🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍
#ناهیدمهاجری
#فصلدوم
#قسمت128
❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
روزهای عید به سرعت برق و باد پشت سر هم گذشت و بالاخره روز عروسی زینب رسید، لباسهایی که برای عروسی قرار بود بپوشم رو داخل نایلون کوچکی گذاشتم.
خداروشکر عروسی زینب هم مولودیه و از این بابت خیالم راحته که هیچ گناهی انجام نمیشه و میتونم شرکت کنم. نگاهی به ساعت کردم با اینکه دلم نمیخواست ارایشگاه برم اما اصرار های مامان باعث شد با سحر بریم.
مامان وارد اتاق شد و گفت
- زهرا بیا زود نهارتو بخور، برو یه دوش بگیر! سحر گفت حمید میگه یه ساعت بخوابم بردنی من میبرم ولی عصر شاید نتونم بیام دنبالتون با علی اقا هماهنگ بشین
باشه ای گفتم و به هال رفتم. همونطور که نهار رو میخوردم به علی پیام زدم که ساعت شش بیاد دنبالمون تا بریم تالار!
با اومدن حمید و سحر چادر و روسریم رو سر کردم و سوار ماشین شدیم، در طول مسیر چندباری بابا به حمید زنگ زد احتمالا امروز سرشون شلوغه، رو به حمید گفتم
- داداش برعکس همیشه چرا امروز سرتون اینقدر شلوغه
همونطور که خیابون رو دور میزد گفت
- امروز جنس جدید اومده مغازه، محسنم که مادرش مریضه نتونست بیاد. باید خودم برم حساب کتابارو بکنم، یه سریاشونو قراره بیان برای خیریه ببرن اونارم باید جدا بذارم که یه موقع اشتباه نشه. فقط زهرا به علی گفتی بیاد دنبالتون؟
- اره گفتم ولی هنوز جواب نداده
- امروز سر اونم شلوغه، بهش زنگ بزن یه موقع یادش نره اونجا الاف بشین
باشه ای گفتم و شماره ش رو گرفتم، اما بی فایده بود بهش پیام زدم بالاخره نگاه به گوشیش بکنه می بینه!
حمید ماروجلوی در آرایشگاه پیاده مون کرد و
تکبوقی زد و رفت. زنگ آرایشگاه رو زدیم طولی نکشید در روباز کردن، با دیدنمون ستاره خانم خیلی گرم سلام و احوالپرسی کرد، تو این مدت اخلاقم دستش اومده با خنده گفت
- حتما مثل همیشه ارایش ملایم و شینیون ساده میخوای که با چادر راحت باشه درسته
با خنده حرفش رو تایید کردم، جواب داد
- یکم منتظر بمونین کار این دوتا خانم تموم بشه ، بعد کار شمارو شروع کنم.
باشه ای گفتیم و بعد از نیم ساعتی که منتظر موندیم نوبتمون رسید، تعجب میکنم چرا علی اصلا زنگ یا پیام نزده امیدوارم گوشیش رو یه چکی بکنه!
روی صندلی نشستیم و سریع کارشون رو با بسم اللهی شروع کردن، نمیدونمچقدر طول کشید بالاخره کارمون نزدیک ساعت شش تموم شد، گوشی رو برداشتم و دوسه بار شماره ی علی رو گرفتم. بالاخره تماس وصل شد، اما برخلاف تصورم به جای علی صدای اقا محسن تو گوشم پیچید
- الو سلام خانم محبی، حالتون خوبه؟
- سلام شرمنده علی اقا اونجا نیست؟
- والا باهم بودیم، هرکاری کرد ماشینش روشن نشد رفت دنبال مکانیک، متاسفانه گوشیشم جا گذاشته بود تو ماشین، منم الان بیمارستان منتظرشم !
- خیلی وقته رفته؟
- الان دیگه باید برسه، دیدم چند بار تماس گرفتین گفتم شاید کار واجبی دارین مجبور شدم جواب بدم. اگه کاری از دست من برمیاد بگین انجام بدم
- نه ممنون، اگه اومدن حتما بگین باهام تماس بگیرن
چشمی گفت و تماس رو قطع کردم، کلافه پوفی کردم و رو به سحر گفتم
- میگه ماشین خراب شده رفته دنبال مکانیک، گوشیشم مونده اونجا
- حالا چیکار کنیم؟ میخوای زنگ بزنم به حمید؟
- نه بابا یه ده دقیقه ای صبر کنیم شاید اومد. فعلا یه ساعت به مراسم مونده!
باشه ای گفت و کنارم روی صندلی نشست.
چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا توکانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌
♥️پارتاولرمان عاشقانه
#نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥
@eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞