رفتم جلوی آیینه چادرم تو دستم بودم نگاش کردم... آخ که چقد من بی وفام ینی تو رو بخاطر یه پسر ول کردم؟ که چی؟ تو خیابون راه بریم بقیه بگن دختره چه تیپی داره؟ بخاطر یه نگاه هرز و کثیف که عادتشه هیز بازی! شرمم میشد از چادرم😔 روسریم و انداختم رو سرم و لبنانی بستمش چادرم و سرم کردم لبخند زدم دلم تنگش بود با شنیدن صدای فین فین برگشتم مامان و تو چار چوب در دیدم با چشمای اشکی و یه لبخند از سر رضایت داشت نگام می کرد و زیر لب قربون صدقه م می رفت خودم و انداختم تو بغلش... _مامان من این مدت خیلی بد بودم قبول دارم.... مامان حلالم می کنی؟ _اره فرشته ی من به شرطی که بشی همون ثمین سابق قول میدی؟ _قول میدم مامان ** نگاه مضطربم و به مامان میدوزم بعد از 1 سال برای اولین بار می خوام با چادر برم تو جمع دوستام.... برام تولد گرفته بودن خودشون و به آب و آتیش میزدن که من و شاد کنن و این خیلی خوب بود برای آخرین بار خودم و تو آیینه ماشین نگاه کردم و از ماشین پیاده شدم... نفس عمیق کشیدم و وارد کافی شاپ شدم و رفتم طبقه ی بالا پاتوق همیشگیمون پر انرژی سلام کردم برگشتن طرفم و چن لحظه نگاه های متعجب و پر سالشون رو من بود _سلام کردمااااا به خودشون اومدن و از جاشون بلن شدن و بغلم کردن و تولدم و تبریک گفتن و نشستیم مریم دیگه طاقت نیاورد و پرسید _چادری شدی ثمین؟! _آره بچه ها من تصمیم گرفتم از امروز بشم یه چادری واقعی _چیشد که این تصمیم و گرفتی؟ نکنه خانواده ت مجبورت کردن ها؟ _خب راستش... چجوری بگم...من ارزش واقعیم و فهمیدم😊 حالم با چادر مشکی خوشه! _اگه اینجوری حالت خوبه واقعا خوشحالم برات با آوردن سفارشا ساکت شدیم و مشغول شدیم و بعدم کادو و کیک... 🎁🎂 موقع فوت کردن شمع چشام و بستم و از ته ته دلم خواستم روزی نیاد که من باشم و چادرم همراهم نباشه... فوت کردن شمع همانا فرو رفتن سرم تو کیک همانا😑 شانسم بچه ها از قبل طبقه ی بالا رو رزو کرده بودن وگرنه ابرو نمی موند برام😩 صورتم و شستم و این دفه استرس نداشتم که آرایشم ماسیده و بخاطر پاک شدنش به تنظیمات کار خونه برمی گردم😎 بچه ها خیلی تعجب کرده بودن از این همه تغییر تو رفتارام نمی دونستن من دلبر واقعیم و پیدا کردم و دنبال رضایت اونم نه هیچ کس دیگه😇 تولد تموم شد و من عشق کردم با اولین روز چادری بودنم... تو اتاقم نشسته بودم و داشتم فکر می کردم چیکار کنم که مدام یاد امام زمان باشم... با فکری که به ذهنم رسید چشام برق زد🤩 ماژیک و برداشتم و رو آیینه م نوشتم امام زمان داره نگات می کنه... مبادا دلش و بشکنی...:)♥️ .... به قلم:ث. نیکو