❣#سلام_امام_زمانم ❣
📖 السَّلامُ عَلَیکَ أیُّها الإمامُ المُرتَجیٰ لِإزالَهِ الجَورِ وَالعُدوانِ...
🌱سلام بر تو ای مولایی که همه مظلومان تاریخ به ظهور تو چشم دوخته اند.
سلام بر تو و بر روزی که درخت ستم و دشمنی را از ریشه خواهی خشکاند!
📚 صحیفه مهدیه،زیارت حضرت صاحب الامر در سرداب مقدس
#اللهمعجللولیکالفرج
#امام_زمان
صبح سه شنبه تون معطر
به عطر خوش صلوات
بر حضرت محمد (ص)
و خاندان پاک و مطهرش
🌸 الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ
🌸 وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
سلام و عرض ارادت خدمت همه بزرگواران✋🍃🌸
روز سه شنبه تون متبرڪ بنام حضرت ولیعصر (عج)🍃🌸
چشمتون منور به نور جمالش 💐دلتون روشن به حضور بی مثالش💐
سعادتمند باشید عاقبتتون ختم به بهترین خیرها زیارت اهل بیت قسمت و روزیتون در پناه ذکر شریف:
🌴🌴یـــــــــا ارحــــــــم الراحمیـــــــــــــن🌴🌴
در پناه لطف حق تعالی و
عنایت اهل بیت علیهم السلام
عاقبت بخیر باشید ان شالله
🌸 سه شنبه تون پر برکت
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
6.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸بساز حال بد این بی پناه رو
که بیرون حریم تو اصلا جایی نداره...
صالحین تنها مسیر
🌷👈#پست_۶۰ *_الان یک سال و نیم مادرش پول نفرستاده منم هرچی از کمیته میگیرم خرج خورد خوراکمون هم نمیش
🌷👈#پست۶۱
_وقتی آیدا گفت راز بزرگ من رو مادرت میدونه باور نکردم ....
شاید دلم نمیخواست باور کنم !
تهمینه سکوت کرد
هامون نفس گرفت به طرف در رفت دوباره برگشت
_من خوشبختی و آرامش الان خودمو بچه هام رو مدیون دختری هستم که پونزده سال پیش شما اون بدبخت کردید ...
تا حالا فکر کردید چرا روی ویلچر نشستی ؟
و از خونه بیرون رفت
سوار ماشین شد به خونه رسید همیشه از خونه متنفر بود چون میدونست هیچ کس انتظار اومدنش نمیکشه ..
*_آیدا صوفی شاگرد اول کلاس دهم حافظ ...
آیدا با ذوق جایزه اش گرفت روی سن به همه بچه هاو مامان ها نگاه کرد ...
خانم ناظم در گوشش گفت کسی نیومده برای تقدیرت .
آیدا پر از افسوس سر تکون داد ...
ننه پادرد داشت نیومد البته آیدا خوشحال تر بود چون خجالت میکشید بگه این پیر زن حتی مادربزرگش هم نیست ...
به مامان های دوست هاش نگاه کرد چقدر همه شیک و مرتب اومده بودن آهی کشید از روی سن پایین آمد*
هامون وارد خونه شد ..
آیدا رو تو آشپزخونه دید که داشت با لپ تاپ کار میکرد ...
آیدا با دیدنش از جاش بلند شد
_اومدی ؟ چی شد؟
هامون کتش در آورد
_چیز خاصی نبود فقط به خانواده راحله گفتم واسه دادگاه آماده بشن همین .
آیدا دیگه چیزی نپرسید حس میکرد
هامون از یک جنگ برگشته
ولی همینکه میخواست آیدا رو دور نگه داره براش خوشایند بود .
هامون به سقف زل زده بود آیدا لباس عوض کرد موهاش برس کشید .
هامون بدون اینکه نگاهش کنه گفت؛
_اگه وکیلم نتونه مدارک رو بر علیه راحله درست کنه مجبور میشم کل دارایی هامو به نام راحله بزنم ..
آیدا لبخندی زد و در قوطی کرم باز کرد
_تو میخوای از بچه هات محافظت کنی ارزشش داره!
هامون بهش خیره شد
_حتی این خونه ماشین زیر پام همه رو ...
آیدا دست هاش روی هم ماساژ میداد
_من یک خونه کوچولو نزدیک به مدرسه دارم ..
ماشین منم هست میتونی از اون استفاده کنی...
مهم اینکه کنار هم حالمون خوب باشه ..
هامون بغل باز کرد و آیدا تو بغلش خزید
_راحله نمیفهمه قدر داشتن خانواده رو ...
وگرنه هیچ وقت چیز با ارزشی رو راحت از دست نمیداد..
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت؛
_آها راستی من از سال دیگه تدریس میزنم چون تابستون ها تعطیلم واسه مانی بهتره بیشتر پیشش باشم ..
نظرت چیه؟
هامون چشم ریز کرد
_چیشد این رشته رو انتخاب کردی؟
آیدا نفس گرفت
_بعد اون اتفاق پونزده سال پیش وسط سال ترک تحصیل کردم ...
ولی انگار همه چی انگیزی شد تا دوباره شروع کنم ...
اینقدر درس میخوندم که دیگه جایی برای فکر کردن نداشتم ..
با رتبه من حتی میتونستم پزشکی هم بیارم ولی دانشگاه فرهنگیان انتخاب کردم
چون از همون اول بهمون حقوق میدادن ..
سختی های هم داشت چند سال مناطق محروم و روستاها بودم ولی کارم دوست داشتم
بعد اومدم توی شهر هر سال معلم برتر میشدم تا بهم سمت معاونی پیشنهاد شد...
و واقعا فکر میکنم همش یک معجزه بود که بیام مدرسه ای که مانلی دانش آموزش بود .
هامون روی موهاش بوسید
_تو تنها قربانی این بازی نبودی ...منم بودم .
آیدا دستش دور کمر هامون حلقه کرد
خودش رو بهش فشرد دیگه حس انتقام نداشت عشق که به هامون داشت انگار از زیر خروار ها حس های زخم خورده بیرون اومده بود ...ولی عاقالانه تر .
****
مانلی نق زد
_مامان اون فیلم که دوستم تعریف میکرد نبود که !
آیدا قاشق غذای مانی رو تو دهنش داد
_اشکال نداره اسم فیلم بپرس فردا برات دانلود میکنم ..
مانی لب برچید
_من دلم میخواد الان ببینم ..
آیدا اخم کرد
_نه الان ساعت ده شب ...باید بخوابی ..
مانی شروع به تاتی تاتی راه افتادن کرد .
آیدا بغلش کرد
_مسواک بزن بخواب ..مگه فردا نمیخوای با من و خاله ژیلا بیای بازار روز ..
مانلی سرش تکون داد
_آفرین پس برو بخواب .
مانلی به طرف روشویی رفت آیدا بلند گفت:
_مانلی!
مانلی پر اخم نگاهش کرد آیدا با لبخند گفت
_خیلی دوستت دارم ...میدونم فردا کلی بهمون خوش میگذره ...بعدم باهم کارتنی که دوست داری رو میبینیم ..
مانلی خندید ..
آیدا مانی رو خوابوند رو تخت گذاشت..
میز شام رو برای هامون آماده کرد لازانیا رو توی فر گذاشت گرم بشه ..
صدای تیک در اومد هامون تلفن به دست وارد خونه شد
قیافش مشخص بود کلافه است ..
آیدا پوفی کشید نزدیکش شد انگار این ماجرا تمومی نداشت.
هامون خیلی رسمی گفت؛
_تشریف بیارید مشکلی نیست ..من خونه ام .
آیدا مات نگاهش کرد چه مهمونی بود !اونم این موقع شب!
هامون وقتی تلفن قطع کرد به آیدا گفت:
_مهمون داریم ...زن عموی راحله !
آیدا بُهت زده گفت زن عموش؟
هامون به طرف آشپزخونه رفت
_آره ...بابا جریان داره میگم برات .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۶۲
آیدا سریع بشقاب براش گذاشت و شامش وآماده کرد ..
_زن عموش واسه چی؟
هامون با چاقو برشی به لازانیا زد
_از بابای راحله کله گنده تر عموش بود ...
کلی کارخونه و شرکت داره و البته از نظر اقتصادی آدم خیلی سالمی هم هست ...
بزرگ خاندانشون ..
آیدا همینطور که حرف های هامون گوش میداد
ظرف کریستالی رو پر از میوه کرد
_حالا چرا عموش نمیاد ..زن عموش میاد؟
هامون لقمه اش قورت داد
_چون چند سال پیش عموش فوت میکنه
کل اون دم و دستگاه میرسه به زن عموش ..
دقیقا میشه جایگزین اون ...
هرکی بخواد از خانوادشون زن بگیره یا دختر شوهر بده باید صلاحدید زن عمو باشه خیلی هم دست بخیر ...
چند بار بابای راحله میخواست اون وسوسه کنه
کاندید شورا یا مجلس بشه ولی زن عمو آدم حسابیه خودش قاطی سیاست نمیکنه ..
یک زن پخته با درایت کاملا با پدر و مادر راحله فرق داره ...
آیدا کیک های که صبح پخته بودرو درون ظرف شیرینی گذاشت
_خوب الان قرار بیاد چی بگه؟قرار میونه داری کنه؟
هامون شونه بالا انداخت و شروع به خوردن کرد
_البته بزار بیاد تا بهش بگم راحله چه
جور آدمی بوده ..
اون حرف های راحله و مامان و باباش شنیده ..
آیدا شکلات خوری پر از شکلات کرد
_واقعا برات مهمه نظر اون چیه؟
هامون بلند شد از پشت میز
_یک جورایی آره ..شاید یک روزی توی کارم سرو کارم بهش افتاد ..
آیدا ظرف میوه رو مقابل هامون گرفت
_میخوای من برم تو اتاق !
هامون اخم کرد
_نه!...لزومی نداره .
همینطور که به طرف پذیرایی میرفت گفت:
_برعکس دلم میخواد ببینت !
آیدا سریع برای حاضر شدن وارد اتاق شد
خواست یک لباس رسمی بپوشه ولی ناخوادگاه دستش روی پیراهن حریر با گلهای نارنجی نشست یک حس خوب داشت از پوشیدنش ..
موهاش برس کشید بالای سرش جمع کرد یک رژ نارنجی کم حال زد ...
استرس داشت واسه دیدن این زن که اینقدر هامون قبولش داشت .
صدای زنگ آپارتمان اومد و تند به خودش عطر زد ..
دمپایی های ست لباسش پوشید
کنار هامون ایستاد ..هامون با دیدنش چشم درشت کرد
_اوف چه دلبری شدی کاش نمیومد این زن عمو ..و محکم بوسیدش ..
آیدا با خنده با آرنج به پهلوی هامون زد
_زشته الان میاد..
هر دو منتظر به در آسانسور خیره شده بودن که در باز شد
زنی پرصلابت از اتاقک آسانسور بیرون اومد آیدا مات شد .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۶۳
*آیدا ننه اینقدر گریه نکن ...
آیدا شش ساله دوباره گریه کرد....
_دلم برای مامانم تنگ شده چرا بهش زنگ نمیزنی بیاد ...
ننه نوچ نوچی کرد ..
_دیدی که رفتم از خونه صدیق خانم زنگ زدم نبود مامانت ..
اینقدر گریه کرد که یکدفعه بدنش به رعشه افتاد و بی هوش روی زمین افتاد ننه به سرش میزد و دنبال همسایه ها رفت
آیدا عکس مچاله شده مامانش تو مشتش بود *
_هامون جان من از هر کسی انتظارش داشتم الا شما ؟
هامون سر پایین انداخت
_ببخشید نوشین خانم ولی فکر کنم
باید حرف های منم بشنوید بعد قضاوت کنید
نوشین چادرش درست کرد و با اخم گفت؛
_تو باید باهاش راه میومدی میدونی مریض و افسرده است بعد رفتی زن گرفتی آوردی تو خونه زندگیش ...
طفلکی دیوانه شده ..
نگاهی پر از حرص به آیدا کرد که مات فقط نگاهش میکرد
_دخترم شما چرا حاضر شدی تن به ازدواج بدی ..
میدونستی زن و بچه داره ...
چرا واسه خودت عذاب این دنیا و اون دنیا خریدی !
آیدا کر بود هیچی نمیشنید فقط نگاهش میکرد .
هامون مداخله کرد
_راحله به بچه های خودش هم رحم نکرد !
نوشین وسط حرفش پرید
_هامون پسرم ...
اون یک مادره ..
میفهمی مادر یعنی چی ...
داره از دوری بچه هاش پرپر میشه ...
من خودم دوتا بچه هام انگلیس اند روزی هزار بار بهشون تلفن میکنم
با این همه مشکلات و گرفتاری که ایران دارم اگه هر شیش ماه نرم ببینمشون دق میکنم ...
مادر بودن ارج داره هرکسی نمیتونه جاش پر کنه ..
آیدا بغض کرد بهش خیره شده بود .
هامون کلافه گفت؛
_اون کاری کرد که مانلی ازش میترسه اون باعث شد
مانی تو بیمارستان بستری بشه وقتی با دوست پسرش فرار کرد فکر بچه هاش بود ؟
نوشین اخم کرد
_حالا اون یک اشتباهی کرده تاوانش این نیست که بچه هاش ازش بگیری !
و بعد بلند شد
_تو مثل پسرم میمونی همینقدر برام عزیزی امیدوارم حرفم رو زمین نندازی !
هامون نوچی کرد
_باور کنید اگه آیدا نبود معلوم نبود چه بلای سر بچه ها میومد .
نوشین با بُهت به آیدا خیره شد ..
به آیدای که از وقتی مقابل در دیدش فقط یک سلام ازش شنیده بود
و ساکت فقط بهش زل زده بود .
چادرش درست کرد به طرف در رفت
هامون برای بدرقه به دنبالش رفت
_نوشین خانم ...منم برای شما احترام
زیادی قائلم ولی بزارید دادگاه مشکل مارو حل کنه !
نوشین کفش پوشید
_پسرم به فکرآبروی پدر راحله هم باش !
به طرف آسانسور رفت
_فردا هماهنگ میکنم بچه هارو بیار خونه ما راحله هم بچه هارو ببینه گناه داره ...
اونم مادره ...
فکر کنم همسر جدیدتون از دیدن راحله و اقوامش خیلی ناراحت بشن ...
نمیخوام بعد من آتشش دامنگیر تو بچه ها بشه ..
هامون کلافه گفت؛
_نه نه آیدا اصلا اینطور نیست ..
نوشین اخم کرد
وارد آسانسور شد
لحظه آخر گفت:
_فامیلش چیه ..؟
هامون با تعجب گفت؛
_فامیلی آیدا؟
نوشین گفت آره
هامون گفت:
_آیدا صوفی !
در آسانسور همون موقع بسته شد و هامون حتی نتونست خداحافظی کنه.
هامون عصبانی وارد خونه شد آیدا تو پذیرایی نبود ..
با حرص بلند گفت:
_چرا حرف نمیزدی ..
الان با خودش فکر میکنه تو چه آدمی هستی که حتی بلد نیست حرف بزنه
چجور میخواد مواظب بچه ها باشه ..
میدونی چه فکر های کرد تو رو یک از خود راضی حساب کرد .
وارد اتاق شد با بُهت دید کل لباس های کمد ریخته شده ..
آیدا رو گوشه اتاق کز کرده دید که میلرزید .
ترسیده گفت:
_چی شده آیدا !
آیدا فقط میلرزید تنش تب کرده بود با چشای وحشت زده لب هاش تکون میداد ولی صدایی نداشت ..
بدنش به رعشه افتاد .
تو بغل هامون از هوش رفت ..
تکه عکسی مچاله از دستش افتاد.
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست۶۴
_ژیلا جان سلام میتونی بیای بیمارستان ....
ژیلا هول زده گفت؛
_چی شده؟
_نه نگران نباش فقط بچه ها تنهان بیا لطفا..
تلفن قطع کرد
مانلی اشکش پاک کرد مانی رو که نق میزد تکون داد
_چرا مامان نیومد مگه نگفتی صبح دکترش بیاد مرخصه!
هامون نفس گرفت مانی رو بغل کرد سعی کرد حواسش پرت کنه .
مانلی لب برچید
_مامان تا کی اونجاست؟
هامون چشم بست
_حالش خوبه دخترم میاد ..
بعد نیم ساعت ژیلا تماس گرفت
_من بیمارستانم کجایی شما ..
هامون آدرس داد ..
ژیلا سراسیمه خودش رسوند
_چی شده؟
نگاه هامون به پشت سر ژیلا رسید که علیرضا هم همراهش بود ..
_تشنج کرده الان تو مراقبت های ویژه است!
علیرضا جلوتر آمد
_علتش چی بوده ؟
هامون اخم کرد
_شوک عصبی ..
ژیلا مانی روکه گریه میکرد از بغل هامون گرفت
هامون کلافه گفت:
_شرمنده ژیلا جان زحمت شد واسه شما ..
خواهرم ظهر میرسه .
ژیلا نگران گفت:
_نه نه زحمتی نیست ...الان آیدا وضعیتش چطوره؟
هامون مدارکی از ماشین برداشت
_الان جواب آزمایشش میاد با سی تی و عکس هاش ببرم دکتر ..
علیرضا باهاش هم قدم شد
_منم میام شاید از دکتر ها آشنایی پیدا کردم !
هامون کلافه راه افتاد.
علیرضا موشکافانه نگاهش کرد
_دعوا کرده بودین؟
هامون چشم غره رفت
_نه ..ما مشکلی نداریم ..
_ژیلا تو راه بهم گفت چند وقت پیش آیدا باهاش تماس گرفته و نگران بوده!
هامون شونه ای بالا انداخت
_اتفاق دیشب اصلا ربطی به آیدا نداشت ..
نمیدونم چرا اینطوری شد ...
هامون وسط بیمارستان ایستاد به عقب برگشت با فک منقبض شد
_اصلا چرا من باید برای تو توضیح بدم ..
زندگی من و همسرم به تو چه ربطی داره ..
علیرضا پوزخندی زد
_اینکه فکر کنی آیدا بی کس و کار و هیچکس نداره تا حمایتش کنه به من مربوطه !
هامون چشم ریز کرد
_همه کسو کار اون الان منم ...به حمایت تو نیازی نیست ..
و راه افتاد
علیرضا خودش بهش رسوند با
عصبانیت گفت:
_پونزده سال پیش همه کارش بودی گند زوی به زندگیش ..
هامون به طرفش برگشت
_اونجا هم زندگی آیدا به تو ربطی نداشت ..تو هیچ کاره بودی!
علیرضا سرتکون داد
_آدم که بودم شرف و وجدان که داشتم وقتی دیدم اینقدر بدبخت و چجوری بهش ظلم کردین!
هامون دندون رو هم سابوند رو برگردوند
_فرض کن الان میخوام جبران کنم !
و نزدیک اتاق شد علیرضا بازوش گرفت هامون به عقب برگشت
_تو هم فرض کن من برادر نداشتشم ...
آیدا خیلی باهوشه مارو ببینه بیشتر استرس و اضطراب میگیره ...
پس من به فرض خوشبخت کردن تو ایمان میارم تو به فرض برادرانه های من احترام بزار ..
هامون چیزی نگفت فقط نگاهش کرد و نفس کشید و وارد اتاق شد
آیدا به پنجره اتاق خیره شده بود با دیدن هامون لبخندی زد هامون نزدیکش شد
_خوبی عزیزم؟
آیدا لبخندی زد
بچه ها کجان ...؟ ..مانی
هامون نوازشش کرد
_ژیلا پیششونه !
آیدا کلافه گفت؛
_چرا مرخصم نمیکنن!
همون لحظه علیرضا وارد شد
آیدا نگاه ترسیده اش به هامون دوخت .
هامون نفس کلافه ای کشید
_من خودم علیرضا رو در جریان گذاشتم
گفتم شاید آشنایی تو بیمارستان داشته باشه ..
علیرضا لبخندی زد
_خوبی آیدا ..
آیدا نگاهش رنگ نگرانی داشت ولی سعی کرد لبخندی بزنه
_خوبم ممنون ..
همون لحظه دکتر وارد اتاقش شد
_خوب خوب ...حالت چطوره ؟
بعد به پرونده دستش نگاه کرد ادامه داد
_آیدا خانم !
آیدا لبخندی زد
_اگه مرخصم کنید بهتر میشم !
دکتر با مهربونی نگاهش کرد
_غیر تشنج دیشب بازم تشنج داشتی ؟
آیدا با خجالت سر تکون داد
_هنوز شیش سالم نشده بود !
دکتر که داشت چیزی رو تو پرونده یاداشت میکرد پرسید
_علتش تب و یا بیماری ویروسی بود؟
آیدا بغض کرد
_نه اونجا هم تشنج عصبی بود !
دکتر آبروش بالا داد
_بچه شیش ساله ..چرا؟
آیدا لب گزید
_بخاطر رفتن مادرم !
هامون به علیرضا نیم نگاهی کرد
دکتر نبض آیدا رو گرفت
رو به هامون کرد
_شما شوهرشی درسته؟
هامون نزدیکتر اومد
_بله اقای دکتر
دکتر از بالای عینک نگاهش کرد
_دیشب چرا تشنج کرد ....
اختلافات زناشویی ...ما اینجا مددکارهای خوبی برای زوجین داریم ؟
علیرضا پر اخم به هامون زل زده بود
هامون اومد رفع رجوع کنه که آیدا گفت؛
_دیدن مادرم بعد ۲۶سال باعث دوباره تشنجم شد!
سکوت شد ..هامون با چشای گرد شده اومد چیزی بگه ولی ساکت شد ..
علیرضا کنار تختش اومد
_مگه مادرت پیدات کردی ..کجا مادرت دیدی...؟
آیدا پوزخندی زد
_خونه خودم ..
دکتر پوفی کشید
_معلومه زندگی پر تلاطمی داشتی ...
برات قرص آرام بخش تجویز کردم و از هر چی استرس و اضطراب باید دور بمونی !
هامون بُهت زده آیدا رو نگاه میکرد
_تو ..تو ..مطمنی...نوشین خانم مادرتِ ؟
آیدا سر تکون داد
هامون وارفته روی صندلی افتاد
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور