#همسفر_تا_بهشت ✨
#پارت_9
طیب خانوم خیلی خسته بود رفت تا بخوابه ولی این پسر سر به زیر دوست داشتنی مگه برا من خواب گذاشته بود
رفتم یه دوش گرفتم بعدم رفتم داخل موکب با کلی این پهلو اون پهلو کردن بالاخره خوابم برد...
با صدا زدنای طیب خانوم بیدار شدم
گفت پشت بلندگو صدامون کردن من هنوز خوابم میومددددد😴
ناچارا از جام بلند شدم و حاضر شدم دم در منتظرمون بودن محمد داشت انگشت پاش و می بست نگام افتاد به پاش که پر تاول شده بود جیگرم کباب شد براش بازم چفیه ش و انداخته بود رو سرش
راه افتادیم و باز دوباره از ما جلو زد😑
ای خداااااا
قرار بعدی موکب صاحب الزمان بود همه اونجا منتظرمون بودن
رسیدیم دم در عسل میدادن یکم عقب ترم هندونه طیب خانوم صبونه نخورده بود عسل گرفت و وارد موکب شدیم تو محوطه نشسته بودن همه داداش طیب خانوم رفت هندونه بگیره
با صدای محمد برگشتم سمتش
_عمه عسل خوردی هندونه نخوری
با تعجب پرسیدم
_چرا؟!
سر به زیر جواب داد عسل با خربزه بده لابد با هندونه م بده دیگه
_خربزه اگه با عسل بده به خاطر اینکه جفتش طبعشون گرمه ولی هندونه سرده و عسل گرمه
_آهایی گفت و مشغول صحبت با باباش شد
**
اخرین روز پیاده رویه از ديروز موکب صاحب الزمان از بقیه جدا افتادیم من و خاله 20 تا عمود دیگه مونده بود تا کربلا
_ميگما خاله
_جانم
_من فک کنم یه حسای جدید و دارم تجربه می کنم
_چه حسی؟
_عشق
_محمد؟
با خجالت سرم و انداختم پایین که خاله ادامه داد
_پسر خيلي خوبیه به امام حسین بسپر اگه به صلاحته خودش درس کنه
_ولی من لیاقتش و ندارم😔
_اگه منظورت به اشتباهاییه که مربوط به گذشته ست... خب تو توبه کردی عزیزم و بعد اونم تبدیل شدی به یه دختر پاک
_خدا خودش درست کنه
رسیدیم کربلا و از دور سلام دادیم رفتیم داخل موکب قسمت امانات تا وسایل و بزاریم آقا مصطفی مارو دید محمد و صدا زد تا برا وسایلمون و بگیره
_فک کنم دو طرفه ست
_چی
_حست
_از کجا فهمیدی
_نگاهش
_خداکنه
محمد رسید پیشمون سلام کرد و وسایلمون و گرفت و داد بهمون جمع و جور کردیم و رفتیم ترمینال مسافربری که بریم سر مرز کلی شلوغ بود و 1 ساعت فقط همونجا گیر کرده بودیم من و طیب خانوم و خاله کنارمون نشسته بودیم
محمد و دوتا از عموهاش جلومون بازم افتادم پشت سرش😣
طیب خانوم داشت عکسای گوشیش و نشونم میداد تا رسید به عکس مقبره ی شهید حججی
دوست شهیدم بود و خیلی دوسش داشتم
یه جورایی پارتیم بود جلوی خدا اشکام بی اختیار ریخت و شروع کردم به درد و دل باهاش
محمد یهو برگشت با تعجب پشت سرش و نگاه کرد ولی خیلی سریع برگشت یکی از داداشای طیب خانوم گفت
_میدونستین اگه تو حرم 6 بار روضه ی علی اصغر بخونی حاجت روا میشی
محمد بی توجه گوشیش و برداشت و ویس گرفت
_سلام عزیزم ما نزدیکه مرزیم
یه لحظه حس کردم قلبم دیگه نزد
عموش با خنده گف
_بفرما اینم حاجت محمد
محمد گیج نگاش کرد و گف
_نه بخدا عمو نگا مامانمه
ولی من انگار دیگه چیزی نمیشنیدم حالم بد بود هوای اونجا خیلی گرفته بود سرم و گذاشتم رو پای خاله و تا مرز هیچی نگفتم
#ادامه_دارد....
به قلم:ث. نیکو