🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋
🦋☀️
🦋
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت27
#یاس
یه خانوم پلیس برام اب قند اورد و خوردم.
یکم حالم بهتر شد واقعا گرسنه ام بود.
از دیشب تاحالا چیزی نخورده بودم.
پاشا شکایت نامه رو نتظیم کرد و بعد انجام کار ها زدیم بیرون .
سوار شدیم و تا چشم هامو بستم خوابم برد.
با صدا کردن های مکرر پاشا چشم باز کردم و نالان نگاهش کردم.
اروم تر شده بود و مثل قبل خشن نبود.
دستمو گرفت و اوردم پایین.
سمت اسانسور رفت و گفت:
- بریم خونه هر چقدر می خوای بخواب.
سری تکون دادم و در واحد مونو باز کرد و داخل رفتیم.
سمت اتاق رفتم و چادر مو دراوردم و روی تخت دراز کشیدم.
حسابی خسته بودم و نا نداشتم.
تا چشامو بستم خوابم برد.
توی خواب احساس سرما و لرز می کردم.
با تکون های دست پاشا بی جون چشامو باز کردم و گفت:
- یاس بلند شو یه چیزی بخور ضعف کردی داری می لرزی.
دوباره چشامو بستم که نشوندم و گفت:
- دهن تو باز کن.
با همون چشای بسته دهن مو باز کردم و قاشق غذا رو توی دهنم گذاشت.
هر قاشقی که غذا تو دهنم می زاشت سه ساعت طول می کشید تا بخورمش.
کم کم دست و پام جون گرفت و گرمم شد.
وقتی کامل غذا رو بهم داد خابوندم و گفت:
- بخواب حالا.
چشم که باز کردم افتاب از پنجره می زد داخل.
مگه ساعت چنده؟
نیم خیز شدم و به ساعت نگاه کردم.
هییییع ساعت 10 صبح بود!
مدرسه ام وای خدا.
سریع پاشدم و لباس پوشیدم.
حتما پاشا رفته بود شرکت اخه چرا بیدارم نکرد؟
حداقل به زنگ دوم سوم چهارم می تونستم برسم!
سریع چادرمو سرم کردم و اومدم درو باز کنم که نوشته روی در رو دیدم:
- سلام یاس خانوم برای اینکه ضعیف و زخمی امروز فقط استراحت کن مدرسه تعطیل!ناهار هم خودم می گیرم میارم .
برو بابا به نوشته روی در گفتم و هر چی دستگیره درو تکون دادم باز نشد!
درو قفل کرده بود.
نالان گوشی رو برداشتم و زنگ ش زدم که صدای جدی ش خورد به گوشم:
- جانم؟
حتما یکی پیشش بود که داشت اینطور باهام حرف می زد.
لب زدم:
- توروخدا بیا درو باز کن کلاسم دیر شده!
پاشا گفت:
- عزیزم امروز فقط استراحت می کنی جایی نمی ری!
نالیدم:
- پاشا.
اونم گفت:
- جان پاشا؟
صدامو مظلوم کردم و گفتم:
- کلید و کجا گذاشتی؟
دوباره حرف شو تکرار کرد:
- غذا هست خوراکی هست همه چی هسا بشین قشنگ بخور لذت ببر.
با حرص گفتم:
- تو قول دادی جلوی تحصیل مو نگیری!
لب زد:
- نگرفتم یه نگاه به دستت و صورتت بنداز بری مدرسه فکر می کنن من زدمت! بمون خوب بشی فردا برو باید برم جلسه فعلا عزیزم.
و قطع کرد.
جلوی اینه رفتم حداقل کبودی ش بهتر از دیشب بود.
دیشب چقدر پاشا غیرتی و عصبی شده بود!
خوب بود به من چیزی نگفت!
#رمان