#توضیحات
-نهفت: دل
-قفیز: معربِ کبیز، واحدِ وزن و مسافت. در اینجا یعنی پیمانه؛ و قفیز پر آمدن یعنی لبریز شدنِ کاسهی صبر یا سرآمدنِ عمر
-ز جادو جهان را پُر آمد قفیز: پیمانهی صبرِ جهان از جادوگری (یا از آن زنِ جادوگر و بداندیش) لبریز شد پس خواست که آن راز آشکار شود (از این رو سودابه دوباره ماجرا را پیش کشید).
-همی گفت: همداستانم ز شاه / به زخم و بدافگندن از تخت و گاه...: (سودابه گفت:) به این راضی هستم که شاه مرا کتک بزند و از تخت و مقام دورم کند ولی دلم از کشته شدنِ فرزندم چنان پردرد است که میخواهم دم به دم خودم را بکُشم (پس شاه باید دادِ مرا بدهد و حقیقت را روشن کند).
-همه منگر امروز؛ فرجام گیر: فقط امروز را نبین؛ به پایانِ کار هم فکر کن.
-روزبان: نگهبان
-راه برگرفتن: به راه افتادن
-به پای آوردن: زیرِ پا آوردن، گشتن
-بدکنش: بدکار
-به جای آوردن: پیدا کردن
-نشان یافتن: یافتنِ اثر و نشان
-بهخوشی بپرسید و کردش امید...: شاه نخست با خوشرویی و مِهر از آن زن احوالپرسی و او را دلگرم کرد و به چیزها و روزهای خوبی وعدهوعید داد، سپس او را به کتک و زندانی شدن تهدید کرد اما آن زن اعتراف نکرد. شاه راضی نشد و گفت او را بیرون ببرید و به هرطریقِ ممکن او را به راه آورید. اگر نیامد، با اره از میان به دو نیمش کنید که رسموچارهی کار از نظرِ من همین است.
-چنین گفت جادو که من بیگناه / چه گویم بدان نامور پیشگاه!؟: زنِ جادوگر گفت: من بیگناهم و چیزی برای گفتن به شاه ندارم.
-جهانآفرین داند اندر نهفت: (اختربینان به کاوس گفتند که) حقیقتِ این ماجرا را در پسِ پرده فقط خدا میداند.
-ستارهشمر خواند گفتارِ خویش: اختربینان حرف و گزارشِ خود را گفتند.
-دیدار: چهره
-چنین پاسخ آورد سوداوه باز...: سودابه در جواب چنین گفت که ولی حقیقت چیزِ دیگریست که اختربینان از ترسِ سیاوش جرٲتِ گفتنِ آن را ندارند. سیاوشی که شیر از او لرزان است و نیروی هشتاد فیل را دارد و میتواند راهِ آبِ نیل را ببندد و لشکرِ صدهزارسرباز از او میگریزد. من هم تابِ رویارویی با او ندارم و چارهای جز همیشه پرخون کردنِ چشم ندارم. پس قطعاً اخترشناسان هم هر چه سیاوش گفته بگویند گفتهاند چون نمیتوانند انتظارِ حقشناسی از کسی دیگر جز سیاوش داشته باشد.
-تو را گر غمِ خُردفرزند نیست / مرا هم فزون از تو پیوند نیست: (سودابه به کاوس گفت:) اگر تو غمِ کودکانِ خردسالت را نمیخوری، من هم که جز تو کسی را ندارم، یا: من هم بیش از تو نمیتوانم نگرانِ این باشم که میمیرم و کسی مراقبِ آنها نیست.
-سخن گر گرفتی چنین سرسری / بدان گیتی افگندم این داوری: حالا که اصلاً اهمیتی به این ماجرا نمیدهی من هم دادخواهی را به جهان دیگر مینهم. حوالهت میکنم به آن دنیا.
-ز دیده فزون زان ببارید آب / که بردارد از رودِ نیل آفتاب: بیشتر از آبی که خورشید از نیل بخار میکند گریه کرد.
#غلط_ننویسیم
#شاهنامه_خوانی
🖊
@ghalatnanevisim