🌱از قلب خود مواظبت کن!
🔹مدتی مواظبت کن از قلب خود و اعمال و رفتار و حرکات و سکنات خود را در تحت مداقه آورده و خفایای قلب را تفتیش کن و حساب شدید از او بکش مثل اینکه اهل دنیا از یک نفر شریک حساب می کشند هر عملی را که شبهه ریا و سالوسی در اوست ترک کن گرچه عمل خیلی شریفی باشد حتی اگر دیدی واجبات را در علنی کردن خالص نمی توانی بکنی در خفا بکن.
صالحین تنها مسیر
🌷👈#پست_۹۵ *** توی جام غلطی زدم ...وقتی یاد امشب افتاد حالم یک جوری شد .. _هی هی فتانه چه شکلی بود پ
🌷👈#پست_۹۶
***
_تمام معادلات تو مسئله حل میکنید ..
صدای زنگ اخم های دبیر ریاضی رو
بهم کشید
_جلسه بعد امتحان دارید ها ..
صدای همهمه بلند شد .
سه روز دیگه گچ پام رو باید باز میکردم و از شانس بد من افطاری خونه عمه صفی هم افتاده بود زودتر ...
دقیقا یک ماه می گذشت و خدا رو شکر حاج خانم از ملاقات من به احوال پرسی تلفنی بسنده کرده بود .
از گرسنگی معدم مالش میرفت ..
کیف مو برداشتم لنگون لنگون به طرف خونه راه افتادم ..
نزدیک غروبی بود ...تا فریده در باز کرد با اخم گفت؛
_میموندی افطار میشد دیگه زود باش حاضر شو .
فریده یک پیراهن خیلی شیک تنش کرده بود و موهاشو با روبان بسته بود .
_من حوصله ندارم بیام ...با این پا چجوری بیام آخه ..
همون موقع صدای موتور بابا اومد .
فرید سریع روسری و چادر سر کرد .
بابا بوق زد
_بیاین دیگه ..
با لباس های مدرسه رفتم تو بالکن و با غم گفتم
_بابا من نمیام با این گچ پا خجالت میکشم تازه خونه عمه کلی پله داره ..
بابا سری تکون داد
_باشه ..فریده زود بیا باباجان اذان دادن ..
فریده تند تند کفش هاشو میپوشید آروم گفت؛
_خانواده حاج آقا میان ها ..
نفس گرفتم
نیش خندی زد و رفت .
اینقدر هوا سرد و برفی بود که غروب خورشید تو آسمون انعکاس نارنجی انداخته بود.
کتری رو روی گاز گذاشتم ...برای خودم چای دم کردم .
بعد گوشت کوبیده اضافه مونده سحر وسط سفره گذاشتم .
کاش منم مثل فریده بودم ..
ولی انگار هیچ جوره این پسر کوچیکه حاجی به دلم نمی نشست ..
وقتی یاد اون روز تو مریض خونه افتادم ..تنم لرز کرد .
افطار خوردم .
تنهایی تو خونه هم نعمتی بود تاسحر کنار بخاری لم دادم و تلوزیون دیدم نزدیک سحر صدای موتور بابا یعنی اینکه اومدن ..
مامان با غر غر در باز کرد یک قابلمه روحی دستش بود
_واسه چی نیومدی ..
با اخم گفتم خجالت میکشیدم با گچ پام ..
قابلمه..رو رو بخاری گذاشت .
_خوبه خوبه ....همه خلق الله سراغ تو میگرفتن ..
بعد تشک از تله لحاف ها بیرون کشید و پهن کرد
بابا داداش کوچولوی خوابم رو روی تشک گذاشت .
_پاشو سفره رو پهن کن ..
فریده خوشحال و سر خوش اومد تو..
مامان بهش توپید
_دو ساعت کدوم گوری .
فریده مظلوم گفت؛
_مستراح بودم .
بعد به طرف اتاق رفت تا لباس در بیاره .
زرشک پلو با مرغی که عمه برای من داده بود به اندازه سحر اون شب همه رو سیر کرد ..
صدای دعای سحر از رادیو پخش میشد
و بابا همینجور که تو لیوان استیل آب میریخت گفت؛
_چه همسایه خوب و آقایی داره صفی ..
مامان پوزخند زد
_چه ساده ای تو مرد ..صفی زرنگه از الان داره واسه دخترش تور پهن میکنه ..
بابا اخم کرد یک مشت سبزی تو دهنش کرد
_نه بابا پسره تهرانی ...به گروه خونی ما نمیخوره ..
مامان پشت پلکی نازک کرد
_شانس ما آوردیم که جفت دخترامون عروس حاجی اند .
فریده لبخند گله گشادی زد .
مامان نگاهش رو من زوم شد
و اخم کرد
وقتی داشتم ظرف میشستم فریده آروم گفت؛
_مامان و حاج خانم همش پچ پچ میکردن ...
من فکر کردم درباره منه ..ولی درباره تو بود .
بشقاب ملامین آب کشیدم
فریده به عقب برگشت دید مامان داره نماز میخونه آروم گفت؛
_مثل اینکه پسر کوچیکه حاجی از تو خوشش نیومده .
مات نگاهش کردم .
حس ناراحتی نداشتم ولی ..یک حس بد وجودمو گرفت.
مامان نمازشو سلام داد
_زود باشید دخترا ...
مامان چادرش تا کرد به من نگاهی کرد
_پس فردا با خود حاج خانم میریم گچ پات باز کنی ..
دستم رو کلید برق آشپزخونه موند ..
نگرانی رو تو نگاه مامان میدیدم
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
_
🌷👈#پست_۹۷
***
صدای برش گچ پام با پچ پچ های مامان و حاج خانم یکی شده بود .
دیدم مامان با حرص پشت چشم نازک کرد ..
حاج خانم با غم سر تکون داد .
هرچی بود مربوط به منِ که حاج خانم نگاه دستپاچه ای میکنه...
لبخند میزنه .
جلو میاد و دستی روی سرم میکشه
_قربونت برم مادر ان شالله کی بشه تو لباس عروس ببینمت که رو سرت شاباش بریزم .
یک حس بد پشت حرف هاش بود .
این حس زمانی قوت گرفت که گفتن که خیلی هول هولی یکدفعه ای بیان خواستگاری
اونم دقیقا زمانی که مامان اسمش تو ختم قرآن مسجد واسه زیارت حضرت معصومه دراومده بود و دقیقا یک شب قبل رفتنشون قرار بود بیان .
مامان از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید .
چند جور خورشت و پلو درست کرده بود
عمه صفی هم اومده بود ..
حیاط آب و جارو کردیم تمام برف و گل هارو شستیم ...
مخده های رنگی رنگی تو پذیرایی برای مردها چیدیم ...
قیلون چاق کردیم و برای خانم ها تو اتاق بزرگه ..
مامان برای من و فریده پیراهن های زر بافت خریده بود و فریده خنده از لبش کنار نمیرفت ..
مامان هی راه میرفت و میگفت دلم شور میزنه ..
و این شور زدن دل مامان دقیقا زمانی بود
که خانواده حاج آقا اومدن بدون پسر کوچیکش ..
مهلا با ذوق از آشپزخونه ته خونه سرک کشید
_وای فتان چه قشنگه...
یه کله قند روبان زده و طبق شیرینی که تو زر ورق پیچیده بود سرش یک روبان به شکل گل زده بودن ...
مامان صدام زد
_فتانه مادر قیلون بیار ..
چادرمو یکوری زیر بغلم دادم قیلون بزرگ شاه عباسی که جهیزیه مامان بود
بلند کردم به طرف اتاق بزرگ رفتم .
دخترای حاجی کنار حاج خانم روی کناره تکیه داده بودن .
تو ساق دستشون تا آرنج النگو بود کلی طلا به سر و گردنشون ...
از قیافشون تکبر و غرور میبارید .
فکر اینکه قرار وارد این خانواده بشم حس بدی بهم دست میداد .
صدای زنگ بلند شد
حاج خانم باخوشحالی گفت؛
_حتما مسعود ..
مامان تو نگاهش برقی زد و به طرف در رفت ..
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۹۸
***
از پنجره آشپزخونه میدیدم رفتارهای سرد مغرور اون پسررو ..
مامان یک ریز حرف میزد و اون یکدفعه نگاهش رو به پنجره دوخت و منو دید ..
دلم میخواست تنفررو از تو نگاهم بخونه ...
بعد اومدن مسعود حاج خانم بلند کل کشید همه دست میزدن ..
شنیده بودم فرزند نور چشمی حاج خانمه .
عمه صفی وارد آشپزخونه شد ..
هول زده گفت؛
_بیا عمه بیا قراره خنچه هارو باز کنن ..
دستی به موهام کشید بعد با حرص گفت:
_اینقدر قر نیا ...بد قلقی نکن..
پشت سر عمه ره افتادم ..
فریده با نیش باز ایستاده بود و حاج خانمو دختراش پارچه چادری رو روی سرش انداختن
و پارچه زره دار هم روی دوشش یکی از زن های فامیلشون دایره زنگی می زد ..
دختر حاج خانم گفت؛
_اینو از بهترین پاساژ ها خریدیم کار ترک ..
حاج خانم تا من دید سریع به طرفم اومد
_بیا مادر ..
بعد جفت همون پارچه هارو به من آویزون کردن ..
و بسته آخر یک پیراهن کوتاه آستين حلقه ای بود ..
حاج خانم با خوشحالی گفت؛
_این کادوی سلامتی ات که گچ پاتوباز کردی ..
خجالت کشیدم لب گزیدم ...
یک مرسی آروم گفتم ..
همه فهمیده بودن حاج خانم محبت هاش به من خیلی فرق داره ..
بعد اصرار کرد برم تو اتاق لباس تن کنم ..
مقابل اینه شمعدون رو تاقچه ایستادم از دست خودم دلم پر بود ...
با حرص لباس از تنم بیرون کشیدم و اون پیراهن رو تن کردم ...
آستين نداشت و موهامورو دورم ریختم ..
اون پیراهن که از کمر کلوش میشد
با شلوار خنده دار شده بود ..شلوار از پام در آوردم .
همون موقع در باز شد و حاج خانم و مادرم و دخترای حاجی وارد شدن .
_ماشالا ماشا لا ..
خجالت کشیدم ..پاهام لخت بود ...کاش شلوار در نمیاوردم
حاج خانم دورم میگشت
_مثل حوری میمونی .
بعد چشمکی زد ..به مامان گفت؛
_دخترا روبیرون کن لیلا خانم ...
دوباره کل کشیدن بیرون رفتن ..
هاج و واج مونده بودم .
بعدش صدای یالله اومد ..
سریع دنبال چادرم گشتم و سر کردم .
پسر کوچیکه حاج خانم وارد اتاق شد ..
حاج خانم دست روی شونه من گذاشت
_میبینی مادر مثل پنجه آفتابه..
بعد رو کرد به مامان
_بیا بریم بزاریم این دوتا باهم حرف بزنن..
پسره با اخم سرش پایین بود ..
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈 #پست_۹۹
***
از پس اون چادر نازک عرق کرده
بودم ..
حس خفگی داشتم ..
پسره یک نگاهی بهم کرد و پوزخندی زد
_خیلی خوشبحالتون شده نه ...زیادی خوشحالین .
اولش بُهت زده نگاهش کردم که ادامه داد
_لقمه دهن ما نیستین ....
از حرص نفس نفس میزدم
_اونکه پاشنه در رواز جا در آورده واسه سر گرفتن این وصلت مادر شماست ..
یکوری نگاهم کرد ..
چشمهای مشکی مرموز ..موهای سیاه براق و پوست سفید و ته ریشی که قیافش خشن کرده بود ..
_نمیدونم مادرم چی تو جمال تو دیده که فکر میکنه تو خوشگلترین دختر شهری ..
دندون هامو محکم روهم سابوندم ..
چادرمو محکمتر گرفتم
_حق با شماست من خیلی زشت و نحسم..
اگه حتی خوشگل هم بودم ولی جمال و صورت برای یک مرد زن زندگی نمیشه .
پس همین الان به حاج خانم بگید...
منم دقیقا همون حسی رو به شما دارم که شما به من دارید ..
جلو اومد ..از حرص وخشم پوست لبمو می کندم ..
با همون خنده یوریش دست هاشو تو جیبش کرد
_زبونت خیلی درازه ...
ازش رو برگردوندم
نیش خندی زد
_هیچ کس به من نه نگفته ..
همون موقع حاج خانم وارد اتاق شد .
_خوب حرف هاتون زدین ..
ولی وقتی اخم های درهم پسرش و دید ساکت شد ..
مامان هم اومد
_حاج خانم اجازه میدید تدارک شام بچینیم ..
حاج خانم با اخم به پسرش زل زده بود .
من جرات کردم و دهان باز کردم تا بگم حقیقت رو .
_حاج خانم پسرتون
پسره یکدفعه با خشم به من خیره شد
اینقدر نگاهش وحشتناک بود که زبونم لال شد
حاج خانم لبخندی زد
عمه صفی سرشو داخل اتاق کرد
_سفره رو پهن کنم زن داداش؟
حاج خانم گفت؛
_آره آره ..و سریع به دنبال مامان از اتاق خارج شد .
تا اومدم بیرون برم دستم کشیده شد به عقب
با هول و ترس به سینه پسره خوردم ...
سفیدی چشش سرخ سرخ بود
_صدات در بیاد یک بلایی سرت میارم که صدبار به غلط کردن بیفتی ...
مثل اینکه یادت رفته خواهرت قراره عروس خانواده ما بشه ..
چادرم از سرم افتاده بود پایین ..
همون نگاه عصبانی شو بهم دوخت ..
پوزخندی زد
از اتاق بیرون رفت .
بیچاره وار روی زمین نشستم .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۰
****
اون شب یک انگشتر دستم کردن که چون تو انگشتم بزرگ بود و مدرسه می رفتم
مامان تو صندوقچه اش قایم کرد .
دو روز بعدشم مامان و فریده رفتن زیارت قم ..
عمه صفی خیلی اصرار کرد بریم
خونشون ولی مدرسه رو بهانه کردم
اونقدر حالم بد بود که حوصله هیچ کس نداشتم
از یک طرف اسممون افتاده بود
سر زبون ها همه مارو به اسم عروس حاجی میشناختن از یک طرف از اون آدم میترسیدم ..
از مدرسه اومده بودم کنار بخاری کز کرده بودم .
خانجون داشت بافتنی میبافت ...
که تلفن زنگ خورد ..خانجون با صد تا هن هن تلفن برداشت .
صداشو میشنیدم که داشت با حاج خانم حرف میزد .
بی حوصله دفتر و کتاب هامو زیر بغلم زدم رفتم تو اتاق .
خانجون بعد چند دقیقه اومد و گفت؛
_الان زن حاجی آش میاره ..
بدون اینکه سر از روی کتابم بلند کنم گفتم
_آش واسه چی ..
خانجون از حرص سر تکون داد
_اون ننه ات که هر رو زنگ میزنه باهاش درد دل میکنه ..
فکر میکنه من نفهمیدم گِله و شکایت کرده که خواهر شوهر و مادر شوهرم یک آش پشت پا نپختن ..
اینقدر غُر زد و گفت و گفت که زنگ خونه رو زدن ..
بعد همینجور که تو اتاق به تله لحافت ها تکیه زده بود گفت:
_پاشو ننه در باز کن ..
چادر سر کردم و به طرف حیاط رفتم ..
کیه کیه های من رو کسی جواب نمیداد ..
لنگه در آروم باز کردم ..
که صورت پر اخم پسر حاجی رو دیدم .
پوزخندی زد
_مامانت فکر کرده زیادی دیگه با ما فامیل شده که سفارش آش پشت پا داده ...
در کامل باز کردم بدون اینکه چیزی بگم قابلمه آش از دستش بیرون کشیدم .
تا اومد حرف بزنه در خونه رو بستم ..
صداشو شنیدم که میگفت
_دختره احمق ...در باز کن ...
پشت در نشستم ..
قابلمه داغ آش روی پام بود .
_توی سرتق من آدم میکنم ..
هی زنگ میزد پشت سر هم ...
دلم میخواست خفه اش کنم ..
صدای زنگ میپیچد تو خونه.
خانجون اومد تو ایون
_کیه ننه زنگ میزنه ..
بغضمو قورت دادم ..
_پسر بدری خانم ...میخواد با قاسم بازی کنه ..
خانجون برگشت تو خونه .
صدای پسر حاجی رو شنیدم
_بلاخره یک جا گیرت میارم ..
و رفت ..صدای لاستیک های ماشینش شنیدم .
قابلمه رو بردم روی بخاری گذاشتم
ولی دلم میخواست میرفتم تو چاه دستشویی خالیش میکردم ..
خانجون نشسته بود پاهاش می مالید .
کرم ویکس به طرفم گرفت
_بیا ننه یکم ماساژ بده درد میکنه ..
جوراب های سیاهش از روی پیژامه چهار خونه اش در آورد ..
پاچه های پیژامه رو بالا کشید ..
اون کرم بد بو رو روی پاهاش کشیدم .
_تو چته دختر جان ...حرف نمیزنی ؟
اشکم چکید
چونه ام گرفت و بالا آورد
_نمیخوایش ..؟
سر تکون دادم به معنای نه ..
خودشو ننو وار تکون داد
_تو رو پیش مرگ فریده کردن .
اون شب بابا زود اومد ..شام هم همون آش بود که حاج خانم فرستاده بود
من حتی یک قاشق هم نخوردم .
صبح به طرف مدرسه رفتم .
امتحان عربی داشتم .
معلممون وقتی برگه امتحانی رو ازم گرفت
لبخندی زد
_شنیدم عروس حاج آقا شدی ..
لب گزیدم با چشای گرد نگاهش کردم
خندید
_چیزی نمیگم به مدیر ..عقد که نکردی اخراجت کنن ..
برگه رو روی میز گذاشت
_مبارکه..
مرسی گفتم و از کلاس بیرون رفتم .
پشت درخت های حیاط کنار آبخوری نشستم ..
چندتا دختر هم نشسته بودن
که یکشون داشت از پسر خاله اش که دوسش داره تعریف میکرد
از اینکه اونو تو عروسی دیده و چقدر از دیدنش ذوق کرده ..
و یواشکی خونشون زنگ زده ..
چه با آب تاب و هیجانی میگفت بقیه هم با اشتیاق بهش زل زده بودن .
چرا من هیچ حسی نداشتم ..
هیچ ذوقی از دیدن پسر کوچیکه حاجی نداشتم ..
صدای زنگ آخر اومد از مدرسه بیرون رفتم .
از کوچه داشتم میگذشتم که صدایی شنیدم
_گفتم بلاخره دستم بهت میرسه ...
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌟رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَامَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِه...
پروردگارا آنچه طاقت تحمل آن را نداريم،
بر ما مقرر مدار...
«وَاسْمَعْ دُعايى اِذا دَعَوْتُكَ وَاسْمَعْ نِدائى اِذا نادَيْتُكَ وَ اَقْبِلْ عَلَىَّ اِذا ناجَيْتُكَ؛»
« و بشنو دعايم را آنگاه كه تو را مىخوانم و بشنو ندايم را آنگاه كه تو را ندا مىكنم و رو به من بياور آنگاه كه با تو مناجات مىكنم.»
🔸️بين اين سه واژه تفاوتهايى وجود دارد:
«دعا» داراى معنايى گسترده است، يعنى با هر زبانى و به هر كيفيّتى صدا بزنند.
🔹️ولى ندا صدايى بلند و فريادگونه است؛ چه از راه دور، چه نزديك، ولى نه به قصد رساندن صدا به گوش طرف مقابل، بلكه با انگيزهاى مانند آرام شدن و تخليه روانى.
🔸️و نجوا به معناى حرف زدن خصوصى با كسى است به گونهاى كه ديگرى نمىتواند آن را بشنود. پس نجوا سخنى بين دو نفر است كه شخص سوم از شنيدن آن بىبهره است.
🔹️به عنوان مثال خداوند مىفرمايد: «وقتى كه بنده جز رضايت من هدفى نداشته باشد او را دوست مىدارم و در شبهاى تاريك و خلوتهاى روز با او مناجات مىكنم»؛ يعنى بنده مىفهمد خدا با او حرف مىزند، ولى هيچكس متوجّه چنين رابطهاى نمىگرد.
📚کتاب شکوه نجوا، ص۱۹ و ۲۰
#شرح_مناجات_شعبانیه