کام بهار طعمۀ جام خزان شده زهری بلای جان امامی جوان شده غربت کم است در حق مردی که خانه‌اش زندان و خود شبیه به زندانیان شده بی‌تاب لرزش بدنش دیدۀ زمین گریان دست و پا زدنش آسمان شده حتی برای کاسۀ آبی رمق نداشت دستی که از شرار ستم ناتوان شده برخورد چیست با لب و دندان که مهدی‌اش حالا کنار بستر او روضه خوان شده ای وای از آن غریب که لب‌های تشنه‌اش زخمیِّ دست بی‌ادب خیزران شده ای وای از آن عزیز که اهل و عیال او پایین‌نشین مجلس نامحرمان شده ای وای از آن شهید که انگشت‌های او مقصود دست غارت یک ساربان شده @raziolhossein