیدن حمید و سحر که شیرینی به دست میومدن، با دست اشاره کردم - نمیخواد دنبال این بشر بری! هر جا خوردنی باشه همونجا پیداش میکنی، دارن میان! دستمو گرفت و هر دو پاشدیم، چادرم رو که خاکی شده بود، تکون دادم و تمیزش کردم. سحر شیرینی که تو دستش بود رو به سمتم گرفت - بیا زهرا، اینو برا تو آوردم حمید هم به علی داد و بعد از خوردنش، گفتم - الان مسجد خلوت شده، بریم دو رکعتی داخل مسجدنماز بخونیم بعد بریم همه قبول کردن و بعد از خوندن نماز به سمت ماشین رفتیم. سوار شدیم و علی به خاطر شلوغی و توصیه های بابا آروم رانندگی می کرد، حمید با دست روی پای علی زد - خوابم میاد علی یکم سرعتتو زیاد کن! علی نوچی کرد و گفت - اینجا شلوغه، درضمن پدرجان کلی توصیه کردن که تند نرم. حمید سرش رو تکون دادو گفت - من نمیدونم زهرا چجوری تو رو جادو کرده! اصلا بعد از اینکه نامزد شدی از این رو به اون رو شدی! ببینم تو نبودی تو پادگان سوار جیپ میشدی و با اخرین سرعت میرفتی علی بلند خندید و جواب داد - اره ولی الان عقلم سرجاش اومده! حمید به شوخی گفت - نه بابا به نظر من که عقلتو ازدست دادی! بابا خوابم میاد یکم پاتو رو اون گازه فشار بده زود برسیم. علی و حمید باهم بحث می کردن، چشم ازشون برداشتم، سحر پرسید - چی شد زهرا، میاین؟ - نه شرایط ما جور نیست بیایم لبهاش آویزون شد - هر چی خیره ان شاءالله همون بشه! بالاخره به کوچه ی خودمون رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم، حمید و سحر خداحافظی کردن و داخل رفتن. وقتی تنها شدیم علی گفت - کاری نداری عزیزم؟ - برو به سلامت مراقب خودتم باش. منتظر موند وارد حیاط که شدم تک بوقی زد و رفت. وارد خونه شدم، مامان هنوز بیدار بود. نزدیکش رفتم - چرا نخوابیدین؟ - منتظر موندم شما بیاین بعد بخوابم. بیرون شلوغه نگران بودم - الهی دورتون بگردم، دیگه برین بخوابین چشماتون خسته ست. از صبحم که کلی کار کردین باشه ای گفت و بعد از گفتن شب بخیر به اتاقشون رفت. لباسهام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. صدای پیامک گوشی بلند شد، خم شدم و از روی میز برداشتم. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌