مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۶۰ حسام سرش را تکان داد و پلک‌های من دیگر طاقت باز ماندن نداشتند. صدا و تصویرم داشت محو می‌شد که ناگاه لرزشی در جیب پیراهنم، هشیارم کرد. سیخ سر جایم نشستم و دست بردم به سمت جیبم. همراهم بود که داشت می‌لرزید. کمیل و حسام هم نگاهشان چرخید به سمت من. هادی بود. با دیدن اسمش، هیچ اثری از خواب‌آلودگی در تنم نماند. هنوز سلام نکرده بودم که صدای بلند هادی در گوشم پیچید. داشت هق‌هق می‌کرد و میان هق‌هق و نفس زدنش، واژه «هانیه» تکه‌تکه شده بود. ذره‌ای امید از ته دلم برخاست و نوید داد که این هیجان و شادیِ ناشی از بهوش آمدن هانیه است. از جا برخاستم. -جانم هادی؟ هانیه بهوش اومده؟ -چی می‌گی بی‌شعور؟ هانیه حالش بده. امیدم در ثانیه‌ای فرو ریخت و خاکستر شد؛ خودم هم دوباره روی صندلی افتادم. -یعنی چی؟ -نمی‌دونم. نمی‌فهمم دکترا چی می‌گن. ولی حالش بده. خودتو برسون. *** حسین مثل جنازه افتاده بود کنار راهرو. به دیوار تکیه داده بود و پاهایش را در شکم جمع کرده بود. دستانش از دوطرف رها شده بود، مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی. دیگر نه گریه می‌کرد، نه خشمگین بود. تمام صورتش را، مخصوصا چشمانِ به خون نشسته و گود افتاده‌اش را فقط بهت پر کرده بود. هادی داشت با پدر و مادرم حرف می‌زد و در راهرو این سو و آن سو می‌رفت؛ شاید دیگر به محیط عادت کرده بود. حسین اما نه یک کلمه از حرف‌های هادی را می‌شنید و نه اصلا می‌دانست کجاست. در آن آشفته‌بازار ابتلاء گم شده بود و من می‌دانستم به چه فکر می‌کند: انتقام. ذهنش خسته‌تر از آن بود که بتواند فکر و تحلیل کند. فقط استدلالی ساده و نتیجه‌ای ساده داشت: باید عامل این جنایت را می‌کشت. از حسین دلخور بودم. انتظار داشتم روحش بزرگ‌تر از این باشد که توی بیمارستان اینطوری از پا بیفتد و بخاطر من غصه بخورد. انتظار داشتم هیچ‌چیز متوقفش نکند؛ ولی هنوز انقدر بزرگ نشده بود و حق داشت. می‌دانستم اینطور نمی‌ماند، داشت کم‌کم قد می‌کشید. بهت در چهره‌ی حسین موج می‌زد؛ مثل کسی که تیری از بغل گوشش گذشته باشد و گونه‌اش را خراش داده باشد، ولی سرش را متلاشی نکرده باشد. مثل بهت کسی که وقتی به بیمارستان رسیده بود، همسرش را در یک قدمی مرگ دیده بود و فقط چند فشار تنفس مصنوعی، او را از مرگ برگردانده بود. من این را فهمیدم که یک نفر ونتیلاتور را دستکاری کرد. و این را فهمیدم که هوا از جسمم دریغ شد. و این را فهمیدم که داشتم می‌مردم. فقط اگر یک قدم جلوتر برداشته بودم، تمام شده بود و در آستانه مرحله تازه‌ای از زندگی بودم: مرگ. دلم برای آن جهان تازه می‌تپید اما رشته‌ای نیز مرا به این جهان گره زده بود. هنوز برای حسین دلتنگ بودم. دوست داشتم یک بار دیگر برگردم و بگویم که دلم برایش تنگ شده. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi