#اسم_تو_مصطفاست |
#قسمت: ۸۸
از استخرداری و برنج فروشی و رفتن به پایگاه و درس و مشق رفته بود سراغ سورية. باید هرطور شده برم پدر تکفیریا و داعش رو دربیارم! نگرانت بودم. از این فکر تازه، از این خیره شدن به اخبار تلویزیون، از این عشقی که ممکن بود بال وپرت را بسوزاند. زمزمه هایت شروع شد: «سمیه با یک نفر از اهالی شهر ری آشنا شده ام که در سوریه برای رزمنده ها غذا تدارک می بینه. می خوام همراهش برم.»
یعنی میخوای بری غذا درست کنی؟ تو یک نیمرو بلد نیستی درست کنی آقامصطفی! بحث غذا درست کردن نیست، بحث رفتند!
| - نمی فهمم، میخوای بری بجنگی؟
- نه بابا! همین که توی آشپزخونه باشم، بالای سر سرآشپز و آشپزخونه.
- من که سر درنمیارم.
حالا واقعأ تصمیمت رو گرفتی؟
- تصمیم مرا گرفته و ول نمی کنه!
- از حالا دل شوره به جونم انداختی آقامصطفی! وای خدا چی کار کنم؟
- هیچ کاری نکن، فقط بخواه که رفتن من هرچه زودتر درست بشه! هنوز در اندیشه مینشستیم. همان آپارتمان ۵۹ متری.
برای رفتن به هیئت می آمدیم کهنز منزل آقای حاج نصیری.
خانه سه طبقه بود.
طبقه سوم خودشان می نشستند، طبقه اول حسینیه ای برای آقایان بود و طبقه وسط را هم بعد از رفتن مستأجر به هیئت خانم ها اختصاص داده بودند.
پیش از سفرت به سوریه، رفتیم آنجا.
طبقه دوم را فرش کرده و پشتی گذاشته و بخاری روشن کرده بودند برای خانم ها.
بعد از پایان مراسم، خانم حاج آقا گفت: «مستأجرمون رو جواب کردیم، اگه مستأجر خوب میشناسین معرفی کنین.»
⬅️
#ادامه_دارد..
🔻
#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷